تیر ۱۹, ۱۳۹۹

هوش هیجانی؛ شاخصی در سنجش موفقیت

تا سال ها تصور بر این بود که اندازه آی کیو (IQ) افراد بیان کننده درصد موفقیت اوناس، تا جایی که در مدارس و هم اینکه در بیشتر شرکت های استخدامی از افراد واسه امتحان مقدار IQ اونا، تست هوش می گیرند. تقریبا یه دهه قبل محققان به این نتیجه رسیدن به جز IQ افراد، شاخص دیگری به نام EQ هم در امتحان موفقیت یه فرد دخالت داره. هوش هیجانی یا هوش عاطفی یعنی قدرت تشخیص احساسات خود و یا بقیه و احساس همدلی با اوناس.

کسائی که از هوش هیجانی «Emotional Intelligent» بالایی بهره مند هستن، توانایی کنترل احساسات خود رو دارن. مثلا، تا به حال کسی رو دیده اید که بتونه حتی در داغ ترین بحث ها هم آروم بمونه؟ یا بدون اینکه در موقعیت رهبری قرار داشته باشه، مردم از اون پیروی کنن و دستوراتش رو اجرا کنن؟ این ها از اون نوع آدمایی هستن که هوش هیجانی دارن. هوش درون فردی، توانایی شناختن و درک احساسات خود شماس. باور کنین یا نه، خیلی از مردم، احساسات خود رو درک نمی کنن یا نمی تونن خصوصیات رفتاریشان رو تشخیص بدن. هوش درون فردی، به این معنا نیس که جلوی احساساتتون رو بگیرین یا همیشه خوشحال باشین، بلکه در مورد تشخیص دادن احساسیه که دارین؛ درک اینکه احساسات درست و سالم هستن (حتی احساسات منفی تون) و دونستن اینکه چه وقتی به پایان می رسند و چه وقتی باید به دنبال کمک باشین.

هوش بین فردی، فرق داره. اون، توانایی دونستن و درک احساسات دور و بری ها شماس. تا به حال یکی از جملات بازاریاب ها رو شنیده اید؟ اونایی که انرژی زیادی دارن و به کارشون زیادتر از اندازه علاقه نشون میدن! اونا مردم رو فریب میدن. مگه نه؟ دلیلش اینه که اونا می دانند که آدم ها نیاز دارن که احساس خوبی درباره ی خودشون داشته باشن و باید احساس کنن که می تونن موفق شن. این فروشنده های مادرزاد (بیشتر اونا رو در پیام های بازرگانی می ببینن) هوش میان فردی دارن و می تونن به یه جمعیت انرژی بدن. رهبرانی مانند لوتر کینگ و مارگارت تاچر هم نمونه های خوبی از هوش میان فردی هستن.

توانایی تفسیر احساسات مردمی که براشون صحبت می کنین و توانایی کنترل جمعیت و هم اینکه همراه کردن اونا با طرز فکر خودتون، در واقع به مهارت و هوش میان فردی زیادی نیاز داره. یکی از جدیدترین مدل های هوش هیجانی مدل شخصیته که در مقابل دو مدل قبلی قرار داره. به جای اندازه گیری هوش هیجانی خود براساس تواناییتان واسه درک و کنترل مردم و شرایط دور و بر، این مدل بر توانایی شما به شناخت واقعی خودتون توجه می کنه. همونطور که قبلا اشاره کردم، خیلی از مردم، واقعا از احساسات خود آگاه نیستن. اونا نمی فهمن که چه احساسی دارن یا مهمتر از اون، به چه دلیل این احساس رو دارن. یه پرسشنامه هست که مدل شخصیت، واسه تست هوش هیجانی شما ازش استفاده می کنه. برخلاف دو شخصیت دیگه، لازم نیس که شما یه رهبر ذاتی یا یه فرد بسیار هدف دار باشین تا سطح بالایی از هوش هیجانی داشته باشین. فقط لازمه که خودآگاه باشین که بیشتر خیلی سخت تر از چیزیه که بنظر می رسد.

