دانلود پایان نامه

………………………………………………………………………………………………..55
جدول 4-4- نتایج آزمون لون برای بررسی فرض همگنی واریانس نمرات در دو گروه نرمال و عقب مانده ذهنی…………………………………………………………………………………………………………….56
جدول 4-5- نتایج تحلیل واریانس مانوا چندمتغیری برای مقایسه اختلالات شخصیت در دو گروه نرمال و عقب مانده ذهنی……………………………………………………………………………………………58
جدول 4-6– میانگین و انحراف معیار نمرات اختلالات شخصیت در والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی دختر با والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی پسر………………………………………………….60
جدول 4-7- نتایج آزمون لون برای بررسی فرض همگنی واریانس نمرات در دو گروه والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی دختر با والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی پسر………………………….61
جدول 4-8- نتایج تحلیل واریانس مانوا چندمتغیری برای مقایسه اختلالات شخصیت در دو گروه والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی دختر با والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی پسر………..63
جدول 4-10- نتایج آزمون لون برای بررسی فرض همگنی واریانس نمرات در در والدین پدر و مادر……………………………………………………………………………………………………………………..66
جدول 4-11- نتایج تحلیل واریانس مانوا چندمتغیری برای مقایسه اختلالات شخصیت در دو گروه نرمال و عقب مانده ذهنی……………………………………………………………………………………………68
فصل اول:
کلیات پژوهش
1- 1 مقدمه
عقب ماندگی ذهنی اختلالی که از کودکی نمایان می شود. با عملکرد عقلانی زیر متوسط (هوشبهر 70 یا کمتر) مشخص می شود. عقب ماندگان ذهنی آموزش پذیر افرادی هستند که بهره هوشی آنان 70-50 می باشد و قادر به فراگیری حداقلی از اطلاعات عمومی و درس های رسمی کلاس از قبیل خواندن و نوشتن و حساب کردن و مهارت های مناسب شغلی بوده و می توانند در اداره زندگی خود از تحصیل خویش بهره مند شوند (اصانلو، 1390).
طبق نظریه های سیستمی خانواده، رفتار هر یک از اعضاء خانواده موجب تاثیر در رفتار سایر افراد خانواده قرار می گیرد لذا وجود هر گونه اختلال روانپزشکی در کودکان و همچنین والدین، موجب تاثیرگذاری بر سایر افراد خانواده می شود (سیگ، دلبر، استنفورد، سوتولو، مک دونوریان و همکاران، 2007). از طرفی نباید این مساله را نادیده گرفت که تشابه ژنتیکی والدین با فرزندان می تواند استعداد ابتلا به اختلال روانی را در هر دو مورد به صورت نسبتاً زیادی هماهنگ گرداند. به طوری که فرزندان دارای اختلالات روانپزشکی، دارای والدینی هستند که از اختلالات روانپزشکی زیادی رنج می برند (گوتسمن، لارسن، برتلسن و مورتنسن، 2010).
با در نظر گرفتن این که شخصیت، نمای کلی از وضعیت روانی هر فرد ارائه می دهد لذا در گام اول شناخت شخصیت به درک بهتر و پیش بینی رفتار آتی فرد کمک می کند (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391). بر این اساس بررسی نیمرخ اختلالات شخصیت والدین دارای کودکان عقب مانده ذهنی به درک ارتباط بین مشکلات روانپزشکی والدین و کودکان کمک خواهد کرد.
اساساً خانواده یک سازمان اجتماعی کوچک است که روابط اعضای آن، بخصوص روابط والدین با فرزندان، مهم ترین عنصر شکل دهنده این سازمان است. رشد مطلوب و سالم فرزندان در تمام ابعاد مرهون ارتباط موثر و مطلوب والدین با فرزندان می باشد. تحلیل های نظری و تجربی بسیاری به ارتباط موثر والدین با فرزندان اختصاص یافته است و برای آن اهمیت و ارزش خاصی قایل شده اند. از سوی دیگر، مطالعات و تحقیقات فراوانی به اثر فرزند بر هریک از والدین و دیگر اعضای خانواده و یا بر کل خانواده به عنوان یک رابطه دو جانبه و تاثیرمتقابل توجه داشته اند، اما بررسی مبانی روان شناختی ارتباط موثر و مطلوب والدین بر فرزندان از مهم ترین مسائل در حریم خانواده و سلامت روانی آن تلقی می شود (میرزابیگی، 1388).
خانواده یک نطام اجتماعی است که اختلال در هریک از اجزاء و اعضاء آن کل نظام را مختل می کند و این نظام مختل شده به نوبه خود اختلالات مربوط به اعضاء را تشدید و مشکلات جدیدی را ایجاد می نماید. با این نگرش، معلولیت یکی از فرزندان ،بر تمامی خانواده و کارکردهای مختلف آن و بر یکا یک اعضاء تاثیر غالبا منفی می گذارد. این تاثیرات بر خلاف معلولیتی که عارض شده است اجتناب ناپذیر نیستند و یا لااقل به میزان زیادی قابل جبران و تخفیف می باشند. حضور فرزند استثنایی در خانواده موجب خدشه دار شدن ارتباط های درون گروهی و برون گروهی خانوادگی می گردد و همین مخدوش شدن ارتباط ها موجب بروز مشکلاتی آسیب زا در فضای خانواده می گردد (اشکان، 1393).
با پذیرش این اصل که انسان ذاتاً موجودی است اجتماعی و نیازمند ارتباط، حضور فرزندی با مشخصات استثنایی در بسیاری موارد موجب برهم خوردن ارتباط های برون گروهی و اثر گزاری آن بر ارتباط های درون خانوادگی می گردد. اساساً بروز عقب ماندگی ذهنی در فرزند، مشکلات هیجانی عدیده ای بر جو خانواده وارد می نماید که این مشکلات از سوئی موجب اختلال در بهداشت روانی افراد خانواده شده و از سوی دیگر محیط سالم و آرام خانواده را که کودک عقب مانده ذهنی جهت رشد و باروری نسبی ذهنی بدان نیاز دارد مخدوش می سازد. لذا داشتن یک کودک با ناتوانی تکاملی ممکن است برای نظام خانواده بحران ایجاد کند. هر چه معلولیت ذهنی بیشتر باشد تاثیرات آن در خانواده بیشتر و عینی تر است (نظری و همکاران، 1377). محمدی و دادخواه (1381) نشان داده اند که 76.7% از مادران کودکان عقب مانده ذهنی از مشکلات روانی شدید و 61.7% از مشکلات اجتماعی شدید برخوردار بودند در حالی که پدران به ترتیب 55% و 38.3% از مشکلات روانی متوسط و مشکلات اجتماعی خفیف برخوردار بودند. مجومدار، سیلواپریرا و فرناندز (2005) نشان داده اند که والدین کودکان عقب مانده ذهنی نسبت به والدین کودکان کنترل بهنجار از اضطراب و استرس بیشتری برخوردار هستند.
بنظر می رسد فشار روانی حاصل از مشکلات داشتن کودک کم توان ذهنی باعث شدت مشکلات خانوادگی می شود و افراد خانواده را برای سازگاری با مشکل جدید، الگوهای رفتاری تازه ای را انتخاب می کنند. با توجه به آنچه گفته شد عقب ماندگی ذهنی می تواند برای خانواده و والدین تاثیر زیادی داشته باشد و موجب افزایش علایم اختلالات شخصیتی گردد. بر این اساس در این تحقیق به نقش عقب ماندگی ذهنی کودکان در مشکلات شخصیتی والدین پرداخته شده است.
2-1 بیان مساله
خانواده یک نظام اجتماعی است که اختلال در هر یک از اعضا و اجزای آن می تواند کل نظام خانواد را مختل می کند و موجب تشدید مشکلات جاری و پیدایش مشکلات جدید می شود. به نظر می رسد عقب ماندگی ذهنی نیز به عنوان یکی از اخلالات رشدی از این قاعده مستثنی نباشد. وجود کودک عقب مانده ذهنی و مشکلات گوناگون در مراقبت و تربیت او، فشارهای بسیاری بر والدین و خانواده به عنوان واحد کل وارد می کند که این فشار ها به نوبه ی خود می تواند سلامت روانی والدین را به مخاطره اندازد و موجب بر هم خوردن تعادل و اعضای آن و نا کارآمدی آنها در انجام دادن وظایف خانوادگی گردد (گنجی، 1392).
آن دسته از والدینی که انتظار دارند فرزندان آنها هدف هایی را که خود در زندگی نتوانستند به آنها برسند بر آورده سازند با ورود کودک عقب مانده ذهنی به زندگی، یاس و ناامیدی را تجربه می کنند لذا بطور مضاعف ضربه می خورند (آقابابایی، استکی آزاد و عابدی، 1392).
با حضور کودک عقب مانده ذهنی، مشکلات مراقبتی برای خانواده و به ویژه تجربیات استرس زا برای والدین ایجاد می شود. چنین وضعیتی مانع از آن می شود که خانواده بتواند کارکردهایی متعارف خود نظیر تربیت فرزندان، روابط اجتماعی، اشتغال، اوقات فراغت، روابط زناشویی را به نحو مطلوبی انجام دهد. از طرفی استرس مداوم در والدین زمینه بروز مشکلات روانی متعددی برای آنها را بوجود می آورد. چنان که پژوهش های قبلی نشان داده اند که والدین کودکان عقب مانده ذهنی در ابعاد مختلف سلامت روانی دچار مشکلات متعددی هستند.
در تکامل شناخت دقیق تر نیمرخ روانی افراد، می توان از رویکرد شخصیتی و بویژه نیمرخ الگوهای بالینی شخصیت استفاده کرد. شخصیت، تاحدودی منحصر به فرد انسان در تطابق با محیط است که با شیوه ی سایر انسان ها تا حدودی متفاوت است. خزانه رفتاری هر فرد او را از دیگران متفاوت کرده و شیوه ای مقابله وی را در برخورد با دیگران تعیین می کند. با این تعریف اختلال شخصیت یک بیماری نیست (شریفی، 1386) از این رو میلون بجای واژه اختلال از اصطلاح “الگوهای بالینی شخصیت” استفاده می کند و هم چنین ذکر می کند که ویژگی عمده ی افراد در اختلال شخصیت شیوه مقابله نا کافی آنهاست. مطالبق با راهنمای آماری و تشخیصی اختلال روانی اختلالات شخصیت الگویی پایدار از رفتار و تجربه درونی است که با انتظارات فرهنگی، به میزان قابل توجهی مغایرت دارد، فراگیر و نافذ است، و در دوران نوجوانی یا اوایل بزرگسالی آغاز می شود، در طی زمان پایدار است و به پریشانی یا اختلال منجر می شود (انجمن روانپزشکی امریکا، 1391). بدین ترتیب شخصیت الگوی بسیار پیچیده و عمیقی است ویژگی های روان شناختی است که خود را در تمامی جنبه های عملکرد فرد آشنا می سازد. این ویژگی های فراگیر بوده و ماتریس پیچیده ای از پیش آمادگی های زیستی و یادگیری ها، الگوهای احساس، ادراک، تفکر و شیوه های مقابله فرد را تشکیل می دهند (شریفی، 1386).
هر چند که گزارش های قبلی بر وجود مشکلات روانی در والدین کودکان تاکید کرده اند اما مشکلات شخصیتی والدین کودکان عقب مانده ذهنی بررسی جامعی انجام نشده است. اما با توجه به نتایج مطالعات قبلی بنظر می رسد که وجود استرس مداوم ناشی از ابتلا فرزند به عقب ماندگی ذهنی، احتمال بروز علایم و حتی اختلالات شخصیتی در والدین کودکان عقب مانده ذهنی را افزایش می دهد. چنانچه مجومدار، سیلواپریرا و فرناندز (2005) کوهسالی و همکاران (1387) گزارش کرده اند که والدین کودکان عقب مانده ذهنی نسبت به والدین کودکان کنترل بهنجار از اضطراب و استرس بیشتری برخوردار هستند. همچنین مطالعه بن تابت و همکاران (2013) حاکی از آن است که مشکلات خلقی و اضطرابی در والدین کودکان دارای مشکلات ناتوانی بیشتر است و از کیفیت زندگی پایین تری برخوردارند. تحقیق بحرینیان و همکاران (1391) حاکی از آن است که مادران کودکان عادی افردی خویشتن دارتر در حالی که مادران دانش آموزان عقب مانده ذهنی افرادی مهربان، محتاط، کمرو، منزوی، مضطرب، هیجانی تر، دلمشغول، تنیده و دارای تنش عصبی بیشتری هستند. همچنین گزارش شده است که مادران دارای دختر عقب مانده ذهنی نسبت به مادران دختران عادی سازگاری اجتماعی کمتری (کوهسالی و همکاران (1386، 1387) و نشخوار ذهنی بیشتر برخوردار هستند (آقابابایی، استکی آزاد و عابدی، 1392).
با توجه به شیوع بالای عقب ماندگی ذهنی در کودکان و اهمیت ایجاد بستر خانوادگی و همچنین آموزشی مناسب برای کودکان عقب مانده ذهنی، در کنار ایجاد زندگی توام با آرامش برای والدین و خانواده ها اهمیت دارد که حصول چنین هدفی به شناخت دقیق نیمرخ شخصیتی والدین نیازمند است. در حالی که مطالعات اندکی درباره شدع علایم و اختلالات شخصیتی والدین کودکان عقب مانده ذهنی وجود دارد. بر این اساس، تحقیق حاضر با هدف مقایسه نیمرخ روانی والدین با و بدون کودک عقب مانده ی ذهنی براساس پرسشنامه چند محوری میلون صورت گرفته است.

3-1 اهمیت و ضرورت پژوهش
یکی از مهمترین لوازم سلامت روانی، وجود محیط خانوادگی سالم است. این محیط زندگی را باید طوری تنظیم کرد که هرچند بهبود وضع افراد موثر نباشد لااقل موجب تخریب آنها نگردد. در جامعه اعتقاد بر این است که حمایت از نظام اجتماعی خانواده، حمایت از همه اعضای آن است. بر این اساس، خانواده کودک عقب مانده ذهنی به لحاظ داشتن کودکی متفاوت از سایر کودکان مشکلات فراوانی در زمینه نگهداری، آموزش، تربیت، آنها روبه رو است و این مسایل همگی بر والدین فشار وارد می کند که سبب برهم خوردن آرامش و یکپارچگی خانواده می شود و در نتیجه انطباق و سازگاری آنان را تحت تاثیر قرار می دهد (اصانلو، 1390). بر این اساس بررسی مشکلات شخصیتی والدین دارای عقب ماندگی ذهنی به شناخت بیشتر این خانواده ها و برنامه ریزی برای کمک به آنها مفید می باشد.
با اینکه گزارش های قبلی حاکی از آن است که والدین کودکان عقب مانده ذهنی در مقایسه با والدین کنترل بهنجار از مشکلات روانی بیشتری رنج می برند (چاندورکار و چاکرابورتی، 2000). اما در رابطه با وضعیت علایم اختلالات شخصیت والدین پزوهش خیلی اذندکی صورت گرفته است و بیشتر پژوهش ها شخصیت سالم در والدین را بررسی کرده اند و نیمرخ شخصیتی مختل (اختلالات شخصیتی) بررسی نشده است. چنان که بحرینیان، حاجی علیزاده، ابراهیمی، هاشمی گرجی (1391) گزارش کره اند که مادران کودکان عقب مانده ذهنی در عوامل شخصیتی کتل، ادوار خویی، برونگرایی، ادوار خویی متهورانه، کولی گری- رغبت های عملی، بی اعتمادی اضطراب آمیز، تنش عصبی در مقایسه با مادران کودکان عادی در سطح بالاتری قرار داشته اند. همچنین مادران کودکان عقب مانده ذهنی در عوامل شخصیتی هوش عمومی، پایداری هیجانی با نیروی منف خلق استوار، و مهار کردن اراده و پایداری خلق و خو نسبت به مادران کنترل بهنجار از نمرات کمتری برخوردار بودند. به عبارت دیگر مادران کودکان عادی اصولی، باهوش تر و خویشتن دارتر در حالی که مادران دانش آموزالن عقب مانده ذهنی افرادی مهربان، محتاط، کمرو، منزوی، مضطرب، هیجانی تر، دلمشغول، تنیده و دارای تنش عصبی بیشتری هستند.
از آنجائی که خانواده های کودکان عقب ماندگی ذهنی بخش زیادی از افراد اجتماعی را شامل می شوند اما مطالعه خیلی اندکی برای شناخت این گروه اجتماعی و افرادی که بواسطه عقب ماندگی ذهنی کودکان دچار مشکل هستند انجام شده است. لذا توسعه شناخت در این باره، نیازمند انجام پژوهش های جدید در این باره می باشد.
وجود کودک معلول و عقب مانده ذهنی در روابط خانوادگی تغییر های ایجاد می کند. اگر معلولیت شدید باشد یا کودک دارای معلولیت چندگانه باشد، این تغییرات شدیدتر خواهند بود. معمولاً اولین واکنش والدین در مقابل ناتوانی کودک، ضربه ی روانی است که می تواند حالت هایی همچون یاس و ناامیدی، غمگینی ،افسردگی ،احساس تنهایی، ترس، خشم، ناکامی و جا خوردن احساس نابودی، گیجی، تردید در همه چیز و احساس افتادن در تله ای که راه فراری از آن نیست، در پی داشته باشد (هالاهان و کافمن، 1993، ترجمه جوادیان 1383). به تدریج که کودک بزرگتر می شود والدین دل مشغول استقلال کودک کم توان ذهنی می شوند که ممکن است برای مدت طولانی ادامه پیدا کند و متاسفانه نمی توان به راحتی بر آن غلبه کرد (درکه ایلامی، 1386). لذا شناخت دقیق از مشکلات والدین و نیمرخ روانی آنها به صورت بررسی اختلالات شخصیت به توسعه علمی و در نهایت کمک به آنها مفید خواهد بود.
