پایان نامه ارشد درباره ازدواج مجدد، ازدواج موفق، تداوم خانواده، زمان گذشته

لیکن کشورهای کاتولیک مذهب نیز پس از فراز و فرودهایی ناچاراً در برابر طلاق تغییر موضوع داده و در نهایت آن را پذیرفتند در کشور فرانسه دویست سال پیش به هنگام انقلاب کبیر فرانسه و در ایتالیا در سال 1970 طلاق پذیرفته شد. در اسپانیا نیز در سال 1980. بدین ترتیب شرایط و ساختارهای اجتماعی نوین منجر به پذیرش طلاق در قوانین مدنی و حقوقی ومذهبی گردید.
دین مبین اسلام نیز اسلام با توجه به گزیز ناپذیر بودن مسأله طلاق و قطع زوجیت با تأکید بر چند اصل زمینه اجازه این عمل را به پیروان خویش داده است.
دین مبین اسلام از این دیدگاه بر چند زمینه تاکید می ورزد : 1ـ طلاق امری آسیبی لیک اجتناب ناپذر است وچناچه در حدی متعارف نگهداشته شود، می تواند حائز کارکردهایی برای خانواده و جامعه باشد. 2ـ باید کوشید تا حتی الامکان از بروز هر طلاق جلوگیری شود. 3ـ باید وجدان جمع بر دوام زوجیت تأکید نماید و هر فرد طلاق را مورد سرزنش قرار دهد تا آنجا که در صورت تکرار و تعداد موجبات طرد اجتماعی تلویحی او فراهم آید(ساروخانی ، 1372).
“شرایط طلاق در اسلام عبارتست از ـ هنگامی که مرد دچار عنن باشد، عارضه بعد از ازدواج عارض شده باشد، جه قبل از آن، چه به صورت خضاء تجلی کند، چه ناشی از علل روانی باشد هنگامی که مرد از ناراحتی‌های روانی حاد رنج برد (چه قبل از ازدواج ، و چه بعد از ازدواج ) هنگامی که مرد به هر دلیل (مردن یا …) مفقود الاثر گردد. در صورت مرگ شوهر، زن می‌تواند با نگهداشتن چهارماه و ده روز به عنوان عده، به ازدواج مجدد بپردازد. در صورت عدم اثبات مرگ نیز پس از حداکثر 4سال متوالی زن می‌تواند تقاضای طلاق نماید که باز با رعایت زمان فوق الذکر ازدواج کند (ساروخانی ، 1372). 2-14 انواع طلاق در اسلام
برخی از انواع طلاق در اسلام عبارتست از:
1ـ طلاق بائن: طلاقی است که رجوع بازگشت به خانواده و اعاده مجدد آن بدون نکاح جایز نیست.
2ـ طلاق خلع: طلاقی است که بنابر تقاضای زن و با بخشیدن داراییهایش تحقق پذیر است.
3ـ طلاق یک یا دو بار لفظ طلاق است. که در بعد از آن، امکان رجوع بدون نکاح مجدد در میان عده وجود دارد.
4ـ طلاق سنت طلاقی است که نظر به رعایت شرایط موازین جایز شمرده می شود.
5ـ طلاق مبارات: طلاقی است که بر اثر تنفر متقابل زن ومرد صورت می پذیرد. بر خلاف خلع که در آن زن میتواند همه داراییش را ببخشد، در این نوع طلاق زن فقط می‌تواند از جهیزیه خود صرفنظر نماید (ساروخانی ، 1372). 2-15فروپاشی نهاد ازدواج در غرب
امروزه مسجل شده که در غرب حداقل حدود یک سوم ازدواج‌ها به طلاق منتهی می‌شود علاوه بر این‌که بسیاری از مردم در این کشورها اصلا در تمام طول عمر خود ازدواج نمی‌کنند. بر این اساس ، باوری عمومی وجود دارد که نهاد ازدواج در کشورهای توسعه یافته رو به زوال است؛ طرفداران این مسئله، ارقام خانواده‌های تک لنگه‌ای ( )parent households-or lone -singte( خانواده‌هایی که معمولا توسط یک زن سرپرستی می‌شود)، را شاهد می‌گیرند(مور،1987).
برخی دیگر به افزایش تعداد افرادی که [بدون ازدواج] با هم زندگی می‌کنند، اشاره می‌کنند.21 در این میان دکتر رودز بوی‌سون( Dr Rhodes Boyson)، وزیر دولت محلی انگلستان، در یک همایش حاشیه‌ای که توسط جامعه مسیحی در کنفرانس حزب سنتی در بورنموثBournemouth، سازماندهی شده بود، افرادی که زندگی به صورت تک لنگه‌ای را برگزیده‌اند، را مورد نکوهش قرار داده و خانواده تک لنگه‌ای را در بسیاری ازمشکلات رو در روی کشورهای توسعه یافته از جمله بریتانیا، مقصر دانست و گفت که چنین خانواده‌هایی با افزایش تلقیح مصنوعی و روابط جنسی غیر رسمی گسترش می‌یابند.