وقتی بفهمین که هیجاناتتان چیجوری کار می کنن، اون وقت می تونید از چگونگی مدیریت اونا هم سر دربیارین. تسلط بر خود، به منزله ی کنترل طغیان های هیجانیه و به شما کمک می کنه که میان انگیزه های خارجی و عکس العمل های افراطی داخلی خود تفاوت قائل شید و بهترین عکس العمل رو در برابر نیازاتون داشته باشین. یکی از راه های کلیدی واسه مدیریت هیجانات تون، تغییر ورودی های حسیه. شاید این پند قدیمی رو شنیده اید که وقتی عصبانی هستین، تا ۱۰ بشمارید و بعد نفس عمیق بکشین. اگه این رو به کسی بگید که با مشکلات زیاد زیاد افسردگی و عصبانیت دست و پنجه نرم می کنه، اینجور پندهایی رو معمولا بی معنی تلقی می کنه. (هرچند اگه این حرف براتون به درد بخور بوده باشه، قدرت بیشتری واسه کنترل هیجانات تون دارید). با دادن شوک و تکانه ای به بدن تون می تونید این چرخه رو بشکنید.

اگه احساس مریضی و افسردگی می کنین، کمی ورزش کنین. اگه در چرخه ی هیجانی تکرارشونده ای گیر افتاده اید، خود رو یه سیلی «خودتو از این مهلکه بیرون بکش» مهمون کنین. هر چیزی که بتونه شوک ناچیزی به شما بده یا شما رو از روتین فعلیتون جدا کنه، می تونه به شما کمک کنه. صحبت درباره ی افسردگی اصلا سخته و سخت تر از اون مقاومت در برابر اون هستش. یکی از پیشنهادات اینه که شخص، انرژی هیجانی خود رو به چیزی تولید کننده و سازنده تبدیل کنه. اگه هنوز زمان اون فرا نرسیده که هیجانات پرقدرت درون خود رو بیرون بریزین، اشکالی نداره که یه مدت بذارین در شما غلیان داشته باشه. هرچند وقتی که می تونید، به جای اینکه هیجانات ناخوشایند خود رو به صورت الکی و بی ثمر تخلیه کنین، اون رو به انگیزه و محرکی واسه خود تبدیل کنین.

همدلی یکی دیگه از اجزای اصلی هوش هیجانیه. همدلی یعنی توانایی درک احساسات بقیه. به خاطر تعامل با اون ها در بخش های زیاد زندگی، هم چون کار و مدرسه، باید بفهمین بقیه چه احساسی دارن. اگه همکارتون ناراحت یا سرخورده س، دونستن احساسات داخلی اش، کمکتون می کنه تا عکس العمل مناسبی نشون بدید. آدم های با هوش هیجانی بالا انگیزه ی زیادی واسه رسیدن به اهدافشون دارن و می تونن رفتارها و احساسات خود رو مدیریت کنن تا در نتیجه به موفقیتی بلندمدت برسن. شاید کمی نگران ایجاد تغییر در زندگی شون باشن، اما خوب می دانند که مدیریت این ترس، خیلی با اهمیته. اون ها می دانند که با یه دور خیز و ایجاد تغییر در زندگی، می تونن زندگی شون رو بهتر کنن و یه قدم به اهدافشون نزدیک تر شن. آدم های با هوش هیجانی بالا دوست دارن مهارت های اجتماعی قدرتمندی هم داشته باشن، شاید تا حدودی به این خاطر که با احساسات خودشون و بقیه بسیار هماهنگ هستن. اون ها می دانند که چیجوری باید با بقیه به طور موثری برخورد کنن و روی ایجاد روابط سالم اجتماعی و کمک به موفقیت اون هایی که دوروبرشان هستن، سرمایه گذاری می کنن.

بعضی وقتا افراد همدل هستن و با احساسات خود هماهنگی دارن، اما در اشتراک گذاری این احساسات با بقیه دچار مشکل می شن. آدمایی که هوش هیجانی بالا دارن، نه فقط احساسات رو می فهمن، بلکه می دانند که چیجوری احساساتشون رو به شکل مناسبی بگن.حتما می پرسید منظورم از «به شکل مناسبی» چیه! تصور کنین که روز بسیار بدی رو در محل کارتون گذرونده اید. خسته و ضایع و خیت هستین و از اتفاقاتی که در جلسه ی مهمی افتاده هم عصبانی هستین. شاید بیان ناجور احساساتتون موجب شه به خونه بیایید و با همسرتون جر و بحث کنین یا حتی ایمیل نه خیلی خیلی با احترام ای واسه رئیستان بفرستید. اما عکس العمل هیجانی مناسب تر اینه که درباره ی این شکست ها با همسرتون صحبت کنین و بعد هم با پیاده روی کمی تنش رو از خود دور کنین و در آخر طرح خوبی بریزین تا فردا رو بهتر از امروز سپری کنین.

منبع: lifehacker