در جریان تربیت کودک، والدین معمولاً حسن تفاهم دارند و کودک خود را می پذیرند در حالی که موضوع در خانواده کودک کم توان ذهنی و معلول پیچیده و مشکل تر است عقب ماندگی و کم توانی ذهنی کودک و کندی رشدی و نیاز به امکانات ویژه برای مراقبت از او دارد و شاید آرامش خانوادگی را به هم بزند. علاوه بر این رابطه ی کودک کم توان ذهنی و والدین ممکن است بر اثر جدایی کودک از افراد هم سن و سال و مراقبت دراز مدت والدین از وی خدشه دارگردد (میلانی فر، 1391). رابطه ای میان کودک کم توان ذهنی و خانواده نه تنها پیچیده تر از رابطه ای میان کودک عادی و خانواده است بلکه به مراتب سخت تر نیز می باشد (هالاهان و کافمن، 1993، ترجمه جوادیان 1383).
واکنش های والدین در برابر معلولیت فرزند و داشتن کودک کم توان ذهنی بطور معمول عبارت است از: از دست دادن عزت نفس، داشتن احساسات متضاد و دوگانه، افسردگی، احساس حقارت و بهداشت روان پایین سردرگمی و شوکه شدن والدین دارای فرزند ان معلول احساس گناه و فروپاشی خانواده به ویژه مادر و تجربه استرس بیشتر در والدین کم توان ذهنی نسبت به والدین عادی در تحقیقات مختلف و متعدد گزارش شده اند. والدین نه تنها نسبت به فرزند عقب مانده ذهنی خود واکنش عاطفی نشان می دهند. فشار گروه ها خواه واقعی باشد خواه غیرواقعی، اغلب والدین را به کناره گیری از تماس های عادی اجتماعی شان وادار می سازد. خانواده بی اختیار گوشه گیر می شود و به دلیل افزایش این طرد اجتماعی و گوشه گیری، والدین تمایل به تمرکز دائمی و بیش از حد بر فعالیت های کودک پیدا می کنند. این افزایش توجه و تمرکز به ناتوانی های کودک، موجب بروز اختلالات شخصیتی و روانی در والدین می گردد (اشکان، 1393).
در این تحقیق نیمرخ روانی والدین کودکان عقب مانده ذهنی با در نظر گرفتن وجود الگوهای شخصیتی معیوب، پرسشنامه میلون سه در نظر گرفته شد. نیم رخ های شخصیتی که توسط مقیاس آزمون میلون سه بیان می شود شامل اختلال شخصیت اسکیزوئید، دوری گزین، افسرده، وابسته، نمایشی، خود شیفته، ضد اجتماعی، دیگر آزار، وسواسی، منفی گرا، تهاجمی، خود آزار، اسکیزوتایپال، مرزی، پارانویید و اختلال های بالینی شبه جسمی، مانیک، افسرده خویی، وابستگی به الکل و مواد مخدر، اختلال استرس پس از ضربه، اختلال هذیانی و افسردگی اساسی می باشد (شریفی، 1386). از آنجایی که آزمون میلون سه ابعاد گسترده ای از مشکلات روانی و شخصیتی را ارزیابی می کند می تواند نگاه جامع تری نسبت به وضعیت روانی افراد ارائه نماید.
بنابراین در جمع بندی کلی از اهمیت و ضرورت، این تحقیق از دو جنبه حائز اهمیت است. از بعد نظری این تحقیق می تواند پیرو پژوهش های قبلی باشد که در صدد شناخت بیشتر نیمرخ روانی والدین کودکان عقب مانده ذهنی است (کوهسالی، کریملو و میرزمانی، 1387؛ نامجویان شیرازی و کشاورز، 1392؛ بحرینیان، حاجی علیزاده، ابراهیمی و هاشمی گرجی، 1391). از طرفی، از یافته های این تحقیق می توان در مراکز بالینی برای کمک به خانواده ها و والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی استفاده کرد.
1-4- اهداف تحقیق
1-4-1- هدف کلی: مقایسه نیم رخ روانی والدین با و بدون کودک عقب مانده ی ذهنی براساس پرسشنامه چند محوری میلون
1-4-2- اهداف اختصاصی
1 . مقایسه نیم رخ شخصیتی والدین دارای کودک عقب مانده دختر با والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی پسر
2 . مقایسه نیم رخ شخصیتی مادران کودکان عقب مانده ذهنی با پدران کودکان عقب مانده ذهنی
1-5- سوال های تحقیق
آیا بین نیم رخ شخصیتی والدین با و بدون کودک عقب مانده ذهنی تفاوت وجود دارد؟
آیا نیم رخ شخصیتی والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی دختر با والدین دارای کودک عقب مانده ذهنی پسر تفاوت دارد؟
آیا نیم رخ شخصیتی مادران کودکان عقب مانده ذهنی با پدران تفاوت دارد؟

1-6- متغیرهای تحقیق
متغیر مستقل: والدین کودکان با و بدون عقب مانده ذهنی
متغیر وابسته: نیمرخ شخصیتی (شدت علایم اختلالات شخصیت) والدین کودکان عقب مانده ذهنی

1-7- تعاریف متغیرهای تحقیق
1-7-1- تعاریف مفهومی
عقب ماندگی ذهنی: عقب ماندگی ذهنی اختلالی که از کودکی نمایان می شود، با عملکرد عقلانی زیر متوسط مشخص می شود. با محدودیت های در عملکرد انطباقی حداقل در دو مورد. ملاک های DSM-IV-TR برای عقب ماندگی ذهنی
الف) عملکرد هوشی بسیار کم تر از متوسط: بهره هوشی تقریبا 70 یا کمتر در یک آزمون هوش انفرادی
ب) تقایص یا تخریب های همزمان در عملکرد انطباقی موجود (یعنی کارایی فرد در برآوردن معیارهای مورد انتظار در سن یا گروه فرهنگی او حداقل در دو زمینه ارتباط، مراقبت از خود، زندگی روزمره، مهارتهای اجتماعی بین فردی ،استفاده از منابع جامعه، خود گردانی، مهارتهای تحمیلی علمی، کار، فراغت، بهداشت و ایمنی
پ) شروع قبل از 18 سالگی (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
اختلالات شخصیت: الگویی پایدار از رفتار و تجربه درونی است که با انتظارات فرهنگی، به میزان قابل توجهی مغایرت دارد، فراگیر و نافذ است، و در دوران نوجوانی یا اوایل بزرگسالی آغاز می شود، در طی زمان پایدار است و به پریشانی یا اختلال منجر می شود (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391). بر اساس طبقه بندی راهنمای آماری و تشخیصی اختلالات روانیف اختلالات شخصیت شامل ده اختلال می باشد.
اختلال شخصیت پارانویایی: خصوصیت اصلی این اختلال میل نافذ و بی مورد به تعبیر اعمال دیگران به عنوان عمل تحقیرآمیز و تهدید کننده عمدی است. این میل در اوایل جوانی شروع شده و خود را در زمینه های مختلف نشان می دهد. تقریباً همه آنها نگران نوعی آسیب دیدن و سوء استفاده از جانب دیگران هستند. مبتلایان به این اختلال به کرات وفاداری و قابل اعتماد بودن دوستان و بستگان خود را مورد پرسش قرار می دهند. چنین افرادی غالباً حسادت بیمارگونه دارند و بدون دلیل در وفاداری همسو و شریک جنسی خود تردید می کنند (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
اختلال شخصیت اسکیزوئید: شخصیت اسکیزوئید با کناره گیری، عدم دخالت در امور روزمره و اهمیت ندادن به دیگران مشخص است. چنین کسی آرام، مردم گریز، درونگرا، و غیر اجتماعی است. ممکن است زندگی خود را با جزئی ترین وابستگی عاطفی با دیگران سپری کند (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
اختلال شخصیت اسکیزوتایپال: اختلال شخصیتی که با علایم تفکر سحرآمیز، عقاید انتساب، تفکر سحر آمیز، عقاید انتساب، اشتباه حسی و مسخ واقعیت قسمتی از دنیای روزمره این افراد است. از نظر مردم این افراد افرادی عجیب و غیرعادی هستند (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
اختلال شخصیت ضداجتماعی: ویژگی این اختلال الگوی نافذ بی اعتنایی و زیر پا نهادن حقوق دیگران است که از 15 سالگی شروع می شود و حداقل سه ویژگی از خصوصیات زیر را دارد. 1- ناتوانی برای سازگاری با موازین اجتماعی در ارتباط با رفتار قانونی 2- فریبکاری، دروغگویی، استفاده از نام های غیرواقعی 3- داشتن رفتار تکانشی و تحریک پذیری 4- عدم احساس مسئولیت و پشیمانی 5- بی اعتنایی به ایمنی خود و دیگران (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
اختلال شخصیت مرزی: ویژگی افرد مبتلا داشتن حداقل 5 مورد از ویژگی های زیر را می باشد. 1- اقدام های دیوانه وار برای اجتناب از ترک شدن خیالی یا واقعی 2- الگوی بی ثبات از نوسان خلق 3- داشتن رفتار تکانشی در ول خرجی، سکس، سوء مصرف مواد، رفتارهای انتحاری 4- احساس مزمن پوچی 5- خشم شدید و نامناسب با ناتوانی در کنترل آن 6- تفکر پارانوئید موقت وابسته به استرس، یا علایم تجزیه ای (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
اختلال شخصیت نمایشی: الگوی نافذ هیجانزدگی و توجه طلبی، که در اوایل بزرگسالی شروع شده و در زمینه های گوناگون وجود دارد و حداقل 5 مورد از ویژگی های زیر را دارا می باشد. 1- در موقعیت هایی که کانون توجه نیست احساس ناراحتی می کند. 2- تعامل او با دیگران معمولاً با رفتار اغواگرانه و برانگیزاننده جنسی مشخص است. 3- هیجانات را بطور سطحی و با تغییرات سریع ابراز می کند. 4- مستمراً از ظاهر فیزیکی خود برای جلب توجه استفاده می کند. 5- سبک گفتار او برداشتگرایانه و فاقد جزئیات است. 6- بیان هیجانات مبالغه آمیز، نمایشی و توام با خودنمایی است. 7- تلقین پذیر است. 8- روابط را صمیمانه تر از آنچه که است تلقی می کند (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
تعریف نظری اختلال شخصیت خودشیفتگی: الگوی نافذ فقدان هم حسی که در اوایل بزرگسالی شروع شده و در زمینه های گوناگون خصوصیات زیر را دارا می باشد. 1- احساس خودبزرگ بینانه 2- اشتغال ذهنی با تخیل موفقیت و قدرت استعداد 3- نیازمند تمجید افراطی 4- استعمارگر در روابط بین فردی 5- حسادت به دیگران 6- نگرش و رفتارهای خودخواهانه و پرنخوت (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
اختلال شخصیت اجتنابی: الگوی نافذ مهارشدگی، احساس بی کفایتی و حساسیت مفرط که در اوایل بزرگسالی شروع می شود حداقل 4 ویژگی از خصوصیات زیر را دارا می باشد. 1- اجتناب از فعالیت های شغلی که مستلزم تماس با دیگران است. 2- بدون اعتماد به اینکه مورد محبت قرار گیرد میل به معاشرت ندارد. 3- به جهت ترس از شرمساری و مورد تمسخر شدن در روابط صمیمانه محدودیت نشان می دهد. 4- اشتغال ذهنی با طرد شدن از جانب دیگران دارد. 5- به جهت احساس بی کفایتی از موقعیت های بین فردی تازه حالتی مهار شده دارد. 6- خود را از نظر اجتماعی نالایق می داند. 7- در اقدام به ریسک شخصی در فعالیت های تازه بدلیل احساس شرمندگی بسیار مردد است (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
تعریف نظری اختلال شخصیت وابسته: نیاز عمیق به مورد مراقبت شدن و ترس از جدائی که در اوایل بزرگسالی شروع می شود حداقل 5 ویژگی از خصوصیات زیر را دارا می باشد. 1- بدون راهنمایی قادر به تصمیم گیری نیست. 2- احتیاج دارد که دیگران مسئولیت همه زمینه های مهم زندگی اورا بر عهده بگیرند. 3- در ابراز مخالفت با دیگران دچار اشکال است. 4- به تنهایی قادر به شروع برنامه ها و انجام کار نمی باشد. 5- در جلب محبت و حمایت دیگران افراط می کند. 6- موقع تنهایی احساس ناراحتی و درماندگی می کند. 7- وقتی رابطه اش با دیگری به هم می خورد فوراً به حامی دیگری بعنوان منبع مراقبت روی می آورد. 8- اشتغال ذهنی با ترس از رها شدن دارد (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
تعریف نظری اختلال شخصیت وسواسی: الگوی نافذ اشتغال ذهنی با نظم و ترتیب، کمال طلبی که در اوائل بزرگسالی شروع می شود و حداقل 4 ویژگی از خصوصیات زیر را دارد. 1- اشتغال ذهنی با جزئیات اصول و ترتیب که نکته اساسی فعالیت گم می شود. 2- کمال طلبی 3- علاقمندی مفرط به کار و کارائی 4- در امور اخلاقی جدی و وظیفه شناس است. 5- از بدور انداختن اشیاء بی ارزش و فرسوده ناتوان است. 6- تردید در واگذاری امور به دیگران. 7- خست در خرج پول برای خود یا دیگران. 8- ابراز سرسختی و عدم انعطاف پذیری (انجمن روانپزشکان امریکا، 1391).
1-7-2- تعاریف عملیاتی
عقب ماندگی ذهنی: به دانش آموزانی مدارس کودکان استثنایی گفته می شود که ضریب هوشی آنها در محدوده 50 الی 70 قرار دارد و در پرونده آنها بر اساس ارزیابی های متعدد روانشناسان موجود می باشد.
اختلالات شخصیت: در این تحقیق منظور از اختلالات شخصیت، نمره ای است که هر کدام از والدین در زیرمقیاس های مربوط به اختلالات شخصیت از پرسشنامه چند محوری بالینی میلون سه (MCMI-III) دریافت می کنند.
کودکان عقب مانده ذهنی: در این تحقیق افرادی که بر اساس آزمون های استاندارد هوش اختلال عقب ماندگی ذهنی آموزش پذیر را گرفته و زیر نظر آموزش و پرورش تحت درمان می باشد.
فصل دوم
ادبیات پژوهش
2-1- مقدمه
در این فصل از پایان نامه ابتدا متغیرهای تحقیق شامل عقب ماندگی ذهنی و تاثیر عقب ماندگی کودک بر والدین و سپس اختلالات شخصیت به تفصیل آورده شده است.
2-2- عقب ماندگی ذهنی
عقب ماندگی ذهنی اختلالی که از کودکی نمایان می شود. با عملکرد عقلانی زیر متوسط (هوشبهر 70 یا کمتر) مشخص می شود. تقریبا 1 درصد جمعیت به عقب ماندگی ذهنی مبتلا هستند و در مردان شایع تر است. عقب ماندگی ذهنی اصطلاح کلی است که درجات گوناگون عملکرد عقلانی و رفتار انطباقی را در بر می گیرد، که در سیستم طبقه بندی انجمن نارسایی ذهنی آمریکا انعکاس یافته و در سیستم نام گذاری روان پزشکی وارد شده است (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).
2-2-1- ملاک های تشخیصی DSM-IV-TR برای کم توانی ذهنی
الف) عملکرد هوشی بسیار کم تر از متوسط: بهره هوشی تقریبا 70 یا کمتر در یک آزمون هوش انفرادی
نمرات آزمون هوش: اولین مولفه در ملاک های DSM-IV-TR مستلزم برآورد کردن هوش است حدود دو سوم جمعیت، نمرات هوشبهر بین 85 و 115 کسب می کنند. اشخاص دارای نمره پایین تر از 70 تا 75، دو انحراف معیار پایین تر از میانگین جمعیت ،واجد ملاک عملکرد عقلی عمومی بطور معنا دار زیر متوسط هستند. تقریبا 3 درصد جمعیت در این مولقه قرار می گیرند.
ب) تقایص یا تخریب های همزمان در عملکرد انطباقی موجود (یعنی کارایی فرد در برآوردن معیارهای مورد انتظار در سن یا گروه فرهنگی او) حداقل در دو زمینه زیر: ارتباط، مراقبت از خود، زندگی روزمره، مهارت های اجتماعی بین فردی، استفاده از منابع جامعه، خود گردانی، مهارتهای تحمیلی علمی، کار، فراغت، بهداشت و ایمنی
پ) شروع قبل از 18 سالگی (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضاعی، 1392).
2-2-3- ویژگی های عقب ماندگی ذهنی
افراد مبتلا به عقب ماندگی ذهنی، علاوه بر نارسایی هایی عقلانی، در قابلیت های گوناگونی که به سازگار شدن با زندگی روزمره مربوط می شوند، اختلال قابل ملاحظه ای دارند. برای مثال، آنها فاقد مهارت های اجتماعی یا قضاوت هستند، در برقراری ارتباط مشکل دارند، یا نمی توانند از خودشان مراقبت کنند بسیاری از افراد عقب مانده ذهنی برای مراقبت شغلی و سلامتی به دیگران وابسته هستند. عقب ماندگی ذهنی یک وضعیت و حالت ذهنی خاص است که در اثر شرایط مختلف قبل از تولد و هنگام تولد و یا پس از تولد کودک پدید آید، عقب ماندگان ذهنی افرادی هستند که به علت وقفه یا کمبود رشد ذهنی در شرایط عادی قادر به استفاده مطلوب از برنامه های معمولی آموزش و پرورش، سازگاری اجتماعی و تطبیق با محیط نمی باشند. تعریفی که از نظر اکثریت قریب به اتفاق مجامع علمی و صاحب نظران روانشناسی مورد قبول می باشد تعریفی است که از سوی انجمن آمریکایی عقب ماندگی ذهنی ارائه شده: «عقب ماندگی ذهنی سطحی از عملکرد هوش عمومی است که میزان آن بطور معنادار (دو انحراف معنادار) پایین تر از میانگین بوده و همزمان با نقایصی در رفتار سازشی (سازش یافتگی های فردی و اجتماعی) همراه بوده و در دوران رشد (تشکیل نطفه تا 18 سالگی) ظاهر می گردد» (گنجی، 1392).
2-2-4- عقب مانده ذهنی آموزش پذیر
عقب ماندگان ذهنی آموزش پذیر افرادی هستند که بهره هوشی آنان 70-50 می باشد و قادر به فراگیری حداقلی از اطلاعات عمومی و درس های رسمی کلاس از قبیل خواندن و نوشتن و حساب کردن و مهارت های مناسب شغلی بوده و می توانند در اداره زندگی خود از تحصیل خویش بهره مند شوند. این افراد از لحاظ دانستن لغات ضعیف اند، مفاهیم را خود درک نمی کنند، آموزش کلامی عادی ندارند و از لحاظ عاطفی واکنش های لازم را بدست نمی آورند. کودک عقب مانده ذهنی آموزش پذیر به دلیل اینکه رشد وتحول او کمتر از متوسط است،در استفاده از برنامه های مدارس ابتدایی عادی ناتوان است. لیکن او می تواند ظرفیت یادگیری خود را در سه زمینه تکامل بخشد.
آموزش پذیری در موضوعات تحصیلی آموزشگاه در یک سطح حداقل
آموزش پذیری در سازش یافتگی اجتماعی، در حد اینکه بتواند در جامعه به طور مستقل زندگی کند.
کسب کفایت شغلی به طوری که بتواند بعد از دوره جوانی خود را کمی یا جزئی حمایت کند.
بهره هوشی چنین کودکانی 55-75 می باشد.چنین کودکانی حداکثر در زمان های اولیه رشد، طبیعی به نظر می رسند، زیرا هیچگونه علائم ظاهری ندارند و عقب ماندگی آنها آشکار نمی گردد.مگر اینکه در مدرسه از نظر یادگیری مهارتهای تحصیلی از خود ضعف نشان دهند. این کودکان از تمرکز کافی و رغبت به فعالیت ها ی فکری و ابتکاری چندانی برخوردار نیستند و به همین دلیل اغلب او را به عنوان دانش آموزان مستعد ضعیف می شناسند.این گروه از کودکان دارای سازش یافتگی اجتماعی و قابلیت ها حرفه ای بوده و با تمرین تکرار، کارهای عملی نیمه ماهر را به خوبی انجام می دهند. آنان در مواقع انتقاد، از استدلال و بیان مناسبی برخوردار نیستند و اگر محیط عاطفی آنها آزاردهنده نباشد شخصیتی مطیع و سازش یافته دارند (میلانی فر، 1391).
2-2-5- عقب مانده ذهنی تربیت پذیر
این گروه از کودکان حدود 3/0 درصد از کل جامعه را تشکیل می دهند. معمولا ًتعدادی از کودکان عقب مانده ذهنی تربیت پذیر در سنین دبستان در موسسات و سازمان های مختلف و بقیه در منزل نگهداری می شوند. از نظر هوشی گروه عقب ماندگان تربیت پذیر از حدود 50-25 درصد بهره هوشی برخوردارند به عبارت دیگر هنگامی که کودکان همسال آنها با پشت سرگذاشتن سن 6 سالگی وارد کلاس اول دبستان می شوند عقب ماندگان تربیت پذیر از نظر هوشی مانند کودکان 5/1 تا 5/3ساله هستند. عقب ماندگی اکثر کودکان عقب مانده ذهنی تربیت پذیر به دلایل بیماری ضایعات مغزی واختلالات داخلی ناسازگاری های ژنیتیکی وغیره می باشد و به همین دلیل معمولا آنهادارای علائم کلینیکی وغیره هستند که به سهولت قابل مشاهده وتشخیص می باشد. کودکان عقب مانده تربیت پذیر بر خلاف گروه عقب مانده آموزش پذیر غالباً به خاطر همان مشخصه بدنی از دوران نوزادی وطفولیت قابل شناسایی میباشند.واز همان ابتدا درراه رفتن حرف زدن و دیگرمهارت های کلامی وبدنی وبه طور قابل توجهی دچار ضعف وکندی شدیدی میباشند پرواضح است به علل عقب ماندگی شدید ذهنی وبالطبع بدنی از این قبیل کودکان انتظاری درتحصیل آموزشهای رسمی و مهارتهای شغلی به گونه دانش آموزان آموزش پذیر نیست .درواقع اگر چنین توانایی داشتند به آنها نیز حد اقل صفت آموزش پذیری داده می شد.افراد عقبمانده تربیت پذیرفاقد توان اداره یک زندگی به طور مستقل و خودکفایی اجتماعی واقتصادی لازم هستند. این کودکان به طور مداوم نیاز به حمایت وسرپرستی و هدایت دارند به طور کلی هدفهای آموزشی کودکان عقب مانده ذهنی تربیت پذیر در جهت نیل به خودکفایی و تحصیل تجارب لازم است به جهت آن که تا آنجا که ممکن باشد فردی موثر ومفید در جامعه باشند (اصانلو، 1390).
2-3- نیازهای والدین کودکان عقب مانده ذهنی
خانواده های که کودک عقب مانده ذهنی دارند به تناسب نوع، شدت معلولیت، وضعیت اقتصادی و اجتماعی و سن کودکشان و نیز در زمینه رفتار سازش به اطلاعات و مهارتهای ویژه نیاز دارند که مهمترین آنها عبارتند از:
1- نیاز به ارتباط، نیاز عمده والدین کودکان استثنایی در طی سال های مدرسه ارتباط بامعلمان، مربیان و متخصصان است.
2- نیاز به اطلاعات، والدین کودکان معلول به اطلاعاتی در زمینه مراقبت، پرورش ورفتار با فرزند خود نیاز دارند و نیز در این راستا در امر برنامه ریزی برای آینده فرزندشان نیازمند اطلاعات می باشند.
3- نیاز به حمایت شدن، حمایت شده از جانب دیگران از عوامل ایجاد سازش یافتگی در خانواده است. به ویژه حمایت ازجانب متخصصان و مربیان می تواند فرصت های را برای ملاقات با سایر خانواده های کودکان معلول بوجود آورد.
4- نیازهای مالی، اقتصادی، بخش عمده بودجه خانواده صرف هزینه های مربوط به غذا، پوشاک و وسایل کمک آموزشی می شود این نیازها برای خانواده ای که کودک معلول دارد و نیازمند خدمات پزشکی ویژه می باشد به مراتب شدیدتر است.
5- نیاز به راهنمایی در وظایف زندگی و خانواده والدین و سایر اعضای خانواده نیاز دارند که ناتوانی کودک خود را درک کنند و بپذیرند، که تقسیم کار توانایی حل مساله، فعالیت های تفریحی، اکتساب مهارت های اجتماعی و نظارت در امر برنامه ریز آموزش کودک از جمله وظایف ما باشد (درکه ایلامی، 1386).
2-4- تاثیر کودک عقب مانده ذهنی بر سلامت والدین
از آنجا که در حال حاضر یکی از موضوع های مهم در حیطه روان شناسی کودکان عقب مانده ذهنی پرداختن به مسایل خانواده این افراد است، ضرورت دارد تا مشکلات این خانواده ها در رابطه با عقب ماندگی فزرندشان مورد بررسی و پژوهش قرار گیرد و راه حل های مناسبی برای آن ارائه شود. سلامت روان شناختی اساساً یکی از مسایل مهم در زندگی انسان است اغلب تحقیقات سلامت عمومی را یا به وسیله اثرات مثبت آن نظیر هدفمندی، خودشناسی، حرمت خود بالا و به طور کلی باز خورد مثبت از زندگی یا از طریق نشانه های مرضی نظیر افسردگی و اضطراب ارزیابی می کنند. همچنین سلامت روانی را می توان شامل آن چیزی دانست که آدمی به لحاظ روان شناختی نیازمند عوامل مختلف آن است، تا با احراز آن بتواند سالم باشد (کارور و شی یر، 1998، ترجمه یحیی سید محمدی، 1391).
نقش اساسی در حفظ تعادل روانی اجتماعی خانواده برعهده مادر است و ایجاد تنش و فشار در مادر بر سایر اعضای خانواده اثر می گذارد و با توجه به اینکه مادر نقش مهمی در سلامت روان اعضای خانواده دارد. پرداختن به وضعیت مادران اهمیت زیادی دارد با توجه به این موارد بررسی در این اهمیت زیادی دارد با توجه به این موارد بررسی در این زمینه ضروری به نطر می رسد. با توجه به اینکه درصد زیادی از معلولین در منزل نگهداری می شوند، لذا وجود کودک معلول ذهنی اثرات عمیق بر روی نحوه ارتباط یکایک افراد خانواده با هم و با فرزند معلول ذهنی وارد می سازد. عامل هر گونه تفاهم و پذیرش یا عدم تفاهم و نپذیرفتن در اصل والدین خانواده می باشد، به خصوص مادران بنابراین میزان آگاهی و نوع عکس العملی که مادران در قبال عقب ماندگی فرزندشان از خود بروز می دهند. در ایجاد جوی مساعد برای کودک معلول و سایر افراد خانواده نقش بسیار مهمی ایفاء می نماید (درکه ایلامی، 1386).
عکس العمل اولیه والدین نسبت به کودک عقب مانده به صورت ترس و وحشت، احساسات متضاد، خشم و اضطراب، غم و اندوه، احساس گناه و درماندگی، نپذیرفتن، خجالت و شرمساری، دلسوزی یا حمایت افراطی می باشد. برداشت و برخوردی که والدین به عنوان ارکان اصلی خانواده نسبت به پدیده معلولیت ذهنی دارند، نکته ای است که هر دستگاه سرویس دهنده و برنامه ریز جهت کمک به این خانواده ها را مدنظر قرار دهد. عدم آگاهی، ریشه بسیاری از معلولیت های ذهنی است و این خود عمدتاً در نتیجه بی سوادی و عدم دسترسی به امکانات و منابع آموزشی می باشد . بنابراین می توان گفت نیاز اولیه مادران که در جستجوی کمک هستند، به دست آوردند هر چه بیشتر آگاهی در مورد مسائل مربوط به عقب ماندگان ذهنی می باشد. این امر شناسایی هر چه سریعتر این بیماران ،سنجش و بررسی میزان آگاهی والدین و در نهایت آموزش آنان را ایجاب می نماید.
مادران کودکان عقب مانده ذهنی با توجه به ساختار شخصیتی خود بیشتر احساس مسئولیت می کنند و نیازهای مادران دارای کودک عقب مانده ذهنی برخاسته از مشکلاتی است که از لحظه تولد کودک یا تشخیص عقب ماندگی ذهنی با آن ها روبرو می شوند. آن ها ممکن است حالات مختلفی چون افسردگی، اضطراب، استرس را تجربه کرده و به دنبال آن واکنش های نامطلوبی از خود نشان می دهند (اخوی راد، 1391).
ادبیات پژوهشی موجود نشان می دهد که اساس وضعیت سلامت روانی کودک بر کنش وری مادر و حالات عاطفی او تاثیر می گذارد. بر این پایه وضعیت معلولیت کودک، ویژگی مهم تنش زایی محسوب می شود که سلامت عمومی مادر را به مخاطره می اندازد. تنیدگی روانی مادرانی که فرزند معلول دارند، پیش از مادران کودکان عادی است (گیالو و همکارن، 2014).
یکی از واکنش های نسبتاً شایع والدین کودکان عقب مانده ذهنی تشویش و نگرانی است که در پی آگاهی از عقب ماندگی کودک در والدین شروع شده و بعد از مراجعه به متخصصان مختلف و مایوس شدن از بهبود کودک تشدید می شود. این اضطراب زمانی به اوج خود می رسد که والدین در می یابند باید کودک شان همراه با سایر عقب مانده های ذهنی در مدارس مخصوصاً کلاس های مخصوص تحصیل کند (میلانی فر، 1386).
والدین کودکان عقب مانده ذهنی از مکانیسم های مانند برون افکنی یا فرافکنی، گوشه گیری، جابه جایی، افسردگی، انگیزه خودکشی، خشم، ترس، وحشت، انکار و …. استفاده می کنند. مطالعات نشان می دهد که والدینی که از نظر آموزشی در سطح ضعیف و متعلق به گروه اجتماعی و اقتصادی پایین تری هستند در سازگاری، حمایت و کمک به کودک عقب مانده خود موفق تر ند. مادران فرافکن از اینکه نتوانسته اند کودک طبیعی به دنیا بیاورند اعتمادشان لطمه می بیند و برای فرار از این ناراحتی ها اجبارا گناه عقب ماندگی کودک را به گردن دیگران می اندازند. تحقیقات نشان می دهد که پدران زودتر و آسان تر ازمادران عقب ماندگی ذهنی فرزند خود را می پذیرند. با اینکه پدران امروزی بیش از پدران نسل های قبل در کار فرزندان شان درگیر می شوند ولی شواهد نشان دهنده این حقیقت است که دخالت های پدر همیشه به طور غیرمستقیم بوده و پدر در نقش حامی و مادر در نقش مراقب بوده اند. یکی از عوامل مهم در سازگاری والدین و کودک مساله هوش والدین است در خانواده های باهوش درک عقب ماندگی ذهنی کودک برای خانواده بسیار رنج آور است و از طرف دیگر خانواده هایی که از توانایی هوشی کمی برخوردارند بهتر قادرند که از کودک عقب مانده خود حمایت کرده و برای او برنامه ریزی نمایند. اغلب مادران کودکان عقب مانده ذهنی از یک واکنش روانی به نام «اندوه مزمن» رنج می برند. و هنگامی که این کودکان به سنین نوجوانی می رسند، مادران احساس ناتوانی و درماندگی بیشتری در قبال آنان می کنند (اخوی راد، 1391).
وجود کودک عقب مانده ذهنی ضایعات سنگینی بر وضعیت سلامت عمومی خانواده، به ویژه مادر دارد. ممکن است از داشتن چنین فرزندی به شدت رنج ببرد و دچار حالاتی هم چون افسردگی، اضطراب رپرخاشگری، ترس و خجالت شود و آرزوی مرگ کودک خود را داشته باشد. گزارش شده است که واکنش های روان آزرده مادران کودکان عقب مانده ذهنی بیشتر از مادران کودکان عادی است و وجود کودکان عقب مانده ذهنی در مادران واکنش هایی نظیر افسردگی، اضطراب، پرخاشگری و اختلال در کنش وری اجتماعی را دامن می زنند (بحرینیان، حاجی علی زاده، ابراهیمی و هاشمی گرجی، 1391).
عقب ماندگی ذهنی فرزند در مراحل تحول روانی مختلف به نحوی از انحاء سلامت عمومی مادر را به مخاطره می اندازد. برای مثال در گذر به سن مدرسه یا هنگام ورود به بلوغ و نوجوانی، هم چنین زمانی که دوره بزرگسالی 20 تا 21 آغاز می کنند به واسطه تاخیر یا ناتوانی در به راه اندازی نیروهای ذهنی بالقوه در برقراری سازش با مقتضیات تحولی مرحله ای که در آستانه آن قرار گرفته اند دچار ناکام ماندگی و قطع سازش شده، از این رو تنیدگی های روانی سنگینی را بر مادر وارد می سازد (ترنبال، ترنبال، اورین و سوداک، 2005).
اینگل برگ و سیجو برگ (2004) خاطر نشان می سازند، که عوامل متعددی وجود دارند که می توانند مستقیم و غیر مستقیم و بطور مثبت و منفی بر رویارویی با مشکلات و نیل به سلامت عمومی اثر بگذارند.
چارلز و هوداپ (2001) اظهار می دارند، مادران کودکان عقب مانده ذهنی بیش از پدران بر این باورند که کوشش های آنها در دنیای بیرونی تاثیری ندارد. این محققان دریافتند که مادران کودکان معلول داراری مهار عاطفی و سلامت عمومی پایینی هستند و اکثراً آن ها در برخورد با وضعیت معلولیت فزرند خود غالبا از راهبردهای دفاعی سازش نایافته نظیر انکار و سرزنش خود استفاده می کنند به همین دلیل اغلب از نشانگان جسمی و روانی، بهزیستی منفی، اضطراب و درماندگی و افسردگی به شدت رنج می برند.
داویسیون و نیل (2001) معتقدند که مادران کودکان دارای رفتارهای دشوار فاقد انعطاف پذیری به عنوان مولفه ای از هوش عاطفی هستند و نمی توانند هیجان ها و احساسات خود را بدون ایجاد ناراحتی برای خود، یا برای فزرند به نحو مناسب تر و موثر تر ابراز کنند.
2-5- تاثیر کودک عقب مانده ذهنی بر روابط زناشویی والدین
وجود کودک معلول می تواند ضایعات و اثرات جبران ناپذیری بر وضعیت بهداشت روانی خانواده داشته باشد. در شرایطی که بیش از یک خانواده معلول در خانواده وجود داشته باشد شرایط به مراتب سخت تر می گردد. زندگی اجتماعی بسیاری از خانواده هایی که فزرند معلول دارند معمولاً محدود است. فعالیت های اوقات فراغت مثل شرکت در ورزش ها و ورزشگاه ها و فعالیت خانوادگی مثل دیدار با دوستان، شرکت در گردش ها و میهمانی های خانوادگی غالبا تحت تاثیر قرار می گیرند. بسیاری از خانواده ها در استفاده از تسهیلات اجتماعی از جمله گردش در ساحل ،حضور در سالن های غذا خوری و رفت و آمد با وسایل نقلیه محدودیت دارند.
رضایت زناشویی پایین در بین والدین کودکان استثنایی مساله ای شایع است. معلولیت یکی از فرزندان مانع آن می شود که خانواده بتواند کارکردهای متعارف خود را به نحو مطلوب داشته باشد. زن و شوهر هر کدام خود یا دیگری را مسئول تولد فرزند معلول می دانند و مشاجرات خانوادگی از همین جا شروع می شود و در نهایت ممکن است به طلاق و جدایی، مشکلات روانی و برهم خوردن سازگاری اعضای خانواده منجر شود. کم توانی ذهنی فزرندان موجب می شود که والدین در تعاملات زناشویی به مخالفت و تضاد گرایش بیشتری پیدا داشته باشند و حضور این کودکان خواسته ها و استرس بیشتری بر خانواده تحمیل می کند و موجب کاهش رضایت زناشویی والدین می شود. از طرفی با افزایش شدت معلولیت فزرند و تفاوت سن و تحصیلات والدین و مدت ازدواج، علاقمندی همسران به یکدیگر و روابط عاطفی متقابل کاهش بیشتری نشان می دهد (اشکان، 1393).
وجود اختلاف بین همسران در خانواده های دارای فرزند عقب مانده ذهنی به میزان چشم گیری بیشتر از سایر خانواده هاست. به پژوه و رمضانی (1384) نیز نشان می دهد والدین کودکان کم توان ذهنی در ابعاد مختلف رضایت زناشویی از جمله ارتباط، حل تعارض، امور مالی، رابطه جنسی، فرزند پروری فنقش های مساوات طلبی و جهت گیری های مذهبی با والدین کودکان عادی تفاوت دارند.
با وجود مطالب ذکر شده گاهی اوقات داشتن کودک معلول می تواند عواقب مثبت و سازنده داشته باشد. مثل زمانی که والدینی که دارای کودک معلول هستند، نقش تازه ای نسبت به چیزهای مهم زندگی شان پیدا می کنند و تعریف مجددی از مفهوم هدف دارند؛ گاهی اوقات تولد یک کودک ناتوان ممکن است رشد روان شناختی را در اعضای دیگر خانواده موجب شود و بر عملکرد کلی آنها تاثیر بگذارد. با این وجود معمولاً این تاثیرات به شکل منفی بر کیفیت زندگی این والدین تاثیر می گذرد (معتمدین، سهرابی، فتحی‌آذر و ملکی، 1388).
2-6- تاثیر کودک عقب مانده ذهنی بر روابط اعضای خانواده
نظام خانواده یک نظام اجتماعی ای است و فرزند عقب مانده ذهنی نیز یکی از اعضای نظام و سیستم اجتماعی می باشد و این دو نه تنها بر یکدیگر، بر سایر اعضای خانواده نیز دارای تاثیر متقابل و در تعامل می باشند این تاثیر هم از جنبه های منفی مورد توجه واقع شده است. بیشتر تحقیقات و پژوهش های انجام گرفته در این زمینه بیانگر آن است که این تاثیر غالبا جنبه منفی داشته است. یعنی عقب ماندگی ذهنی یکی از اعضای خانواده باعث می شود که سیستم و نظام خانواده، نتواند کارکردهای و وظایف خود را به نحو مطلوب انجام دهد و در نتیجه در عملکرد خانواده با حضور کودک عقب مانده ذهنی اشکالات و وقفه های بوجود می آید (میرزابیگی، 1388).
تعداد قابل توجهی از خانواده ها در جامعه ایرانی از اثرات منفی داشتن یک کودک معلول و همچنین از بار مراقبتی بسیار زیاد، فشارهای روانی، اجتماعی و مالی ناشی از داشتن چنین کودکی رنج می برند، که این عوامل می توانند، ثبات خانوادگی را برهم بزند و باعث برهم ریختگی سازمان خانواده شوند. کودکان کم توان ذهنی نه تنها بر والدین تاثیر دارند، بلکه سایر اعضای خانواده یعنی دیگر فرزندان را هم تحت تاثیر قرار می دهند. در این زمان آرامش خانواده به هم خورده و تمام نگاه ها به سوی کودک معلول معطوف می شود.
معلولیت یکی از فرزندان مانع آن می شود که خانواده بتواند کارکردهای متعارف خود را به نحو مطلوب داشته باشد. از جمله این کارکردها، تامین موجبات رشد و پرورش فرزندان، تامین محیطی دلپذیر برای اعضا و ایجاد پایگاهی برای برقرای روابط اجتماعی اعضا با دیگران است. در واقع کم توانی ذهنی یک شرایط پیچیده ی ذهنی است، تولد کودک کم توان ذهنی به عنوان یک بحران می تواند به شکل عمیق تر، بر ارتباط ها و کنش های اعضای خانواده اثر بگذارد. خانواده هایی با روابط باز، موثر و دائمی که در نقش های شان انعطاف پذیرند، بهتر می توانند با بحران ها سازگار شوند. تولد کودک عقب مانده ذهنی به عنوان یک بحران، می تواند به شکل عمیق بر ارتباط ها و کنش های خانواده اثر بگذارد و خانواده هایی می توانند با بحران ها به خوبی سازگار شوند که روابط باز، موثر و دائمی داشته و در نقشهای شان انعطاف پذیر باشند (گلادینگ، 1382).
بعضی خانواده های دارای کودک ناتوان و معلول از نظر اجتماعی منزوی هستند و ممکن است در مقابل استرس پس از سانحه آسیب پذیر تر باشند. همچنین گزارش شده است که تاثیر داشتن کودک ناتوان روی والدین نیست بلکه روابط بین فامیل را در بر می گیرد و باعث تغییر در روابط با فامیل می شود. مینوچین (2003، ترجمه بهاری، 1392) معتقد است که والدین وقتی انژری خود را به کودک عقب مانده ذهنی اختصاص می دهند در نتیجه مرزهای زیر گروهی والدینی سست و شکننده می گردد و زیر مجموعه خواهر و برادری نیز مورد تهدید واقع می شود. تولد یک کودک عقب مانده ذهنی به خودی خود یک عامل فشار زا برای اعضای خانواده محسوب می شود و یک عامل نگران کننده برای سازگاری خانواده می باشد. اساساً تولد کودک عقب مانده ذهنی به عنوان یک بحران، می تواند به شکل عمیق بر ارتباط و کنش های خانواده اثر بگذارد و خانواده هایی می توانند با بحران ها به خوبی سازگار شوند که روابط باز، موثر و دائمی داشته و در نقش هایشان انعطاف پذیر باشند (مینوچین، 2003، ترجمه بهاری، 1392).
وجود کودک عقب مانده ذهنی اثرات عمیقی بر نحوه ارتباط اعضای خانواده با هم و هریک از آنها با کودک می گذارد و همین اثرات، چنانچه به گونه ای منظقی و چاره جویانه حل نشود، ضایعات جبران ناپذیری بر والدین و سایر اعضای خانواده و خصوصاً کودک عقب مانده ذهنی وارد می کند. عامل هرگونه تفاهم و پذیرش یا عدم تفاهم، در اصل خود والدین می باشند. بنابراین نوع عکس اعملی که پدر و مادر در مقابل عقب ماندگی ذهنی فرزندشان از خود بروز می دهند، در ایجاد جوی مساعد هم برای خود کودک و هم برای سایر افراد خانواده نقش بسیار حساسی دارد. در خانواده هایی که سعی در مراقب از کودکان کم توان ذهنی یا ناتوانایی های دیگر می کنند، یکی از موضوعات قابل توجه، کیفیت زندگی والدین و سایر اعضای خانواده است. در بسیاری از موارد، مراقبت از کودک دارای کم توانی ذهنی، باعث بهبود کیفیت زندگی او می شود، ولی ممکن است کیفیت زندگی سایر اعضای خانواده به ویژه عضو مراقب را کاهش دهد. پژوهش ها نشان داده اند که وجود یک کودک عقب مانده ذهنی سبب محدودی روابط اجتماعی خانواده می گردد و هر قدر شدت عقب ماندگی ذهنی فرد بیشتر باشد، اوقات فراغت والدین و خانواده محدودتر شده و دامنه ارتباطات اجتماعی تنگ تر می شود (هالاهان و کافمن، 1993، ترجمه جوادیان، 1383).
وقتی والدین یک کودک کم توان ذهنی را به دنیا می آورند کارکردهای شناختی خانواده به هم می خورد که در سطح کلان، سلامت روان ،پویایی و هدفمندی خانواده را تحت الشعاغ قرار داده و در سطح خرد نیز مهمترین کارکردهای روان شناختی خانواده را همچون ابراز کردن، حل تعارض، استقلال، پیشرفت، تفریح و سرگرمی، ارزش های اخلاقی و مذهبی، ساختار و سازمان، رفت و آمد با اطرفیان ،اتحاد ،کنترل و حل مساله تحت تاثیر خود قرار می دهد. از آنجایی که این خانواده ها در معرض تنیدگی و افسردگی بیشتری هستند و در امر سازگاری، با مشکلات بیشتری مواجهه اند، لذا انسجام خانوادگی کمتری دارند و در فعالیت های اجتماعی، کمتر شرکت می کنند (گلادینگ، 1989، ترجمه بهاری، 1382).
2-7- نیمرخ روانی و شخصیت
روانشناسان برای کلیت افراد و تفاوت های فردی اهمیت خاصی قائل هستند و کلیت روان فرد را یکی از معیارهای شناسایی تفاوت های بین افراد می دانند. به منظور شناخت کلیت روان افراد و تفاوت های فردی از مفهوم نیمرخ روانی و همچنین شخصیت استفاده می کنند. اگرچه روانشناسان شخصیت وجود شباهت‌های بین افراد را قبول دارند، توجه آنها بیشتر به تفاوت‌های افراد معطوف است. چرا عده ای موفق و عده‌ای ناموفق هستند؟ چرا برداشت های افراد از امور متفاوت است؟ تنوع استعدادها ناشی از چیست؟ چرا عده‌ای به بیماری های روانی دچارند ولی دیگران در همان شرایط سالمند؟ هر انسان و رویدادی در نوع خود منحصر به فرد است. با وجود این، بین بسیاری از انسان ها و رویدادهای زندگی آنها آن قدر شباهت وجود دارد که می‌توان نکات مشترکی را در نظرگرفت و درست همین الگوهای رفتاری است که روانشناسان شخصیت در پی درک آن هستند (پروین، 1381). نظریه‌های شخصیت از زمان یونان باستان آغاز شده است و از آن زمان تاکنون نظریه‌های گوناگونی با گرایش ها و زمینه‌های تفاوت شخصیت انسان عرضه شده است. بنابراین، بدیهی است که با توجه به زمان و شخصیت خود روانشناس، از شخصیت تعاریف متفاوتی ارائه شود که هر یک از این تعاریف بر رفتارهای متفاوتی تکیه دارد و روش های مختلفی را اقتضاء می‌کند. این تعاریف ممکن است عینی تر و یا انتزاعی تر باشد. تعاریف می‌توانند رویدادهایی را تشریح کنند که در درون افراد می‌گذرد و یا چگونگی تعامل آنها با یکدیگر را مدنظر قرار می‌دهند. همچنین می‌توانند عاملی را توصیف کنند که مستقیماً قابل مشاهده است و یا از آن استنباط می‌شود و ممکن است خصوصیاتی را تشریح کنند که از آن عده ای خاص باشد و یا به توصیف ویژگی‌هایی بپردازند که اکثریت یا همه افراد را مربوط می‌شود. در تعریف شخصیت باید چند نکته را در نظر گرفت:
1) هر فردی از نظر ویژگی های شخصیتی یگانه و بی همتاست (هیچ دو فردی از نظر خلق و علایق و رفتار کاملاً مشابه نیستند).
2) افراد در همه موقعیت ها به شیوه یکسانی عمل نمی‌کنند یعنی رفتار شخص ممکن است از موقعیتی به موقعیت دیگر متفاوت باشد.
3) گرچه هر فرد یگانه و بی همتاست اما در رفتار آدمی وجه اشتراک قابل ملاحظه‌ای وجود دارد (هر چند در جزئیات رفتار آدمی تفاوت‌های دیده می‌شود بیشتر مردم الگوهای رفتاری نسبتاً ثابتی دارند) (گروسی و همکاران، 1380).
2-7-1- نظریه مک کری و کوستا درباره ابعاد شخصیت بهنجار
نظریه مک کری و کوستا درباره ابعاد شخصیت یک دیدگاه جدیدی است که در آن بر وجود پنج بعد برای شخصیت تاکید شده است. الگوی پنج عاملی فرض می‌کند که شخصیت بهنجار مفهومی چند بعدی است که در مجموع از پنج بعد اساسی تشکیل یافته است (مک کری و کوستا، 1381).
نوروزگرایی: وجود نوروزگرایی مانع سازگاری افراد می شود. در مردان دارای نمرات بالا در نوروزگرایی مستعد داشتن عقاید غیرمنطقی هستند و کمتر قادرند تکانش های خود را کنترل کرده و خیلی ضعیف تر از دیگران با استرس کنار می آیند. افرادی که نوروزگرایی پایینی دارند دارای ثبات عاطفی بوده و معمولاً آرام، معتدل و راحت هستند و قادرند که با موقعیت های فشارزا بدون آشفتگی یا هیاهو روبرو شوند (گروسی، 1380). و دو عامل روان رنجورخویی و روانپریشی با ناراحتی های روانشناختی مرتبط هستند (کاویانی، 1382).
برون گرایی: برون گراها دارای ویژگی هائی چون: ریسک پذیری، فعالیت بالا، هیجان خواهی، ماجراجویی، شاد خویی، شوخ طبعی، سرزندگی ، با انرژی و پر حرف هستند. و معمولاً به عنوان اشخاص خونسردی توصیف می‌شوند که نمی‌توانند احساسات شان را به اندازه درون‌گراها کنترل کنند. مشخص شده است که سطح بالای برون گرایی و سطح پایین روان رنجورخویی با رفتارهای سازگار و سلامت روانشناختی مرتبط می باشد (شولتز و شولتز، 1386).
تجربه پذیری (انعطاف پذیری): عناصر انعطاف پذیری شامل تصور فعال، احساس زیبا پسندی، توجه به احساسات درونی، تنوع طلبی، کنجکاوی ذهنی و استقلال در قضاوت می باشد. افراد منعطف هم درباره دنیای درونی و هم درباره دنیای بیرونی کنجکاو هستند و زندگانی آنها از لحاظ تجربه غنی است. آنها مایل به پذیرش عقاید جدید و ارزش های غیر متعارف بوده و بیشتر و عمیق تر از اشخاص غیرمتعارف هیجان های مثبت و منفی را تجربه می کنند (گروسی، 1380).
همسازی (مطبوع/دلپذیر بودن): همانند برون گرایی، دلپذیر بودن بعدی از تمایلات بین فردی است. یک فرد دلپذیر اساساً نوع دوست است، او نسبت به دیگران همدردی کرده و مشتاق است که کمک کند و باور دارد که دیگران نیز متقابلاً کمک کننده هستند. در مقابل فرد غیردلپذیر، ستیزه جو، خودمدار و شکاک نسبت به دیگران بوده و رقابت جو است تا همکاری کننده دلپذیر بودن صفات همکاری و اعتماد را می‌سنجد، همچنین نشان دهنده صفات زیر نیز می‌باشد: رک گویی، نوع دوستی، دلرحم بودن، تواضع (گروسی، 1380).
وظیفه شناسی (با وجدان بودن): افراد باوجدان، هدفمند، بااراده و مصمم می باشد. افراد موفق، موسیقیدانان بزرگ و ورزشکاران بنام این صفت را در حد بالا دارند. برخی این عامل را تمایل به موفقیت نامیده اند. اساساً نمره بالا در وظیفه شناسی با موفقیت شغلی همراه است. نمره پایین در آن ممکن است موجب شود فرد از دقت لازم اجتناب کند و از پاکیزگی زیاد اجتناب کند. افراد با نمره بالا در این بعد، بسیار وظیفه شناس، دقیق، خوش قول و مطمئن هستند (کاویانی، 1382).
2-8- اختلال شخصیت
بر طبق آنچه در نسخه چهارم راهنمای تشخیصی و آماری تجدیدنظر شده (DSM-IV-TR) آمده است، اختلال شخصیت عبارت است از: «یک الگوی با دوام و پایدار از رفتار و تجربه درونی که به طور قابل ملاحظه‌ای با انتظاراتی که از شرایط فرهنگی فرد وجود دارد متفاوت باشد، فراگیر و غیرقابل انعطاف باشد، شروع آن به دوران نوجوانی یا اوایل بلوغ برگردد، در طول زمان پایدار باشد و به ناراحتی یا آسیب‌دیدگی روحی منجر گردد.» به دلیل آن که این اختلالات، مزمن و فراگیر هستند. می‌توانند به اختلال جدّی در کارکرد و زندگی روزمره بیانجامند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391). اختلال های شخصیت دهها سال است که برای بررسی روان شناختی، منبع جالبی فراهم آورده اند زیرا که آنها ثبات و استحکام چنان نیرومندی به شخصیت و رفتار می بخشند که در طول زمان و مکان ادامه می یابند. اختلال های شخصیت اساساً اختلال های صفات هستند، اختلال هایی که در گرایش فرد به درک پاسخ دهی به محیط به شیوه های ناسازگارانه انعکاس می یابند (دیویسون، 1384).
در کار گروه بخش شخصیّت و اختلالات شخصیت DSM-5، اختلالات شخصیّت به این‌گونه تعریف شده است؛ در اختلال شخصیّت، فرد باید مختل شدن معناداری را به طور شاخص در دو حوزه از کارکرد شخصیّت – خود و بین فردی- تجربه نماید. بنا به تعریف خود نه تنها به چگونگی دیدگاه فرد از خود بلکه به شیوهای که فرد اهداف خود را در زندگی تعیین و دنبال میکند اشاره دارد. بین فردی نیز به توانایی یک شخص در درک نقطه نظر دیگران و ایجاد روابط نزدیک با آنان اشاره دارد. مقیاسی که از طریق آن این موارد مورد قضاوت قرار خواهند گرفت، از کم تا شدید درجهبندی میشود (ویدیگر، 2012).
2-8-1-نظریه اختلال شخصیت میلون
2-8-2- نظریه میلون درباره اختلالات شخصیت
از نظر میلون محیط و شخصیت یک سیستم است. سیستمی که ویژگی اصلی آن، سلسله مراتبی و از چند سطح سازمانی تشکیل گردیده است: سطوح زیستی، خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی که هر سطح روی لایه یا سطح قبلی بنا گردیده است (شریفی، 1386).