او گفت: پدران یا مادارن منفرد، آنچنان وضعیت خود را گسترش داده‌اند که یارانه‌های خود از خزانه عمومی را از حدود 15 میلیون پوند در سال 1960 به 1 بیلیون پوند در 1983، افزایش داده‌اند.
در این کشورها درحالی که از اعضای کم درآمد خانواده‌های رسمی، بر اساس نرخ مقرر مالیات گرفته می‌شود [به کسانی که در خانواده‌های تک لنگه‌ای زندگی می‌کنند یارانه پرداخت می‌شود]، این یارانه نه تنها به آن کسانی که به خاطر بدشانسی و بدبختی مجبور می‌شوند که از خانواده‌های تک لنگه‌ای شوند، پرداخت می‌شود، بلکه هم‌چنین به کسانی هم که مشخصا خانواده تک لنگه‌ای بودن را برگزیده‌اند، نیز یارانه پرداخت می‌شود.
دکتر بوی‌سون گفت: که یک هفتم از فرزندان در خانواده‌های تک لنگه‌ای زندگی می‌کنند، که یک سوم آن‌ها در مناطق مرکزی شهر‌ها می‌باشند. او مسئول توحش پسران جوان لجام گسیخته را فقدان پدر دانست. معمولا، پسران را تنها به وسیله پدران قاطع و مواظب می‌توان تربیت کرد. دوری پدر به این معنا است که پسران ارزش‌های خود را از گروه‌ها همسالان پرخاشگر و غالبا وحشی می‌گیرند و برای یک زندگی حاوی جرم شدید و در آشوب و شورش مناطق مرکزی، خفه، و دارای گروه‌های اوباش و ولگرد شهر، آماده می‌شوند.
او هم‌چنین تاکید کرد که: خانواده از سوی طرفداران افراطی حقوق زنان (هواداران جوان آن) و ترغیب کنندگان به هم جنس بازی مورد حمله قرار می‌گیرد. دکتر بوی‌سون(Boyson) از چیزی که به تعبیر خودش شیوه ارائه و تبلیغ هم جنس بازی (homosexuality) و روابط جنسی زن با زن (Lesbianism) می‌باشد، به عنوان چیزی که ضد خانواده و ضد زندگی است، انتقاد می‌کند. او درحالی‌که کتابی که به وسیله منبع ت علیم و تربیتی مرکزی لندن تولید شده بود را از باب مثال نشان می‌داد، وی سوال کرد که چه تعداد از مستمعین، گرایش هم جنس بازی را به عنوان یک بیماری احساس می‌کنند؟ او هم‌چنین ایلیا (Ilea) و دیگر منابع مولد مواد تعلیم و تربیتی را متهم کرد که در فاسد کردن ارزش‌های سنتی و معمول که مدارس ما بر اساس آن پیش می‌روند، موثر می‌باشند(گاردین،1987).
-آیا خانواده به گونه‌ای که ما آنرا می‌شناسیم، در جوامع متمدن در حال نابودی است؟
امروزه در کشورهای توسعه یافته، خانواری که پدر برای کار بیرون می‌رود، درحالی که مادر برای مراقبت از کودکان در خانه می‌ماند، جدا کمیاب است، و تنها مبین پانزده درصد از خانوارهاست. بیش از نصف کودکان زیر پانزده سال در حال حاضر مادرانی دارند که برای کار بیرون می‌روند و از این رو اصطلاح خانواده دوجانبه کارگر(=dual worker family) ، برای توصیف این خانواده‌ها استعمال می‌شود.
در سال‌های اخیر رشد زیادی در تعداد خانوارهای تک لنگه‌ای (parent households-or lone -singte)که تنها یکی از والدین همراه کودکان نورس خود زندگی می‌کند، وجود داشته است(مور،1987).
دو نوع دیگر از خانوار در سال‌های اخیر در کشورهای توسعه یافته در حال افزایش بوده است. اول، خانوارهایی وجود دارد که افرادی، تنها و بدون هیچ خانواده‌ای زندگی می‌کنند؛ به عنوان مثال در کشور انگلستان این نوع خانوار، بیست و پنج درصد از کل خانوارها را تشکیل می‌دهد. دوم، زن و شوهرانی وجود دارند که با یکدیگر بدون هیچ فرزندی زندگی می‌کنند. زیرا که آن‌ها یا خواهان فرزند نیستند و یا قادر به داشتن فرزند نمی‌باشند. این خانوارها نیز در حال حاضر بیست و هفت درصد خانوارهای بریتانیایی را تشکیل می‌دهند.24
بر اساس داده‌های فوق بسیاری از نویسندگان و دانشمندان معتقدند که زندگی خانوادگی سنتی در جوامع غربی به سرعت در حال زوال و نابودی است(مور،1987 ). 2-16الگوهای جدید ازدواج و طلاق در غرب
افزایش طلاق در بریتانیا، در 20 سال اخیر بسیار سرعت گرفته است. در واقع ادعا می‌شود امروزه در کشوری مثل بریتانیا یک سوم ازدواج‌ها به طلاق منتهی می‌گردد. 26 و از این کسانی که طلاق می‌گیرند. حدود 70 درصد دوباره ازدواج می‌کنند27، این امر نشان می‌دهد که بوالهوسی، عیاشی و بی وفایی به همسر در غرب به صورت یک فرهنگ درآمده است. به عبارت دیگر تبدیل عشق از یک همسر به همسر دیگر چیزی است که نه تنها قبح خود را از دست داده بلکه شکل یک هنجار اجتماعی به خود گرفته است. بسیاری از کسانی که هم خانگی اختیار کرده‌اند، به‌راحتی انتقال از یک عشق به عشق دیگر انجام می‌دهند و از لحاظ زندگی خانوادگی، افزایش طلاق، و ازدواج مجدد، نوعی ساختار خانوادگی جدید در غرب ایجاد کرده است. این نوع جدید خانواده، خانواده تجدید بنا شده(=reconstituted family) می‌باشد، که دو پدر و مادر که هر دو، کودکانی [نامشروع و محصول ارتباط قبل از ازدواج] دارند، ازدواج می‌کنند، و لذا خانواده حاصل از آن، مرکب از کودکان با پدر و مادران مختلف می‌باشد(مور1987).
بنابراین، امروزه این تغییرات ناموزون و از روی هوی و هوس صورت هنجار اجتماعی به خود گرفته به صورت چیزهایی هم‌چون هم خانگی، طلاق‌های فزاینده، خانواده‌های تجدید بنا شده، و خانواده‌های تک لنگه‌ای، زندگی مشترک موقت در حال رخ دادن است که جایگزین دیدگاه سنتی ازدواج و خانواده در کشورهای توسعه یافته می‌باشد.
اما در عین حال اقلیت‌های قومی هم‌چون مسلمانان و آسیایی ها در اروپا، ماهیت متفاوت الگوهای خانودگی خود را هم‌چنان حفظ کرده‌‌اند. به عنوان مثال، ازدواج‌های ترتیب یافته (Arranged marriages)، خانواده‌های گسترده و بدون طلاق، از ویژگی‌های خانواده‌های آسیایی است(مور1987). 2-17دلایل رشد طلاق
چرا نرخ‌های طلاق به شدت در قرن حاضر، افزایش یافته است؟
1-ازدواج‌های عاشقانه
از لحاظ سنتی، عشق مهم‌ترین عنصر ازدواج نمی‌باشد. بیشتر این مهم است که اتحادی استوار بین دو شخص در خور و مناسب با هم وجود داشته باشد، و دو خانواده را به هم بپیوندد.
در مقابل، در جوامع توسعه یافته و سایر جوامعی که از آن‌ها تقلید می‌کنند، تاکیدهای فرهنگی فراوانی روی عاشق شدن وجود دارد. چنانچه، اخیرا تحقیقی در مورد افراد زیر 25 سال به این نتیجه دست یافت که داستان عاشقانه، به عنوان مهم‌ترین ویژگی یک ازدواج موفق لحاظ می‌شود. ولی اگر زوج‌ها، از مدار عشق خارج شدند، چیز اندکی برای با هم نگاه داشتن آن‌ها وجود دارد. در مقابل، جایی که عشق چندان مهم نباشد ولی تداوم خانواده دارای اهمیت باشد، زنجیرهایی که خانواده را با همدیگر متحد می‌کند، بسیار محکم‌تر است(مور،1987).
به عبارت دیگر: مفهوم جدید ازدواج در جوامع غربی معاصر از مهم‌ترین عوامل افزایش میزان طلاق به شمار می‌آید. به تعبیر بعضی از جامعه‌شناسان خانواده و ازدواج در دیدگاه جدید غربی از یک نهاد به مصاحبت تبدیل شده است32 در نگاه زوج جوان غربی، ازدواج قراردادی است که با گزینش کاملا آزادانه صورت می‌گیرد و بر مبنای عشق رومانتیک استوار گردیده است چنین مفهومی از ازدواج به خودی خود مفهوم طلاق و گسست زناشویی را در بر دارد؛ زیرا با توجه به ناپایداری و گذرا بودن احساسات عاشقانه، افراد به همان سرعتی که درگیر روابط عاشقانه می‌شوند، ممکن است ازاین رابطه خارج شوند. زوج‌های جوان با افول عشق اولیه نه تنها دلیلی بر ادامه رابطه نمی‌بینند، بلکه دلیل موجهی برای خروج از را بطه در اختیار دارند. یک بررسی نشان داد که زنده نگاه داشتن احساسات رومانتیک از نظر 78% از زنان آمریکایی برای یک ازدواج خوب، با اهمیت تلقی می‌شود، درحالی‌که تنها 29% از زنان ژاپنی چنین بینشی دارند.33 بنابراین، باید به جرئت بالا بودن میزان طلاق را نتیجه طبیعی تعریف جدید غرب از مفهوم ازدواج دانست.