نظریه اختلال شخصیت میلون، یک نظریه تحولی- زیستی- تکاملی است که اختلالات شخصیت را ناشی از عملکرد متفاوت ناسازگارانه ای که می تواند به ایجاد نقایص، عدم تعادل ها و تعارض هایی در رابطه فرد با محیط گردد. این نظریه مانند نظریه های روانکاوی از ویژگی دو قطبی بودن برخوردار است. بدین صورت که راهبردهای زیستی در طی دوران تکامل انسانی وارد رفتار انسان شده است. از نظر میلون مراحل تحول 4 مرحله می باشد که یک انسان باید از آنها بگذرد و جهت باکفایت عمل کردن در زندگی 4 وظیفه باید انجام دهد. سه زوج نخست این مراحل و وظایف و تاحدی زوج چهارم بین انسان و گونه های پایین تر مشترک بوده و شاید بتوان آنها را به عنوان 4 مرحله سیر و تکامل تحول تصور کرد. این مراحل چهارگانه تحول عبارتند از وجود، سازگاری، تکرار و انتزاع (کلارکین و لنزن ویجر، 1996).
ارگانیسم از مراحل رشدی عبور می کند که این مراحل با توجه به دوره مربوطه در تحول دارای اهدافی عملکردی هستند. در درون هر مرحله هر فرد یک سری حالات شخصیتی را کسب می کند که نشان دهنده یک تمایل به سوی یکی از دو قطب است. این موضوع که طی زمان کدام قطب مسلط خواهد شد را تعامل متقابل حل نشدنی عوامل درون و برون ارگانیسم تعیین می کند. بدین صورت طی دوران نوزادی وظیفه ارگانیسم عبارت است از ادامه وجود. در این جا تحول مکانیسم هایی را بوجود می آورد که نوزاد را به طرف محیط های ارتقاء دهنده زندگی (لذت) هدایت کرده و از محیط های تهدید کننده زندگی (درد) دور می کند.
با رشد قوای فکری ممکن است شیوه بیان صفات یا حالاتی که در مراحل اولیه زندگی کسب می شود تغییر شکل پیدا کند. فردی با یک مزاج فعال در هماهنگی با عوامل بافتی می تواند بصورت یک شخصیت اجتنابی یا ضد اجتماعی در آید. اگر فرد جهت گیری فعال داشته باشد و بعداً یا بگیرد که شخصیت اجتنابی یا ضد اجتماعی در آید. اگر فرد جهت گیری نافعال داشته باشد و بعداً یاد بگیرد که معطوف به خود باشد یم سبک خود شیفته ایجاد خواهد شد. ولی اگر فرد یک تمایل فعال داشته باشد و سپس یاد بگیرد که معطوف به خود باشد یک سبک ضد اجتماعی بوجود می آید (کلارکین و لنزن ویجر، 1996).
مرحله اول- وجود: مکانیسم های تحولی همراه با این مرحله با فرایندهای ارتقاء زندگی و حفظ آن ارتباط دارند. اولین گروه این فرایندها با جهت دهی بسوی بهبود کیفیت زندگی و گروه بعدی با جهت دهی فرد بسوی دور شدن از اعمال و محیط هایی که کیفیت زندگی را کاهش داده و یا وجود را به خطر می اندازد ارتباط دارد. این دو فرایند اهداف وجودی نامیده می شود. چنین مکانیسم هایی یک تقابل لذت- درد را شکل می دهند. اکثر انسان ها هر دو فرایند را نشان می دهند. با این حال برخی افراد در مورد این اهداف در تعارض اند (مانند سادیست ها) در حالی که عده ای دیگر کمبودهایی در چنین اهدافی دارند (مانند اسکیزوئیدها) (شریفی، 1386).
مرحله دوم- سازگاری: زمانیکه یک ساختار بوجود آمد بایستی بوسیله مبادله انرژی و اطلاعات با محیط خود، وجود خود را حفظ کند. این مرحله دوم تحول با آنچه که روش های سازگاری نامیده می شود ارتباط دارد و بصورت یک تقابل دو بخشی فرمول بندی شده است. یم جهت گیری همراه شدن با اکولوژیک بوده و آن عبارت است از قرار گرفتن در یک گوشه از محیط در برابر یک جهت گیری فعال که تغییر دادن اکولوژی بوده و عبارتست از مداخله در محیط و تغییر دادن آن (شریفی، 1386).
مرحله سوم- تکرار: اگر چه ممکن است ارگانیسم با محیط خود خوب سازگار شده باشد ولی وجود هر شکلی از زندگی دارای زمان محدودی است. ارگانیسم جهت رفع این محدودیت از راهبرد سومی بنام تکرار استفاده می کند که بوسیله آن فرزندانی را بجای می گذارد. این راهبرد طبق نظر زیست شناسان به عنوان راهبرد (r) یا خود پروری از یک سو، و راهبرد (k) یا پرورش دیگران از سوی دیگر مورد نظر قرار می گیرد. از نظر روانشناسی راهبرد (r) فرد را مستعد اهمال معطوف به خود می کند که دیگران از آنها به عنوان خودخواهی، بی عاطفگی، بی توجهی و عدم مراقبت یاد می کنند در حالیکه راهبرد (k) فرد را مستعد اعمال معطو به پرورش می کند که به عنوان وابسته، صمیمی، حمایت کننده و نگران نام می گیرد. تقابل خود- دیگری نیز همانند تقابل فعال- نافعال از بسط مفهوم سیستم ها حاصل می شود. در اینجا نیز همانند مورد قبل هدف ارگانیسم حفظ تداوم خود می باشد. با این حال وقتی این مفهوم طی زمان مطرح می شود بقاء و راهبردهای حفظ آن معنی تولید مثل به خود می گیرد (کلارکین و لنزن ویجر، 1996).
مرحله چهارم- انتزاع: به توانایی ترکیب تفاوت ها، بیان سمبلیک حوادث، سنجیدن و استدلال و پیش بینی انتزاع می گویند. زمانیکه فرد از قید واقعیت و حال خارج می شود، ممکن است بطور معمول با بهره گرفتن از سبک های پردازش انتزاعی، ساختارهای بدیعی بوجود آیند. ذهن انتزاع گرا ممکن است واقعیتهای خارجی را منعکس کند ولی آنها را در یک فرایند مجدداً ساختاربندی کرده و بطور کنشی آنها را بصورت روش های انتزاعی پدیدارگرایانه تغییر شکل می دهد. ادراک بوسیله فرایندهای نمادسازی انتزاعی تغییر شکل پیدا می کند. نه تنها تصورات درونی و بیرونی از قید حس مستقیم و واقعیات تحسمی رها شده و می توانند تبدیل به یک ماهیت شوند، بلکه زمان معاصر نیز فوریت و اثر خود را از دست داده و به اندازه یک ساختار به یک ماده تبدیل می شود.
بر اساس نظر میلون سیستم تحولی شخصیت مطمئن ترین روش برای تشریح شخصیت شناسی فراهم می کند. بر خلاف فرمول بندی های گذشته (فروید، پیازه، اریکسون)، ساختن یک مدل رشدی بر اساس مراحل تحولی نوروپسیکولوژیک عاقلانه تر از ساختن آن بر اساس فرایندها و مراحل روانی جنسی یا شناختی است (کلارکین و لنزن ویجر، 1996).
بر اساس نظریه میلون شخصیت عبارت است از الگوی پیچیده و بسیار عمیقی از ویژگی های روانشناختی که نمی توان به راحتی آنها را ریشه کن کرد و تقریباً به صورت خودکار، خود را در تمامی جنبه های عملکرد فرد آشکار می سازد. این ویژگی ها فراگیر بوده و ماتریس پیچیده ای از پیش آگهی های زیستی و یادگیری ها را تشکیل داده و الگوی ادراکی، احساس، تفکر و شیوه های مقابله آن فرد را می سازند. شخصیت آمیزه ای از احساسات، ادراکات، افکار و رفتارهای نامرتبط نیست، بلکه سازمانی کاملاً درهم تنیده از نگرش ها، عادات و عواطف است. اگرچه ما زندگی خود را با احساسات و واکنش های کم و بیش نامرتبط و مختلف شروع می کنیم، ولی به مرور زمان دامنه آنها را مخدوش کرده و خزانه رفتاری خاص خودمان را می سازیم. این خزانه رفتاری است که ما را از دیگران متفاوت کرده و شیوه مقابله ما را در برخورد با دیگران و در درون خودمان تعیین می نماید. در دیدگاه میلون اختلال شخصیت یک بیماری نیست که از خارج وارد شده و بهنجاری فرد را از بین ببرد. از این رو میلون به جای اختلال شخصیت اصطلاح الگوهای بالینی شخصیت استفاده می نماید. از این دیدگاه، همانطور که بیماری جسمی سیستم ایمنی بدن است که مشخص می کند آیا فرد بیمار خواهد شد یا خیر، در مسایل روانی نیز سبک شخصیتی فرد یعنی مهارت های و انعطاف های سازگارانه فرد است که تعیین می کند آیا وی در مقابله با محیط از پای درخواهد آمد یا خیر (شریفی، 1386).
2-8-3- تقسیم بندی اختلالات شخصیت
در نسخه چهارم متن تجدید نظر شده راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی، اختلالات شخصیتی بدین صورت طبقه بندی کرده اند:
خوشه A: اختلالات شخصیتی که با ویژگی غیرعادی بودن مشخص می شود.
اختلال شخصیت پارانویایی
اختلال شخصیت اسکیزوتایپال
اختلال شخصیت اسکیزوئید
خوشه B: اختلالات شخصیتی که با ویژگی نمایشگری و هیجانی بودن مشخص می شود.
اختلال شخصیت نمایشی
اختلال شخصیت خودشیفته
اختلال شخصیت مرزی
اختلال شخصیت ضداجتماعی
خوشه C: اختلالات شخصیتی که با ویژگی اضطراب و ترس مشخص می شود.
اختلال شخصیت وسواسی (فکری- عملی)
اختلال شخصیت اجتنابی
اختلال شخصیت وابسته (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391). با توجه به موضوع تحقیق ابتدا خوشه A و C و سپس خوشه B توضیح داده می شود.
2-8-3-1- خوشه A اختلالات شخصیت
اختلال شخصیت پارانویایی: افراد مبتلا به این اختلال شخصیت، شکاک و حساس هستند. احساس قابل ملاحظه خود بزرگ بینی دارند. اما خیلی آسان احساس شرم و تحقیر پیدا می کنند. دائماً نگران این هستند که دیگران آنها را فریب داده اند نتیجتاً مردم آنها را افرادی مشکل و غیرمنطقی می شناسند. این افراد دچار سوء ظن بوده و حسودند. در مورد وفاداری دیگران تردید نموده و به آنان اطمینان نمی کنند. حسادت جنسی در آنها شایع است. در دوست یابی ناتوان هستند و در گروه ها درگیر نمی گردند. افرادی مرموز، حیله گر و زیاده از حد متکی به نفس هستند (گلدر، مایو و کن، 1385).
علایم برجسته اختلال شخصیت پارانوئید گرایش فراگیر به بدبینی و بی اعتمادی نسبت به دیگران به عنوان چیزی شیطانی، بدخواهانه، تهدیدکننده یا گول زننده است. اغلب علایم خفیف اند، اما این اختلال معمولاً ایجاد کننده مشکلات شغلی و اجتماعی است .افراد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید یک الگوی بی اعتمادی و بدبینی فراگیر نسبت به دیگران دارند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
زود رنج و احساس طرد شدن می کنند. در حالی که چنین چیزی واقعیت ندارد. در مقابل پیشنهادی تازه، به راه هایی که ممکن است از طریق آن منافع آنها در معرض خطر قرار گیرد می اندیشند. این افراد حساس نسبت به طرد شدن هستند، بدخلق و اهل جر و بحث هستند. اشارات بدون غرض دیگران را تهدیدآمیز و تحقیر کننده می شمارند. شخصیت پارانوئید احساس خود بزرگ بینی قوی دارند. تصور می کنند استعداد غیرعادی دارند و استحقاق پیشرفت های بزرگ را دارند. این عقیده غیر واقع گرانه، عیرغم پیشرفت های ناچیز حفظ می شود، و تصور شخص این است که دیگران مانع شکوفا شدن استعدادهای او می گردند (گلدر، مایو و کن، 1385).
این افراد، تصور می‌کنند دیگران در تلاش برای کنترل یا نفوذ بر آنها به شیوه‌ای بدخواهانه هستند. همچنین آنها از نظر منش، بدخلق، تحریک پذیر، خشن و تندخو هستند. در این افرالد عدم اعتماد توأم با گوش به زنگی و دفاعی بودن در مقابل انتقاد و فریب احتمالی دیده می‌شود. این افراد به رنج (طرد و تمسخر) حساس بوده و شدیداً در قطب خود قرار دارند. حساس و تحریک پذیرند ترکیب رنج ـ حساسیت و خود ـ جرأتی در آنها با ایجاد اغتشاش در روابط بین فردی ارضا شده و به صورت دایره معیوب مشکل را افزون می‌سازد. در شخصیت‌های مرزی، بی‌ثباتی در قطب ها وجود دارد (گلدر، مایو و کن، 1385).
شیوع اختلال شخصیت پارانویایی در کل جمعیت 5/0 تا 5/2 درصد گزارش شده است، و در بیماران بستری در مراکز روانپزشکی 10%- 30% ، و در بیماران سرپایی کلینیک های بهداشت روانی 2%- 10% گزارش شده است (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
اختلال شخصیت اسکیزوتایپال: علایم برجسته این اختلال عبارت اند از ناراحتی فراگیر از برقراری ارتباط نزدیک و نیز تحریفات شناختی و ادراکی و رفتار عجیب و غریب. بیماران مبتلا به این اختلال معمولاً دچار مشکلات شغلی و اجتماعی می شوند. اختلال شخصیت اسکیزوتایپال بقدری شدید است که مبتلایان به آن در تمام تعاملات خود مشکلات بسیار زیادی دارند. این افراد در روابط با دیگران از خود الگوی نقص بین فردی نشان می دهند که با ناراحتی حاد در ارتباطات، اختلالات شناختی یا ادراکی و رفتار نامتعارف و غیرعادی مشخص می شود (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
بیماران اسکیزوتایپال انزواطلب هستند و در حضور دیگران اضطراب قابل توجهی دارند. تعداد دوستان نزدیک و خارج از حیطه آشنایان آنها علی القائده کم است. بنابراین تعجبی ندارد که بسیاری از آنها بشدت احساس تنهایی می کنند. وجه تمایز این اختلال از اختلالات شخصیت پارانوئید و اسکیزوئید در ماهیت و میزان تحریفات شناختی و شباهت های رفتاری مبتلایان به آن است. مثلاً این بیماران هم، مانند بیماران پارانوئید نسبت به انگیزه های دیگران بسیار بدبین اند اما علاوه برآن، شباهت فکری زیادی هم نشان می دهند. مثلاً ممکن است معتقد باشندکه حوادث نامربوط به طریقی به آنها ارتباط دارد و نیز ممکن است تجارب ادراکی غیرمعمول مانند خطاهای حسی جسمانی داشته باشند، مثل حس یک نیرو یا یک وجود خارجی. بعضی از آنان در خود توانایی می یابند و برخی معتقدند که تسلط سحرآمیز بر دیگران دارند (امامی، فاتحی زاده و نجاریان، 1383).
میزان شیوع این نوع اختلال 3 درصد در کل جمعیت گزارش شده است. گزارش های قبلی حاکی از شیوع بین 2 تا 6 درصد است. این اختلال غالباً در جنس مونث با سندرم x شکننده تشخیص داده می شود (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).
اختلال شخصیت اسکیزوئید: ویژگی اصلی اختلال شخصیت اسکیزوئید، یک الگوی فراگیر کناره گیری از روابط اجتماعی و دامنه محدود بیان هیجان ها در موقعیت های بین فردی است. این الگو از اوایل بزرگسالی آغاز شده و در زمینه های مختلف ظاهر می شود (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید این افراد از نظر هیجانی سرد هستند توانایی ابراز احساسات لطیف یا خشم را ندارند. علاقه چندانی به روابط جنسی نشان نمی دهند. در موارد شدید اختلال بیمار سرد و بی عاطفه بنظر می رسد. گسسته و کناره گیر هستند و اهمیت چندانی به نظرات دیگران نشان نمی دهند. در کنار دیگران احساس راحتی نمی کنند. روابط صمیمانه برقرار نمی کنند و از عضو خانواده بودن احساس رضایت چندانی نمی کنند و غالباً تن به ازدواج نمی دهند. این افراد فاقد توانایی احساس لذت هستند، حس درک شوخی ندارند، و از فعالیت هایی که اکثر مردم احساس لذت نمی کنند. این افراد درون نگر و مستعد خیالپردازی هستند. بیشتر به مطالب عقلانی توجه دارند تا انسان ها، دنیای درونی پیچیده از خیالات دارند، هرچند فاقد محتوی عاطفی است (گلدر، مایو و کن، 1385).
دیگران افراد اسکیزوئید را اغلب افرادی تنها می دانند، آنان نسبت به شروع دوستی و آشنایی و تداوم آن بی رغبت اند. علاقه کمی به برقراری ارتباطات جنسی دارند و حتی بنظر می رسد نسبت به خانواده شان هم بی اعتنا هستند. این افراد معمولاً شغلی را انتخاب می کنند که در آن حداقل تماس با دیگران وجود داشته باشد یا مستلزم هیچ تماسی با دیگران نباشد. اگر برقراری ارتباط ضروری باشد، می توانند روابط ثابتی در محدوده شغل خود با همکاران شان داشته باشند، اما باز ترجیح می دهند که مدتی از روز را به تنهایی کار کنند، آنها معمولاً در تنهایی به خوبی زندگی می کنند و از تعامل اجتماعی پرهیز دارند. در نتیجه مهارت های اجتماعی شان تا حدودی محدود می شود. تعامل محدود بیماران اسکیزوئید منعکس کننده طیف محدود هیجانات آنها نیز هست. این افراد مجذوب خود هستند و معمولاً پاداش یا انتقاد اثری بر آنها نمی گذارد. آنان بندرت احساساتشان را نشان می دهند. شادی و خشمی ابراز نمی کنند و بنظر می رسد هیچ نیازی به توجه یا پذیرش دیگران ندارند. اطرافیان آنها را سرد، فاقد شوخ طبعی و ملال آور می دانند. این افراد در فراموش شدن و به چشم نیامدن بسیار موفق اند. میزان شیوع این اختلال تا 5/7 درصد در کل جمعیت گزارش شده و معمولاً در جنس مذکر تشخیص داده می شود (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).
اختلال شخصیت اسکیزوئید ممکن است 5/7% از کل جمعیت را تحت تاثیر قرار دهد. نسبت شیوع جنسی اختلال معلوم نیست، هر چند در بعضی مطالعات ابتلا مردها دوبار بیشتر از زن ها گزارش شده است (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).
2-8-3-2- خوشه B اختلالات شخصیت
اختلال شخصیت نمایشی: افرادی که سوابق طولانی جلب توجه به خودشان دارند و به نمایشهای هیجانی برانگیخته ای می پردازند که رویدادهای بی اهمیتی آنها را ایجاد می کنند با عنوان اختلال شخصیت نمایشی تشخیص داده می شوند. این افراد در ظاهر جذاب، صمیمی و معاشرتی هستند اما معمولاً دیگران آنها را ریاکار و سطحی می انگارند. به نظر می رسد که آنها با نمایش دادن برای تماشاچیان ناشناس به دنبال تحسین هستند. زمانی که آنها روابط برقرار می کنند، پر توقع و بی ملاحظه، خودمحور و درخود فرو رفته می شوند. آنها می توانند شدیداً عشوه گر یا لَوند باشند، با این حال سازگاری جنسی آنها اغلب ابتدایی یا بسیار سرد است، که این موضوع خبر از آن می دهد که رفتار عشوه گرانه آنها بیشتر در خدمت هدف جلب توجه است تا تمایلات جنسی. این اختلال بیشتر در بین زنان رایج است، اما در مردان نیز دیده شده است و از اینرو «ماچوئیسم» نامیده می شود. این افراد خود محور هستند و توجهی به دیگران نشان نمی دهند و منافع و لذت خود را به دیگران ترجیح می دهند. خود فریب هم هستند و حتی دروغ های خود را نیز باور می کنند (گلدر، مایو و کن، 1385). شیوع اختلال شخصیت نمایشی در جمعیت کلی، تقریباً برابر با 2%- 3% گزارش شده است. در مواردی که از سنجش ساخت دار استفاده شده است، این میزان را در بیماران سرپایی و بستری مراکز بهداشت روانی تقریباً 10% – 15% گزارش کرده اند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
اختلال شخصیت خودشیفته: ویژگی اصلی اختلال شخصیت خودشیفته، الگوی فراگیر بزرگ منشی، نیاز به تحسین و فقدان همدلی است که از اوایل بزرگسالی آغاز و در زمینه های گوناگون ظاهر می شود (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391). افراد مبتلا به این اختلال احساس خود مهم انگاری بزرگ منشانه دارند و لاف زن و مدعی هستند. با تخیلات موفقیت، قدرت، زیبایی، با استعداد درخشان دل مشغول اند. خود را فردی خاص می دانند و انتظار دارند دیگران از آنها تعریف و تمجید کنند و خدمات خاص و ملاطفت نشان دهند. دیگران را در سطحی بسیار پایین مورد ارزیابی قرار می دهند و همواره فکر می کنند که حق آنها ضایع شده و انتظارات نامعقولی از محیط اطرافشان دارند بدیهی است این موارد به حدی است که روابط روزمره افراد را تحت تاثیر قرار می دهد و در اکثر موارد واکنش منفی اطرافیان را برمی انگیزند. تعجبی نیست که این افراد انگیزه ای برای درمان و حل مشکلات شخصیتی شان نداشته باشند (گروه مولفان، 1386).
شیوع اختلال شخصیت خودشیفته در جمعیت بالینی 2%- 16% و در جمعیت کلی کمتر از 1% برآورد شده است (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391). ممکن است بچه های والدین مبتلا به این اختلال به علت تزریق غیرواقع گرایانه احساس همه توانی، خود بزرگ بینی، زیبایی و استمداد توسط والدین، بیشتر در معرض خطر ابتلا به این اختلال باشند (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).
اختلال شخصیت مرزی: ویژگی بارز اختلال شخصیت مرزی، یک الگوی فراگیر بی ثباتی در روابط بین فردی، خودانگاره، عواطف و تکانشگری بارز است که از اوایل بزرگسالی آغاز و در زمینه های گوناگون ظاهر می شود. افراد مبتلا به این اختلال، کوششهای بی وقفه ای را برای اجتناب از طرد و رها شدگی خیالی انجام می دهند. ادراک جدایی یا طرد قریب الوقوع و یا فقدان ساختار بیرونی ممکن است به دگرگونیهای عمیقی در خودانتگاره، عاطفه، شناخت و رفتار منجر شود. این افراد، حساسی زیادی به شرایط محیطی دارند. آنها ترس های شدید مربوط به طرد و رها شدگی و خشم نامناسب را حتی در حین مواجهه با یک جدایی کوتاه مدت واقع گرایانه و یا هنگامی که تغییرات غیرقابل اجتناب در نقشه ها پیش می آید، تجربه می کنند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، از آنجا که الگویی از روابط بی ثبات و شدید دارند ممکن است در ملاقات های اول و دوم، حامیان بالقوه در ذهن خود مجسم کنند؛ ممکن است مایل باشند وقت زیادی را با یکدیگر سپری کنند؛ و در اوایل ارتباط از جزئیات بسیار خصوصی یکدیگر مطلع گردند. با این وجود آنها ممکن است به سرعت از چنین اندیشه ای منصرف شده و به این نتیجه برسند که از دید دیگران فاقد ارزشند و احساس کنند که طرف مقابل به اندازه کافی به فکر آنها نبودند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
شیوع اختلال شخصیت مرزی تقریباً 2% در جمعیت کلی برآورد شده است. در میان بیماران سرپایی کلینیکهای بهداشت روانی حدود 10% می باشد و تقریباً 20% در میان بیماران روانی بستری برآورد شده است. دامنه این اختلال در میان جمعیت های بالینی به اختلال شخصیت 30%-60% است (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
اختلال شخصیت ضداجتماعی: بی تفاوتی نسبت به احساسات دیگران، تمایل به ارتکاب رفتارهای غیرقانونی و خشونت، عدم وجود احساس گناه بعد از ارتکاب رفتارهای ضد اجتماعی، عبرت نگرفتن از تجارب گذشته، رفتارهای تکانش، ناتوانی در برقراری روابط پایدار و تحمل پایین برای محرومیت و شکست، از ویژگی های بارز افراد اختلال شخصیت ضداجتماعی است. تماس با این افراد خطرناک و حتی ممکن است برای درمانگران آنها نیز مشکلات عدیده ای ایجاد کنند. اغلب آنها مجرمانی سابقه دار هستند که مشکلات اجتماعی و قانونی متعددی داشته اند (گروه مولفان، 1386).
این افراد تکانشگر هستند، فاقد اهداف بوده و پیشاپیش طرح نمی ریزند و معمولاً سابقه شغلی بی ثباتی همراه با اخراج های مکرر دارند. تحریک پذیرند و در حالت خشم دیگران را وحشیانه مورد تهاجم قرار می دهند. این شخصیتی با فقدان بارز احساس گناه و پشیمانی و ناتوانی برای تغییر رفتار در پاسخ به تنبیه و سایر پیامدهای نامطلوب همراه است. از قبول مسئولیت پرهیز می کنند. و شکست های خود را با دلیل تراشی توجیه می کنند (گلدر، مایو و کن، 1385).
اختلال شخصیّت ضداجتماعی، نوعی اختلال شخصیّت که در آن فرد نمی‌تواند با موازین اجتماعی سازگار شود و در قبال رفتارهایش احساس گناه و اضطراب ندارد (لیوایز، 2011).
یکی از مشکلات افراد دارای شخصیّت ضداجتماعی در تجربه هیجانی آنها است. افراد بهنجار هیجان‌های غم و عشق و خشم و اندوه را به صورت بهنجار تجربه می‌کنند امّا افراد ضداجتماعی انگار فاقد استعداد درک این هیجانات هستند. این ناتوانی در تجربه کردن هیجان می‌تواند به بی‌وجدانی آنها منجر شود. البته رفتار ضداجتماعی برای تشخیص اختلال شخصیّت ضد اجتماعی کافی نیست. برای این که رفتارهای ضداجتماعی اختلال شخصیّت محسوب شوند، باید دو ملاک اصلی را بر آورده سازند. اولاً باید سابقه‌دار باشد، شواهد موجود به اختلال قابل ملاحظه رفتاری قبل از 15 سالگی اشاره دارند. رفتارهایی مانند دروغ‌گویی، پرخاشگری، دزدی و تخریب یا حُقه بازی و بی‌ملاحظگی نسبت به دیگران و تخلف از مقررات قبل از سن پانزده سالگی در فرد دیده می‌شود. ملاک دیگر برای مشخص شدن شخصیّت ضداجتماعی وجود حداقل سه نوع رفتار در فرد است: پرخاشگری مکرر، بی ملاحظگی که دیگران را به خطر می‌اندازد، بی‌مسئولیتی و عدم پشیمانی مداوم (خندان، 1387).
شیوع کلی اختلال شخصیت ضداجتماعی در نمونه‌های جامعه تقریباً 3% در مردان و حدود 1% در زنان است. برآوردهای مربوط به شیوع در موقعیّت‌های بالینی، بسته به خصوصیّات بارز جامعه‌هایی که از آنها نمونه‌گیری به عمل آمده، از 3% تا 30% متغیر است. میزان‌های بالاتر شیوع با موقعیّت‌های درمانی سوء‌مصرف مواد و زندان یا موقعیّت‌های قانونی ارتباط دارند (انجمن روان‌پزشکی آمریکا، 1391). ظاهراً اختلال شخصیّت ضداجتماعی با وضعیّت‌های اجتماعی- اقتصادی پایین و موقعیّت‌های شهری ارتباط دارد. در مورد این تشخیص، نگرانی‌هایی به وجود آمده مبنی بر اینکه این تشخیص ممکن است به اشتباه در مورد افراد و موقعیّت‌هایی به کار رود که در آنها رفتار ضداجتماعی ظاهراً ممکن است بخشی از یک راهبرد محافظتی برای ادامه‌ی زندگی باشد (خندان، 1387).
2-8-3-3- خوشه C اختلالات شخصیت
اختلال شخصیت وسواسی: مبتلایان به این اختلال با اصول، مقررات، نظم، نظافت، جزئیات و کسب کمال، اشتغال ذهنی دارند. این صفات موجب محدودیت کلی تمام شخصیت می گردد. روی رعایت دقیق مقررات اصرار می ورزند و قادر به تحمل آنچه خود آنرا تخلف می شمارند نیستند. انعطاف ناپذیر و متعصب هستند. قدرت کار طولانی دارند، به شرط اینکه مستلزم تغییراتی که تاب تحمل آنرا ندارند نباشد. مهارت های بین فردی شخصیت وسواسی محدود است. افرادی غالباً بسیار رسمی و جدی بوده و فاقد حس درک شوخی هستند. دیگران را از خود فراری می دهند، قادر به سازش نیستند، و اصرار می کنند که دیگران تسلیم نیازهای آنان گردند. معهذا در مقابل افرادی که آنها را قویتر از خود می پندارند تسلیم می شوند. از ترس ارتکاب اشتباه در تصمیم گیری تعلل می ورزند. هرچند غالباً زندگی زناشویی باثبات و کارایی حرفه ای کافی دارند، از داشتن دوستان زیاد محرومند. هر چیزی که برنامه معمول زندگی آنها را تهدید کند اضطراب شدید در آنها ایجاد می کند که در قالب آداب وسواسی تحمیل شده بر زندگی بیمار و دیگران تظاهر می کند (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).
در مبتلایان به این اختلال، هر گاه قواعد و روش هاتی مرسوم نتوانند کاری از پیش ببرند، تصمیم گیری به یک فرایند وقت گیر و اغلب پر زحمت تبدیل می شود. افراد مبتلا به این اختلال ممکن است برای تصمیم گیری درباره اینکه کدام تکلیف در الویت قرار گیرد و یا اینکه بهترین روش انجام یک تکلیف خاص کدام است، مشکل داشته باشند بطوری که ممکن است آن کار را شروع نکنند. آنها در موقعیت هایی که نمی توانند شرایط جسمانی یا بین فردی را کنترل کنند، ممکن است دجار آشفتگی و خشم شوند. افراد مبتلا به این اختلال معمولاً عاطفه خود را به شکل بازداری شده یا رسمی ابراز می کنند و ممکن است در کنار افرادی که از لحاظ هیجانی پر احساس هستند بسیار ناراحت باشند. روابط روزانه آنها ماهیت رسمی و جدی دارد و ممکن است در موقعیتهایی که دیگران می خندند و شالد هستنده احساس ناراحتی و عذاب نمایند. آنها زمانی صحبت می گویند که احساس می کنند آنچه می گویند کامل است. این افراد ممکن است نسبت به منطقی بودن و عقلانی بودن استغال ذهنی داشته باشند و رفتار عاطفی دیگران را تحمل نکنند. آنها اغلب در بیان احساس های پر مهر خود مشکل دارند و بندرت به تمجیدها و ستایش ها توجه می کنند. افراد مبتلا به این اختلال بویژه وقتی با موقعیت های جدیدی روبرو می شوند که انعطاف پذیر و مصالحه را ایجاب می کنند، ممکن است دچار مشکلات و ناراحتی های شغلی شوند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
شیوع این اختلال در نمونه های جامعه تقریباً 1% و در افرادی که به کلینیک های بهداشت روانی مراجعه می کنند تقریباً 3%-10% است (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
اختلال شخصیت اجتنابی: ویژگی اصلی شخصیت اجتنابی، الگوی فراگیر بازداری اجتماعی، احساس های نابسندگی و حساسیت زیاد به ارزیابی منفی است که از اوایل بزرگسالی آغاز و در زمینه های گوناگون ظاهر می شود (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391). حساسیت نسبت به طرد شدن از جانب دیگران هسته مرکزی علایم این اختلال را بوجود می آورد. شخص در عین اینکه آرزومند روابط گرم و صمیمی با دیگران است بعلت ترس از طرد شدن از برقراری ارتباط با دیگران نگران است. در صحبت با دیگران شخص احساس عدم اطمینان و فقدان اعتماد به نفس نشان داده و ممکن است با لحن بسیار متواضعانه و حاکی از دست کم گرفتن خود صحبت کند. بعلت ترس از طرد شدن، از صحبت در جمع و خواهش از دیگران هراسان است و ممکن است اشارات دیگران را به تمسخر و تحقیر تعبیر نماید. رد هر گونه درخواست از جانب دیگران سبب رنجش بیمار شده و او را به انزوا سوق می دهد (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).
رفتار اجتنابی در اختلال شخصیت اجتنابی اغلب در دوران شیرخوارگی یا کودکی با کمرویی، انزوا، ترس از غریبه ها و موقعیتهای جدید آغاز می شود. اگر چه کمرویی در دوران کودکی، مقدمه رایج اختلال شخصیت اجتنابی است، ولی در بیشتر افراد با بزرگتر شدن بتدریج از بین می رود. برعکس افرادی که در حال ابتلا به اختلال شخصیت اجتنابی هستند، هنگام نوج.انی و اوایل بزرگسالی که ارتباطات اجتماعی با افراد جدید اهمیت ویژه ای می یابد، ممکن است به گونه ای فزاینده حالت کمرویی و اجتناب نشان دهند. شواهدی وجود دارد مبنی بر اینکه در بزرگسالان، اختلال شخصیت اجتنابی خیلی کم آشکار می شود و یا با افزایش سن بهبود می یابد (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
شیوع این اختلال در جمعیت کلی 1%-5/0% است. گزارش شده است که تقریباً 10% بیماران سرپایی که به کلینیک های بهداشت روانی مراجعه می کنند اختلال شخصیت اجتنابی دارند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
اختلال شخصیت وابسته: ویژگی اصلی اختلال شخصیت وابسته، نیاز فراگیر و مفرط به مورد حمایت قرار گرفتن است که به رفتار سلطه پذیری و وابسته و ترس های جدایی منجر می گردد. این الگو در اوایل بزرگسالی آغاز و در زمینه های گوناگون ظاهر می شود. رفتارهای سلطه پذیری و وابستگی، برای جلب توجه دیگران به کار می روند و از این تصور فرد ریشه می گیرند که وی بدون کمک دیگران نمی توانند به گونه ای شایسته عمل کند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
اختلال شخصیت وابسته با الگوی عمیق رفتار وابسته و تابع مشخص است. افراد مبتلا بدون اندرز و اطمینان بخشی زیاد دیگران قادر به اتخاذ تصمیم نیستند. شخصیت وابسته از قبول مسئولیت خودداری می کنند و در صورت ناگریز شدن برای قبول آن دچار اضطراب می گردند. ترجیح می دهند که تبعیت کننده باشند. در کار برای منافع شخصی پشتکار ندارند، اما در کار کردن برای دیگران راحتی بیشتری احساس می کنند. شخصیت وابسته تنهایی را دوست ندارند. دنبال کسی هستند که بر او تکیه کنند و بنابراین روابط آنها را نیازشان برای وابستگی به شخص دیگر دگرگون می سازد. بدبینی، عدم اعتماد به نفس، فعل پذیری، و ترس از ابراز احساسات پرخاشگرانه و جنسی مشخص کننده شخصیت وابسته است. افراد مبتلا به اختلال شخصیت وابسته ممکن است همسری بدرفتار، بی وفا و میخواره را به خاط اینکه رشته وابستگی از هم نگسلد را سالیان دراز به خوبی تحمل کند (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392). افراد مبتلا از طرح ریزی و یا انجام کار بطور مستقل مشکل دارند. آنها اعتماد به نفس ندارند و معتقدند که در آغاز و انجام تکلیف به کمک نیاز دارند. آنها منتظر می مانند تا دیگران کارهایشان را شروع کنند، زیرا به عنوان یک قاعده معتقدند دیگران بهتر می توانند کار کنند. این افراد بر این باورند که قادر نیستند بطور مستقل کار کنند و خود را نالایق و همواره نیازمند کمک می بینند. با وجود این، هرگاه به آنان اطمینان دادذه شود که فرد دیگری به عنوان ناظر و تائید کننده وجود دارد، به گونه ای مناسب و شایسته عمل می کنند. ممکن است ترس از شایسته بودن و یا شایسته تر بنظر آمدن وجود داشته باشد؛ زیرا امکان دارد معتقد باشند که این موضوع به طرد منجر می شود. از آنجایی که برای انجام کارها به دیگران متکی هستند، اغلب مهارتهای مربوط به زندگی مستقل را یاد نمی گیرند، بنابراین، این وابستگی را ادامه می دهند (انجمن روانپزشکان آمریکا، 1391).
شیوع این اختلال در زنان شایع تر از مردان است و در حدود 5/2 درصد کل اختلالات شخصیت مربوط به این اختلال می باشد. شیوع آن در بچه های کوچکتر خانواده (از نظر سلسله مراتب سنی) بالاتر است. افرادی که در کودکی دچار بیماری جسمی مزمن بوده اند احتمالا آسیب پذیری بیشتری برای این اختلال دارند (سادوک و سادوک، 2007، ترجمه رضایی، 1392).

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه روانشناسی با موضوع کودکان پیش دبستانی

2-9- مروری بر مطالعات پیشین
در این بخش از تحقیق پژوهش های انجام شده قبلی به ترتیب زمان جدید به قدیم ارائه شده است.
2-9-1- تحقیقات داخلی
پژوهش ارجمند نیا و همکاران (1392) نشان داد که رابطه بین فشارروانی و رضایتمندی زناشویی والدین کودکان عادی و کم توان ذهنی را تایید نمود. والدین کودکان کمتوان ذهنی فشارروانی بیشتری را نسبت به والدین کودکان عادی تحمل می کنند. در عین حال والدین کودکان کم توان ذهنی نسبت به والدین کودکان عادی از رضایت زناشویی پایینتری برخوردارند، ولی از نظر حمایت اجتماعی ادراک شده تفاوت، معنادار نبوده است. نتایج پژوهش نشان داد که همبستگی بین متغیر فشارروانی و رضایتمندی زناشویی والدین کودکان کم توان ذهنی و والدین کودکان عادی منفی است و در والدین کودکان عادی، همبستگی حمایت اجتماعی ادراک شده و رضایتمندی زناشویی معنادار است، ولی در کودکان کم توان ذهنی رابطه معنادار نبوده است. نتایج تحلیل رگرسیون نیز نشان داد که اثر فشارروانی و سطح تحصیلات بررضایتمندی زناشویی معنادار است. نتایج این پژوهش مبین این نکته است که افزایش فشارروانی والدین، تحت تاثیر حضور کودک کمتوان ذهنی آموزشپذیر، منجر به کاهش رضایت زناشویی در آنان شده است. به عبارتی رضایتمندی زناشویی را میتوان تابعی از وجود کودک کم توان ذهنی در خانواده تلقی نمود. لذا با برگزاری جلسات آموزش و مشاوره جهت والدین کودکان آموزش پذیر، میتوان راه های کاهش استرس را به آنان آموزش داد.
پژوهش نامجویان شیرازی و کشاورز (1392) نشان داد که مادران کودکان عقب مانده، فشار روانی بیشتری نسبت به مادران کودکان عادی تحمل می کنند. بااین حال مادران کودکان عقب مانده نسبت به گروه مقابل، از رضایت زناشویی پایینتری برخوردارند. نتایج همچنین نشان داد که همبستگی بین دو متغییر فشار روانی و رضایت زناشویی مادران کودکان عقب مانده ذهنی، منفی است.
آقابابایی، استکی آزاد و عابدی (1392) گزارش کرده است که مادران کودکان عقب مانده ذهنی نسبت به دو گروه فلج مغزی و عادی از شیوه های منفی و ناکارآمد مقابله با فشار روانی به میزان بیشتری استفاده می کنند. این مادران با به کار بردن شیوه های منفی و ناکارآمد، فشار روانی را در خود افزایش می دهند. به طوری که مادران کودکان عقب مانده ذهنی از شیوه های مرور هیجانی (نشخوار ذهنی)، بازداری هیجانی، مقابله انفصالی و مقابله اجتنابی، مادران کودکان فلج مغزی از شیوه موفقیت گرایی سمی و مادران کودکان عادی از شیوه های کنترل شخصی و انعطاف پذیری (که شیوه های مثبت و کارآمد است) به میزان بیشتری استفاده می کنند.
علی اکبرزاده آرانی و همکاران (1392) نشان داده اند که آموزش در تغییر سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیر موثر است.
نامجویان شیرازی و کشاورز (1392) نشان داد که مادران کودکان عقب مانده، فشار روانی بیش تری نسبت به مادران کودکان عادی تحمل می کنند و از رضایت زناشویی پایین تری برخوردارند.
شهریاری، میری، شریف زاده، دستجردی و ولوی (1391) نشان داده اند که آموزش آرام سازی بر کاهش تنش، اضطراب و افسردگی مادران دارای کودک عقب مانده ذهنی موثر است؛ بنابراین برای پیشگیری از ایجاد اختلالات روانی و آسیب دیدن فرد و خانواده ها، باید این آموزش ها بیشتر مورد توجه مشاوران، کارکنان مدارس استثنایی و بهزیستی قرار گیرند.
بحرینیان، حاجی علیزاده، ابراهیمی، هاشمی گرجی (1391) گزارش کره اند که مادران کودکان عقب مانده ذهنی در عوامل شخصیتی کتل، ادوار خویی، برونگرایی، ادوار خویی متهورانه، کولی گری- رغبت های عملی، بی اعتمادی اضطراب آمیز، تنش عصبی در مقایسه با مادران کودکان عادی در سطح بالاتری قرار داشته اند. همچنین مادران کودکان عقب مانده ذهنی در عوامل شخصیتی هوش عمومی، پایداری هیجانی با نیروی منفی خلق استوار، و مهار کردن اراده و پایداری خلق و خو نسبت به مادران کنترل بهنجار از نمرات کمتری برخوردار بودند. به عبارت دیگر مادران کودکان عادی اصولی، باهوش تر و خویشتن دارتر در حالی که مادران دانش آموزان عقب مانده ذهنی افرادی مهربان، محتاط، کمرو، منزوی، مضطرب، هیجانی تر، دلمشغول، تنیده و دارای تنش عصبی بیشتری هستند.
در تحقیق فرح نادری و همکاران (1390) والدین کودک عقب مانده ذهنی مخصوصاً مادران چنین کودکانی نسبت به مادران کودکان عادی به دلیل صدمان شایان مربوط به عواقب داشتن و نگهداری سخت این کودکان و فرسایش شدید در برخورد با محیط بیرون، تحمل کم در برابر فشار روانی ناشی از داشتن فرزند عقب مانده ذهنی داشته و استفاده نابجا از مکانیسم های دفاعی انکار می نماید که این نکته خود در برخی مواقع عامل مهمی در ایجاد اختلالات روان شناختی از جمله خود بیمار انگاری که با احساس دلواپسی یا ترس از ابتلا به بیماری شدید تشخیص داده می شود ،توسط مادران کودکان عقب مانده ذهنی صرفا جهت کم کردن تمرکز بر مشکل کودکشان و کاهش اضطراب ناشی از این اتفاق استفاده می شود و در چنین مادرانی از طریق احساس بیماری ها مختلف و تلاش برای ابراز از آنها میزان آسیب روانی خود را کاهش می بخشند.
پژوهش سید علی کیمیایی و همکاران (1389) که با عنوان مقایسه وضعیت سلامت روان پدران و مادران کودکان کم توان ذهنی آموزش پذیر شهر مشهد انجام شد نشان داد که تمام آن ها در سلامت روان مشکلات جدی داشتند؛ ولی تفاوت معنا داری بین پدران و مادران این کودکان به لحاظ میزان اختلال در سلامت روان وجود نداشت و هر دو گروه به یک میزان از مشکلات سلامت روان رنج می برند. همچنین بین شکایات های جسمانی آن ها تفاون معنا درا ی وجود نداشت. اما بین اضطراب و افسردگی والدین کودکان کم توان ذهنی تفاوت معنا دار بود و مادران سطح اضراب و افسردگی بیشتری در مقایسه با پدران داشتند. اما بین شدت در اختلال درعملکرد اجتماعی پدران و مادران تفاوت معنا داری وجود نداشت.
پژوهش امیری و همکاران (1389) نشان داد که انطباق خانواده تحت تاثیر کودک کم توان ذهنی قرار می گیرد. از میان ویژگی های کودک، بین سن کودک، استرس والدگری و سلامت روانی رابطه منفی وجود داشت. بین شدت کم توانی ذهنی کودک و سلامت روانی رابطه منفی و معنادار بود. بین درآمد خانواده با تنیدگی والدین و سلامت روانی نیز رابطه منفی بود. همبستگی بین متغیرهای نقش، حل مشکل و ابراز عواطف با سلامت روانی و استرس والدگری منفی بود. تحلیل رگرسیون نیز نشان داد، متغیرهای ویژگی های کودک، عملکرد خانواده و عوامل جمعیت شناختی قادر به پیش بینی واریانس استرس والدگری و سلامت روانی هستند.
محمد خیاط زاده ماهانی (1388) به بررسی مقایسه ای کیفیت زندگی مادران کودکان مبتلا به فلج مغزی، عقب ماندگی ذهنی و مادران کودکان سالم پرداخت. نتایج نشان داد که میانگین و انحراف معیار سن مادران مورد مطالعه به ترتیب 1/30 و 2/5 سال بود و مادران شرکت کننده در مطالعه، 3/24 درصد تحصیلات ابتدایی تا راهنمایی، 3/52 درصد متوسطه تا دیپلم و 3/23 درصد تحصیلات دانشگاهی داشتند. بین مادران کودکان سالم و کودکان مبتلا به فلج مغزی و همچنین مادران کودکان سالم و کودکان مبتلا به عقب مانده ذهنی، در هر چهار حیطه کیفیت زندگی، اختلاف معناداری وجود داشت. اما بین مادران کودکان مبتلا به فلج مغزی و کودکان مبتلا به عقب مانده ذهنی در هیچ کدام از حیطه های کیفیت زندگی، تفاوت معناداری مشاهده نشد.
پژوهش میکائیلی منیع (1388) که با هدف مدل علی برای تبیین بهزیستی روان‌شناختی در مادران دارای کودکان کم‌توان ذهنی و مقایسه آن با مادران کودکان‌ عادی صورت گرفت نشان داد که این بررسی نشان داد مدل پیشنهادی در گروه دارای فرزند عادی برازش مناسبی داشته و متغیرهای درون‌ مدل بخوبی قادر به تبیین بهزیستی روان‌شناختی هستند ولی در گروه مادران کم‌توان ذهنی مدل قادر نیست آن را تبیین کند. متغیری که در هر دو گروه دارای مسیر علی معنی‌دار با بهزیستی روان‌شناختی بوده و می‌توانست آن را تبیین نماید راهبردهای کنترل تفکر بود. در گروه مادران‌ دانش‌آموزان عادی متغیرهای هوش هیجانی ادراک شده، توانایی کنترل تفکر منفی و افسردگی قادر به پیش‌بینی بهزیستی روانشناختی است اما در گروه‌ مادران دارای کودک کم‌توان ذهنی این مدل فاقد کارآیی لازم است.
شریفی درآمدی (1387) نیز نشان داده است که سلامت عمومی مادران دانش آموزان عقب مانده ذهنی بواسطه آموزش هوش عاطفی بهبود می یابد.
کوهسالی، کریملو و میرزمانی (1387) نشان داده است که مادران دارای دختر عقب مانده ذهنی نسبت به مادران دختران عادی سازگاری اجتماعی کمتری داشتند. بین سازگاری اجتماعی مادران دختران عقب مانده ذهنی با متغیرهای دموگرافیک سن کودک، سن مادر، میزان تحصیلات، طول مدت ازدواج، تعداد فرزندان و ترتیب تولد فرزند عقب مانده ذهنی ارتباط وجود نداشت.
معتمدین و همکاران (1387) به مقایسه بهداشت روانی، رضایت زناشویی و ابراز وجود والدین دانش آموزان کم توان ذهنی و عادی در استان آذربایجان غربی پرداخت. نشان داد که بین بهداشت روانی، رضایت زناشویی و ابراز وجود والدین دانش آموزان (دختر و پسر) کم توان ذهنی و عادی تفاوت معناداری وجود دارد.
کوهسالی، میرزمانی بافقی، محمدخانی و کریملو (1386) نشان داد که مادران دارای دختر عقب مانده ذهنی نسبت به مادران دختران عادی سازگاری اجتماعی کمتری دارند.
جناآبادی (1386) در تحقیقی که با عنوان مقایسه تعامل روانی- اجتماعی والدین کودکان عقب مانده ذهنی با والدین کودکان عادی صورت گرفت نشان داد که بین میزان تعامل روانی- اجتماعی والدین کودک دارای عقب مانده ذهنی و والدین دارای کودک عادی تفاوت معناداری وجود ندارد. میزان تعامل روانی- اجتماعی مادران دارای کودکان عقب مانده ذهنی بیشتر از میزان تعامل- روانی اجتماعی پدران دارای کودکان عقب مانده ذهنی می باشد. میزان تعامل روانی- اجتماعی مادران دارای کودک عادی بیشتر از میزان تعامل روانی – اجتماعی پدران کودکان عادی می باشد.
معصومه کوهسانی و همکاران (1385) در مقاله ای تحت عنوان نشانه های اختلال فشار روانی پی از سانحه (PTSD) در مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پدیر و مادران عادی انجام داد در این مطالعه 80 تا مادر شامل 40 مادر فرزند کم توان ذهنی آموزش پذیر و 40 مادر دارای فرزند طبیعی بصورت تصادفی با بهره گرفتن از پرونده های دانش آموزان راهنمایی عادی و استثنایی شهرستان کاشان وارد مطالعه شدند یافته ها نشان داد میانگین نمره در مادران دارای فرزند کم توان ذهنی به طور معناداری بیشتر از مادران گروه مقایسه بود. در نتیجه مادران کودکان کم توان ذهنی در برابر فشارهای روانی آسیب پذیرند.
دینی ترکی، بهرامی، داورمنش و بیگلریان (1385) گزارش کرده است که افزایش فشار روانی والدین، تحت تاثیر حضور کودک عقب مانده ذهنی آموزش پذیر، منجر به کاهش رضامندی زناشویی والدین شده است.
به پژوه و رمضانی (1384) به بررسی رضایت زناشویی والدین کودکان کم توان ذهنی و کودکان عادی پرداخت نشان داد که والدین کودکان عادی از رضایت زناشویی بالاتری نسبت به والدین کودکان کم‌ توان ذهنی برخوردار هستند.همچنین سایر نتایج نشان می‌دهند که در ابعاد پاسخ‌های قرار دادی، رضایت زناشویی، ارتباط، حق تعارض، امور مالی، روابط جنسی، فرزند پروری، نقش‌های مساوات طلبی و جهت گیری مذهبی، تفاوت‌ها معنادار نیستند. در ضمن در گروه والدین کودکان کم توان ذهنی بین‌ رضایت زناشویی مادران و پدران باتوجه به ترتیب تولد و جنس فرزندان تفاوت معنادار نبوده است.
بنی جمالی و محمدزاده (1384) در بررسی تأثیر کم توانی ذهنی کودکان بر رضامندی زناشویی والدین نشان دادند که بین والدین کودکان کم توان ذهنی و عادی، از نظر میزان رضامندی زناشویی تفاوت معنادار وجود داشت. هم چنین میزان رضامندی زناشویی والدین کودکان کم توان ذهنی، بر حسب سطوح کم توانی ذهنی، با رضامندی والدین کودکان عادی تفاوت معنادار نشان داد؛ و سرانجام، بین رضامندی زناشویی والدین کودکان کم توان ذهنی و عادی بر حسب سطح سواد (تحصیلات) آن ها تفاوت معنادار وجود داشت.
تحقیق اسماعیل زاده (1384) نشان داد که در باورهای غیر منطقی تمایل به سرزنش، ناباوری نسبت به تغییر، کنترل هیجانات، کمال گرایی و نگرانی زیاد توام با اضطراب تفاوت معنی دار بین پدران دانش آموزان عادی با پدران دانش آموزان عقب مانده ذهنی آموزش پذیر وجود دارد . ولی در باور واکنش به ناکامی تفاوت معنی دارد مشاهده نشد.
حسینی و رضازاده (1381) حاکی از آن است که وجود کودک معلول در خانواده می تواند باعث تشدید نیازهای روانی اجتماعی والدین آنها گردد و نیازهای این قبیل والدین خیلی بیشتر از والدین دارای کودکان عادی است. همچنین هر چقدر سطح معلولیت بیشتر و چندگانه باشد، خانواده ها نیازهای بیشتری به اطلاعات، حمایت و مالی را طلب می کنند.
محمدی و دادخواه (1381) نشان داده اند که 76.7% از مادران کودکان عقب مانده ذهنی از مشکلات روانی شدید و 61.7% از مشکلات اجتماعی شدید برخوردار بودند در حالی که پدران به ترتیب 55% و 38.3% از مشکلات روانی متوسط و مشکلات اجتماعی خفیف برخوردار بودند. نتیجه این بررسی نشان داد که مادران کودکان عقب مانده ذهنی در مقایسه با پدران از مشکلات روانی- اجتماعی بیشتری رنج می برند.
پژوهش محمدی و دادخواه (1381) نشان داد که نتایج نشان داد که در مجموع 7/76% مادران از مشکلات روانی شدید و 7/61% از مشکلات اجتماعی شدید برخوردار بودند در حالی که پدران به ترتیب 55% و 3/38% از مشکلات روانی متوسط و مشکلات اجتماعی خفیف برخوردار بودند و تفاوت مشکلات روانی در پدران و مادران معنی دار بود. در ضمن بین مشکلات روانی و اجتماعی والدین و سن کودک عقب مانده ذهنی در پدران رابطه معنی دار آماری وجود داشت ولی در مادران چنین رابطه ای مشاهده نشد. بین جنس کودک و مشکلات اجتماعی والدین و شغل پدر با مشکلات اجتماعی آنان، و تحصیلات با مشکلات روانی- اجتماعی مادر رابطه آماری معنی دار وجود داشت.
نجاریان و همکاران (1380) در تحقیقی با عنوان مقایسه سلامت روانی والدین کودکان کم توان ذهنی تربیت‌پذیر 12 ـ 7 ساله با سلامت روانی والدین کودکان عادی صورت گرفت نشان داد که بین سلامت روانی والدین کودکان کم توان ذهنی و والدین دانش آموزان عادی تفاوت معناداری وجود دارد . به علاوه وجود یک فرزند کم توان ذهنی بر سلامت روانی مادر بیش از پدر اثر منفی می گذارد.
ایلالی و اسماعیلی (1379) گزارش کرده اند که بیشترین عوامل تنش زای مادران کودکان عب مانده ذهنی مربوط به تنش در حیطه اجتماعی (62 درصد) و در پدران (54 درصد) بود. بالاترین سطح سازگاری مربوط به حیطه روانی در مادران (58 درصد) و پدران (61 درصد) بود. مادران کودکان عقب مانده ذهنی بیشتر از پدران می باشد و پدران نسبت به مادران از سطح سازگاری بیشتری در سه حیطه زیستی، روانی، و اجتماعی برخوردارند. بین جنسیت کودک عقب مانده و سطح سازگاری والدین ارتباطی وجود نداشت.
2-9-2- تحقیقات خارجی
پژوهش هیلد شارینگ (2014) نشان داد که نحوه رابطه والدین با فرزند و رابطه والدین با هم دیگر با مشکلات رفتاری بیرونی کودک عقب مانده ذهنی همبستگی داشت.
پژوهش گیالو و همکارن (2014) که با عنوان بررسی عوامل خطر مرتبط با سلامت روان پدران با کودک عقب مانده ذهنی در استرالیا انجام شد نشان داد که افسردگی و استرس پدران نسبت به سایر مقیاس ها بالا بود یکی از مقیاس های عوامل خطر برای پدران ،مشکلات رفتاری فزرند عقب مانده ذهنی خود بود.
پژوهش صمدی و همکاران (2014) نشان داد که در خانواده هایی با کودکان مبتلا به اختلال طیف اوتیسم، پدران و مادران سطوح بالاتری از استرس را گزارش کردند. فقر عاطفی نیز به استرس بالاتر در مادران، پدر و مادر مجرد و کسانی که کودکان به حال مشکلات رفتاری بیشتر بود، کمک کرده است. حمایت اجتماعی به کاهش میزان استرس در والدین و اطرافیان کمک کرده است. اگر چه تاثیر بر پدر و مادر ایرانی از داشتن فرزند معلول به طور گسترده شبیه به کسانی که از پدر و مادر در فرهنگ های دیگر است، نشانه که کودکان مبتلا به ASD چالش مجزا به این خانواده ها ارائه وجود دارد.
پژوهش ازاد جی و همکاران (2013) نشان داد استرس مادر بالا و با ثبات با حداقل کردن نوسانات فردی دردوران کودکی باقیمانده است، اما با تنوع فردی قابل توجهی در اوسط دوران کودکی کاهش یافته است. استرس مادر درآغاز اواسط دوران کودکی با مشکلات رفتاری کودکان و مهارت های اجتماعی همبستگی داشت. خط سیر استرس مادران در سراسرا وسط دوران کودکی مربوط به مشکلات رفتاری کودکان شد. پیامدها برای مداخلات مورد بحث هستند
گالگر و ویتلی (2013) به مطالعه رابطه استرس و سلامت جسمانی در پدر و مادر کودکان عقب مانده ذهنی و رفتارهای چالش برانگیز کودکان پرداختند. نتایج تحقیق نشان داد والدین کودکان عقب مانده ذهنی سلامت جسمی ضعیف تر نسبت به گروه کنترل دارند و میزان استرس در این والدین بالاست.
فرانسکو مارگارین (2013) در مطالعه ای به بررسی آسیب شناسی روانی والدین کودکان مبتلا به ADHD انجام داد. نتایج تحقیق نشان داد که والدین کودکان ADHD سطوح بالاتری از اختلالات افسردگی و اختلالات شخصیتی از پدر و مادر کودکان سالم گزارش شده است. مادران علایم افسردگی و پدران مشکلات مربوط به مصرف الکل را نشان دادند
گارباواک (2012) نشان داد مادران و پدران کودکان مبتلا به ناتوانی فکری در تعداد و شدت علائم سلامت ذهنی به طور کلی متفاوت است.
مطالعه کوان (2011 ) که با عنوان مسایل روانی که والدین و دیگر اعضای خانواده با آن مواجهه م ی شوند را در والدین کودکان ناتوان و والدین کودکان سالم انجام داد. نتایج نشان داد که والدین دارای کودکان ناتوان دارای پریشانی روانی و تقابل اجتماعی ضعیف نسبت به گروه دیگر بودند.
پژوهش علی اکبری و همکاران (2011) نشان داد که مادران کودکان استثنایی در برخی از منابع استرس (مالی و تجاری ،استرس ناشی از تغییر شغل و استرس بیماری و پرستاری ) فشار بیشتری را نسبت به مادران کودکان عادی تجربه می کنند. همچنین در قیاس استرس مادران هر سه گروه کودکان استثنایی ،میزان استرس در مادران گروه کم شنوا و کم توان ذهنی بیشتر از مادران گروه کم بینا می باشد.
پژوهش علی اکبر زاده و همکاران (2011) نشان داد که میانگین نمرات سازگاری اجتماعی مادران کودکان عقب مانده ذهنی آموزش پذیر در بعد فیزیولوژیک، درک از خود، وابستگی و استقلال، ایفای نقش و سازگاری اجتماعی کل، قبل و بعد از آموزش اختلاف معنی داری را نشان داد..
پژوهش خامیس (2007) نشان داد که خانواده هایی با کودکان دارای عقب ماندگی ذهنی ،تحت فشار روانی شدید قرار می گیرند، هم چنین مادران به عنوان مراقبین اولیه، به سهولت دچار استرس بیش از حد ناشی از درخواست های کودکانشان و نگهداری از آنان می گردند و عموما رضایت زناشویی پایین تری نسبت به گروه کنترل از خودنشان می دهند. هم چنین وی به این نتیجه دست یافت که سن کودک یکی از عوامل استرس والدین است به گونه ای که با بزرگتر شدن کودک ،استرس والدین کمتر می شود. والدینی با وضعیت اقتصادی و اجتماعی پایین تر، مبتلا به اختلال روانی بیشتری می شوند.
پژوهش مگنو و همکاران (2007) نشان دادند که زنان نقش قوی تری در حفظ رابطه زناشویی ایفا می کنند این در حالی است که آنان دشواری های در زندگی و فشار تربیت فرزندان را بیشتر تحمل می کنند. هم چنین حمایت اعضای خانواده و دوستان نزدیک از زوجین، می تواند در تداوم زندگی آنها و مواجهه با استرس ناشی از معلولیت و اختلالات رشدی کودک ،به آنان کمک نماید.
بررسی های انجام یافته ایزنهاور، بیکر و بلاکر (2005) نشان داده اند مادران دارای فزرند کم توان ذهنی در مقایسه با مادران کودکان عادی سطح سلامت عمومی و روان شناختی پایین تر و اضطراب و افسردگی بالاتری دارند.
پژوهش گرین وود و هارلر (2004) نشان داد که هر قدر رابطه های برون گروهی خانواده در طیف دوستان و فامیل گسترده تر باشد، ارتباط های درون خانوادگی کمتر در معرض بحران و تنش زایی قرار می گیرد. این در حالی است که بسیاری از خانواده های دارای فرزند استثنایی به دلایلی چون خجالت و شرمندگی، افسردگی و خمودگی ناشی از داشتن اینگونه فرزند تدریجا ارتباط های برون گروهی شان محدود می گردد تا به جایی که برخی از اینگونه خانواده ها ارتباط های برون گروهی خود (رفت و آمد با فامیل، آشنایان و دوستان) را به حداقل ممکن تقبل می دهند.
پژوهش جانسن (2002) نشان داد که وجود فشار روانی مزمن و پایدار و هم چنین فشارهای ناشی از فقدان حمایت های اجتماعی، تنگناهای اقتصادی و مالی و مسئولیت حمایت از کودکان معلول و دارای بیماری های مزمن، سبب افزایش استرس در زوجین و به تبع آن کاهش میزان رضایت از کیفیت زندگی زناشویی می گردد.
پژوهش هوداب (2003) نشان داد که والدین دارای فرزندان کم توان ذهنی ،به این شکل فرزندان خود را برآورده می کنند که شخصیت مثبت بالایی دارند و رفتارهای غیر متعادل کمی دارند. آنان به دلیل گزارش این نکات مثبت به خصوص در محدوده پذیرش، تعادل و طاقت فرسایی، استرس در رابطه با بچه ها را کمتر گزارش کردند.
پژوهش ویز (2002) نشان داد که تفاوت های معنی داری در گروه ها در میزان افسردگی ،اضزراب ،شکایات بدنی ،و تحلیل توانایی قوای بدن وجود دارد . همچنین حمایت های اجتماعی پیش بینی کننده سازگاری موفق هستند.
پژوهش مک گلون (2002) نشان داد که تفاوت معنی داری در سازگاری پایین خانواده یا افزایش استرس در آنها وجود دارد ،همچنین استرس در طول سالها بدون تغییر می ماند.
پژوهش رونیت گال (2002) نشان داد که مادران به دلیل آگاهی از ناتوانی ها و تفاوت کودکانشان با سایر کودکان استرس بالاتری را نسبت به پدران تحمل می کنند. مادران برای سازگاری از راهبردهای سازش هیچان مدار و پدران از راهبردهای مشکل مدار استفاده می کنند. همچنین مادران بیشتر از پدران از راهبردهای سازشی استفاده می کنند .
پژوهش دیانا هیبرت مورنی (2002) نشان داد که حتی وقتی متغیرهایی مثل سازگاری زناشویی و سطوح ناتوانی کودک کنترل می شود والدین نسبت به آینده استرس دارند .
پژوهش سانی فیرت و همکاران (2002) نشان داد که میزان افسردگی در مادران کودکان عقب مانده ذهنی 3/55 درصد و در مادران کودکان اتیسم 5/27 درصد بود . تفاوت معناداری از نظر اضطراب و آلکسی تیمیا بین دو گروه وجود نداشت. بطور کلی مادران کودکان اتیسم پریشانی روانی بیشتری از مادران کودکان عقب مانده ذهنی را تجربه می کنند.
پژوهش گوسچ (2001) نشان داد عموما مادران بچه هایی با عقب ماندگی ذهنی ،پذیرش فرزندشان برای آنان نسبت به گروه کنترل ،مشکل تر و متحمل فشار روانی بالاتری هستند.
مطالعه بن تابت، سالمی، حصیری، زواری، کامون و همکاران (2013) مشکلات خلقی و اضطرابی در والدین کودکان دارای مشکلات ناتوانی بیشتر است و از کیفیت زندگی پایین تری برخوردارند. به طوری که اضطراب مادران 70 درصد و پدران 55 درصد بود.
مطالعه آزم، دوگار، شاه، چیما، اسمت و همکاران (2013) نشان داده است که 89 درصد مادران در مقابل 77 درصد پدران گزارش کرده اند که اضطراب، افسردگی یا هر دو مشکل را داشتند. به طوری که مادران 35 درصد معیارهای اضطراب، 40 درصد اضطراب و 13 درصد هر دو مشکل را داشتند. و پدران 42 درصد اضطراب، 31 درصد افسردگی و 3 درصد هر دو مورد را داشتند.
مجومدار، سیلواپریرا و فرناندز (2005) نشان داده اند که والدین کودکان عقب مانده ذهنی نسبت به والدین کودکان کنترل بهنجار از اضطراب و استرس بیشتری برخوردار هستند.
چاندورکار و چاکرابورتی (2000) گزارش کرده اند که والدین کودکان عقب مانده ذهنی در مقایسه با والدین کنترل بهنجار از مشکلات روانی بیشتری رنج می برند.
فصل سوم
روش پژوهش
3-1- مقدمه
در این فصل نخست در مورد روش پژوهش و بعد در مورد جامعه آماری، روشنمونه‌گیری و از ابزارهای سنجش شد و در آخر از روش تجزیه و تحلیل داده‌ها و روش اجرا بحث خواهد شد.
3-2- روش پژوهش
روش پژوهش حاضر؛ توصیفی از نوع علٌی- مقایسه ای1 است. تحقیق توصیفی شامل مجموعه روش‌هایی است که هدف آن‌ها توصیف کردن شرایط یا پدیده‌های مورد بررسی است. اجرای تحقیق توصیفی می‌تواند صرفاً برای شناخت بیشتر شرایط موجود یا یاری دادن به فرآیند تصمیم‌گیری باشد. روش‌های علّی- مقایسه‌ای یا روش‌های پس رویدادی معمولاً به تحقیقاتی اطلاق می‌شود که در آن‌ها پژوهشگر با توجه به متغیر وابسته به بررسی علل احتمالی وقوع آن می‌پردازد. به عبارت دیگر تحقیق علّی- مقایسه‌ای، گذشته‌ نگر بوده و سعی بر آن دارد که از معلول به علت احتمالی پی ببرد، همچنین در این دسته از تحقیقات می توان اطلاعات مناسبی از علت های احتمالی بدست آورد ولی نمی توان در مورد روابط علت و معلولی نظری داد (دلاور، 1388).
روش علی مقایسه ای نوعی تحقیق کمی است که با مقایسه افرادی که واجد الگوی رفتاری یا ویژگی شخصیتی هستند با افراد فاقد یا واجد درجات کمتر آن ویژگی ،در جستجوی کشف علل بالقوه و تاثیرات آن هاست (گال بورگ و گال ،ترجمه نصر و همکاران ،1384)
3-3- جامعه آماری
جامعه آماری این پژوهش کلیه والدین دانش آموزان زیر 18 ساله عقب مانده ذهنی و عادی شهرستان تبریز می باشند که در سال تحصیلی 1393-1394 در مدارس استثنایی تحصیل می کنند و طبق پرونده تحصیلی از نظر هوشبهر بین 50 تا 70 قرار دارند.
همچنین جامعه آماری والدین دانش آموزان غیربالینی بهنجار شامل والدین دانش آموزان مدارس عادی شهرستان تبریز می باشند که در سال تحصیلی 1393-1394 در مدارس دولتی تحصیل می کنند. گروه کنترل بهنجار از از نظر سن، جنس، تحصیلات با آنها همتا شدند.
3-4- روش نمونه‌گیری و حجم نمونه
با توجه به اینکه تعداد جامعه آماری اندک می باشد و همچنین الزام شرکت هر دو والد در تحقیق وجود داشت لذا روش نمونه گیری به روش در دسترس و از بین جامعه آماری انتخاب گردید. حجم نمونه مورد ارزیابی در این تحقیق تعداد 50 نفر برای هر گروه در نظر گرفته شد.
3-5- ابزار اندازه‌گیری
پرسشنامه چند محوری بالینی میلون سه (MCMI-III)
پرسشنامه چند محوری بالینی میلون سه توسط میلون در سال 1987 تهیه شده است. این پرسشنامه دارای 175 سئوال است که به صورت بلی و خیر پاسخ داده می شود. این پرسشنامه برای افراد 18 سال و بالاتر طراحی شده است. پرسشنامه چند محوری بالینی میلون به منظور سنجش 10 اختلال شخصیت که در سه خوشه (A,B,C) قرار دارند بکار می رود. البته شاخص های دیگر نیز با بهره گرفتن از این پرسشنامه مورد ارزیابی قرار می گیرد. اما در این مطالعه فقط از آیتم هایی که خوشه B و آیتم هایی که روایی را می سنجند استفاده شد.
روش نمره گذاری این آزمون با بهره گرفتن از شیوه خاصی که مربوط به این پرسشنامه است صورت می گیرد. یک آیتم ممکن است در چند زیر مقیاس دخالت داشته باشد و پاسخ به یک آیتم هم بر اساس دستورالعمل مربوط به هر زیرمقیاس نمره گذاری می شود. گستره نمره گذاری هر آیتم بین یک الی دو متغیر است. در این تحقیق از نمره خام هر آزمون و میانگین کل هر زیرمقیاس استفاده شده است.
مطالعات مربوط به اعتبار و روایی MCMI نشان می دهند که این پرسشنامه به طور کلی یک ابزار روانسنجی به خوبی سازمان یافته است. ضرایب آلفای مقیاس های 20 و 26 MCMI-III بیش از 80/0 و برای مقیاس های افسردگی و وسواس عملی آن به ترتیب بالاتر از 90/0 و پایین تر از66/0است (میلون، 1994، نقل از شریفی، 1386). همچنین برای MCMI-III ضرایب بازآزمایی بالایی با میانه 91/0گزارش شده است. این ضرایب اعتبار باز آزمایی فوق العاده است، اما باید دانست که دامنه فواصل زمانی بازآزمایی بین 5 تا 14 روز بوده است. با توجه به ثبات بلند مدت سبک های شخصیت از لحاظ نظری،بهتر آن است که برای آزمون این سبک ها به بررسی اعتبار بازآزمایی در طول یک فاصله زمانی بلندتر اقدام شود. اگر چنین کاری هنوز برای MCMI-III انجام نشده است،اما مشخص شده بود که اعتبار بازآزمایی MCMI اصلی با متوسط فاصله زمانی 379 روز ضرایبی با میانگین 69/0 برای مقیاس های بالینی را نشان داده است. این نتایج بیانگر سطح متوسطی از ثبات بلند مدت است. راهنمای MCMI-III میانگین 89/0را برای مقیاس های شخصیت و میانگین اندکی بالاتر یعنی 91/0را برای مقیاس های بالینی گزارش کرده است. همبستگی های گوناگونی میان MCMI و ابزارهای مربوط مختلف از جمله پرسشنامه افسردگی بک، پرسشنامه رفتار کلی،آزمون غربال گری میشیگان،پرسشنامه اضطراب حالت- صفت، فهرس

مطلب مرتبط :   منبع تحقیق درباره سبک های ابراز هیجان-فروش و دانلود پایان نامه

Written by 

دیدگاهتان را بنویسید