لازم به ذکر است که این مسئله اختصاص به کشور خاصی ندارد طبق آمار بدست آمده در ایران نیز90 درصد ازدواج‌های عاشقانه به طلاق ختم می‌شود(کیهان،1384).
2-تغییر در قوانین مربوط به طلاق
کاملا روشن است که گرفتن طلاق امروزه بسیار آسانتر از هر زمان گذشته دیگر می‌باشد. از سال 1969، تنها دلیل لازم برای طلاق گرفتن، سقوط غیر قابل برگشت35 ازدواج بوده است؛ از این رو، اگر دو نفر احساس کردند که دیگر نمی‌توانند با هم زندگی کنند، می‌توانند از هم جدا شوند – این وضعیت، به شدت در مقابل با وضعیت پیشین است که یکی از زوجین مجبور بود که ثابت کند که همسر او، رفتار ناشایستی مانند بی‌وفایی، یا بکار گیری خشونت علیه او، انجام داده است. در هر حال، این درست نیست که تغییرات در قوانین طلاق را به عنوان علل افزایش نرخ طلاق لحاظ کنیم. تغییر قوانین، بازتاب تغییراتی است که در نگرش مردم نسبت به ازدواج و خانواده ایجاد شده است(مور1987).
جدول زیر نشان دهنده سیر تاریخی تغییرات قوانین مربوط به طلاق و هم‌چنین سیر افزایش آمار طلاق در جوامع توسعه یافته می‌باشد(مور،1987).
3-افت مذهب و اعتقادات مذهبی در کشورهای توسعه یافته
اهمیت و تاثیر کلیساها و نهادهای مذهبی، در مجموع قرن حاضر، کاهش یافته است. ازدواج از دیدگاه سنتی به عنوان نهادی مقدس، و پیوندهای زناشویی آنچنان قدسی لحاظ می‌شد که مردم پیمان ازدواج را به عنوان یک امر شرعی و دینی انجام می‌دادند و بیشتر ازدواج‌ها در کلیسا انجام می‌شد.38 این در حالی است که طبق آمارهای موجود امروزه درصد ازدواج‌‌هایی که حاوی خواندن صیغه عقد باشد به شدت سیر نزولی دارد و در کشورهای توسعه یافته اکثر ازدواج‌ها فاقد خواندن خطبه عقد می‌باشند مثلا در یک کشور مسیحی مثل بریتانیا، در سال 1989 فقط 52% از کل ازدواج‌ها همراه با مراسم مذهبی در کلیسا برگزار شده است(براون،1994).
کاهش عقاید دینی، بدین معنا بوده که مردم پیمان‌های ازدواجشان را به عنوان پیوند دهنده آن‌ها به زندگی با همسران خود، تلقی نمی‌کنند. علاوه بر این، آن برچسب‌های (بدی) که بر طلاق در آموزه‌های دینی بر طلاق زده شده بود، و بسیاری از افراد را از طلاق مانع می‌شد، (در کشورهای توسعه یافته) به میزان قابل توجهی ضعیف شده است(مور،1987).
اعتقادات دینی در زندگی روزمره افراد، از لحاظ رعایت نکات اخلاقی کم اهمیت شده‌اند. به عنوان مثال در بررسی نگرش‌های اجتماعی انگلیسی، در سال 1989 نتایج ذیل به دست آمد: یک سوم انگلیسی‌ها ادعا کردند که ابدا هیچ دینی ندارند. وجود کلیساهای گوناگون، مخالفت سنتی انواع کلیساها با مساله طلاق، جلوگیری از حاملگی، سقط جنین، آمیزش جنسی در خارج از ازدواج، حرام‌زادگی و همجنس بازی نشان می‌دهد که کلیساهای گوناگون تاثیر اندکی بر رفتار مردم دارند. در کشورهای غربی، تعداد رو به افزایش طلاق، خانواده‌های تک والدینی و بچه‌های نامشروع، زندگی دو زوج بدون ازدواج، داشتن رابطه جنسی با چند نفر و رشد پذیرش همجنس‌گرایی، رواج استفاده از روش‌های جلوگیری از]]>

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *