دانلود پایان نامه

او پاسخ داد : (من چه به دانشگاه بروم و چه نروم به هر صورت تصمیم دارم پولدار شوم)
من با صدایی آمیخته به اضطراب و نگرانی های مادرانه جواب دادم :
(اگر نتوانی مدرک دانشگاهی ات را بگیری , بی تردید شغل مناسبی هم بدست نخواهی آورد و اگر شغل مناسبی تداشته باشی چگونه می توانی پولدار شوی ؟)
پسرم خنده زورکی کرده از روی خستگی و ملامت به آهستگی سرش را تکان داد. او گفت :
(مادر , حالا نوبت من است که سخنرانی کنم. با زمان جلو برو ! به دور و برت نگاه کن. پولدارها که به خاطر تحصیل پولدار نشده اند. مایکل جردن و مدونا را ببین. حتی بیل گیتس هم از هاروارد اخراج شد ولی توانست مایکروسافت را تاسیس کند. و حالا ثروتمندترین مرد جهان است. در حالی که هنوز حتی چهل سال هم ندارد.
سکوتی طولانی میان ما حاکم شد. از قرار معلوم , من هم همان نصایح پدر و مادرم را برای پسرم تکرار می کردم. دنیای اطراف ما تغییر کرده , ولی نصیحت و توصیه ها عوض نشده است.
دیگر تحصیلات عالی و گرفتن بهترین نمره ها ملاکی برای موفقیت نیست ! و انگار کسی , بجز بچه های من متوجه این واقعیت نشده بود.
در مقام مادر و حسابدار که حرفه ام است, نگران عدم آموزش امور مالی بچه ها در مدرسه بوده ام. بیشتر جوانان ما , پیش از اتمام مدرسه و دانشگاه حتی پیش از آنکه تجربه ای در مورد پول در آوردن و پس انداز کردن داشته باشند , کارت اعتباری دارند. آنان فقط خرج کردن بوسیله آن را بلدند ولی بدون آگاهی از اعتبار پول و یا اشتن معلومات امور مالی , نمی توانند برای برخورد با جهانی که در انتظار آنان است , آمادگی داشته باشند. دنیایی که در آن بر خرج کردن و هزینه تاکید بیشتری شده است است تا پس انداز کردن !
زمانی که بزرگترین پسرم در سالهای اول کالج بخاطر استفاده غیر متعارف از کارت اعتباریش نومیدانه بدهی بالا آورد , نه تنها کمکش کردم که کارت اعتباری خود را لغو کند , بلکه به دنبال برنامه ای رفتم که بتوانم از آن طریق , آموزش های اقتصادی و مالی به فرزندانم بدهم.
رابرت کیوساکی به مردم یاد می دهد که چگونه میلیونر شوند بدین سبب است که او را معلم مدرسه میلیونرها می نامند .
شوهرم مایک خیلی تحت تاثیر سرمایه در گردش قرار گرفته بود , محصول آموزشی جدیدی که رابرت کیوساکی آنرا ابداع و توسعه داده بود. کیوساکی ترتیبی داد تا هر دوی ما در آزمونی از الگوی نخستین کار او شرکت کنیم. چون این نوعی سرگرمی آموزشی بود من از دختر نوزده ساله ام نیز که دانشجوی سال اول دانشکده بود , خواستم , اگر دلش می خواهد , او هم در این سرگرمی شرکت کند و او نیز با ما آمد.
پانزده نفر شرکت کننده در آزمون آن روز را به سه گروه تقسیم کردند. مایک حق داشت.این همان بازی ثمره آموزشی بود که من در جست و جویش بودم. این بازی شامل یک صفحه مونوپولی رنگی بود با یک موش صحرایی غول آسا در مسط صفحه! لیکن ,بر خلاف مونوپولی, دو تا مسیر هم در این صفحه در نظر گرفته شده بود. یکی در داخل صفحه و یکی خارج از صفحه مونوپولی. هدف از بازی, خروج از راه داخلی بود-چیزی که رابرت (تلاش موش)می نامید. ورود به مسیر خروجی و یا (مسیر فوری). منظور رابرت این بود که (مسیر فوری) نشان می دهد کخ ثروتمندان چگونه در زندگی واقعی نقش بازی می کنند. رابرت سپس (تلاش موش) را برای ما توضیح داد.
(اگر به طرز زندگی طبقه ای که تحصیلات متوسطی دارند و با جدیت کار می کنند ,نگاهی بیندازید, متوجه می شوید که مسیری مشابه را می پیمایند: کودک بدنیا می آید ,مدرسه می رود و پدر و مادر بخاطر سرآمد بودن بچه در گرفتن نمرات عالی و رفتن به مدرسه عالی ,با هیجان تمام, احساس غرور می کنند. امکان دارد که او متعاقبا وارد دانشگاه شود و با مطالعه این که صاحب شغل آتیه و آبرومندی شود , حرفه پزشکی و یا وکالت را بر می گزیند و سپس در مقام پزشک یا وکیل شروع به کار می کند. گاهی هم وارد ارتش می شود و به کارهای دولتی می پردازد. معمولا زمانی که شروع به پول درآوردن می کند, کارت اعتباری هم از راه می رسد و خریدها شروع می شود-البته اگر قبلا کارت اعتباری نداشته باشد.
این زوج خوشبخت که 35 سال پیش بدنیا آمده اند , حالا در دام (رقابت بیرحمانه) برای ادامه زندگی شان افتاده اند. آنان برای کارفرمای شرکتی که در آن کار می کنند , پرداخت مالیاتهای دولتی , پرداخت وام های بانکی و دیگر هزینه های کارت اعتباری خود , به شدت تلاش می کنند.
سپس به کودکان خود توصیه می کنند که درسهایشان را خوب بخوانند و نمره های بالا بگیرند تا در آینده دارای شغلی خوب و ضمانت بانکی مناسب بدست آورند! آنان اطلاعاتی در مورد پول ندارند و هیچ چیزی در مورد مسایل مالی نمی دانند. جز اینکه به سختی کار کنند و دیگران از ساده لوحی شان سود می برند. این فرآیند مرتبا از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد و این (رقابت بی رحمانه) است !
تنها راه گریز از این رقابت بیرحمانه , اثبات مهارت و کار آزمودگی خودتان در حسابداری مالی و سرمایه گذاری است که به احتمال قوی دو مساله بسیار اساسی و مشکل جهت تسلط در کارهاست. در مقام فردی مجرب که یکبار در شرکتی معظم کار کرده است , تعجب کردم که رابرت آموزش این مساله را توام با شوخی و هیجان مطرح ساخته است. فرآیند بخوبی تغییر شکل می داد و زمانی که با سخت کوشی تمام تلاش می کردیم که از این تله بیرون بیاییم , فورا یادمان می رفت که در حال آموزش امری مهم هستیم.
این آزمون خیلی زود به بعدازظهری تفریحی برای من و دخترم بدل شد و ما شروع به بحث و گفتگو در مورد حرف هایی شدیم که تا بحال نکرده بودیم. در مقام حسابدار , این بازی که نیاز به یک (صورتحسابی از درآمد) و (تراز نامه) داشت , برایم بازی آسانی بود. پس من فرصت آنرا داشتم که با آگاهی از مفاهیم کلی که دیگران نمی دانستند به دخترم و آنانی که در گروه من بودند , کمک کنم. من نفر اول شدم و توانستم از این مسابقه بیرون آیم. من در عرض پنجاه دقیقه , توانستم مسابقه را ببرم در حالیکه مدت مسابقه سه ساعت بود !
در گروهی که من بودم , یک بانکدار , یک مالک دفتر تجارتی و یک برنامه نویس رایانه بود. چیزی که مرا به شدت مضطرب و نگران کرد این بود که اینها چه اطلاعات اندکی از حسابداری و سرمایه گذاری داشتند. مسایلی که در زندگی آنان اهمیت والایی داشت و تعجب می کردم که چگونه اقتصاد زندگی شان در دنیای واقعی امروزه می چرخانند. حالا می توانستم درک کنم که چرا دختر 19 ساله ام نیز چیزی در مورد امور مالی نمی داند , لیکن اینها آدم های بزرگی بودند که دو برابر او سن داشتند.
پس از آن که از مسابقه ابداعی کیوساکی موفق بیرون آمدم , به تماشای دخترم و این گروه تحصیل کرده پرداختم. بزرگسالان ثروتمند و مرفهی که تاس بازی را می چرخاندند و قلم های خود را حرکت می دادند. اگرچه خوشحال بودم که همه آنان در حال آموزش اند ,نگران بودم که چگونه این بزرگسالان اصول ساده حسابداری و سرمایه گذاری را بلد نبودند. آنان برای درک ارتباط میان صورتحساب درآمد و ترازنامه دخل و خرجشان مشکل داشتند. همان گونه که دارایی های خود را خرید و فروش (معامله) می کردند , از بخاطر آوردن هر معامله ای که می توانست روی سرمایه در گردش آنان تاثیر گذار باشد , نگرانی داشتند. فکر می کردم که چند میلیون انسان به دور از تلاش های مالی در دنیای واقعی وجود دارند ؟ آیا تنها به این علت که هرگز چنین آموزش هایی را در دوره تحصیلی خود ندیده اند ؟
پس از آنکه رابرت به رقابت خاتمه داد , پانزده دقیقه وقت در اختیارمان قرار داد تا در مورد (سرمایه در گردش) با یکدیگر بحث و انتقاد داشته باشیم.
تاجر که در سر میز بود , خوشحال به نظر نمی رسید. او که از بازی خوشش نیامده بود با صدایی بلند گفت :
(نیازی ندارم این بازی را یاد بگیرم. من حسابدارها , کارمندان بانک و وکلا را به استخدام خودم در می آورم تا این مطلب را به من توضیح بدهند.)
رابرت در پاسخ او گفت :
(آیا تاکنون توجه کرده ای که اکثر حسابدارها آدم های ثروتمندی نیستند؟ و همین طور هم کارمندان بانک , وکلا , دلال های سهام یا دلال مستغلات و املاک ؟ اطلاعات آنها زیاد است و بیشترشان نیز افراد باهوشی هستند ولی اکثر آنان اشخاص ثروتمند نیستند.زیرا در مدارس به ما یاد نمی دهند که آدم ثروتمند چه می داند و چگونه ثروتمند می شود و چرا باید به توصیه هایشان گوش کنیم. ولی روزی که در حال رانندگی در بزرگراه , در راهبندان گیر می کنید و همه تلاشتان آن است که از آن جان سالم به در ببرید , سمت راست خودرو خودتان , حسابدار خود را می بینید که او نیز در راهبندان گیر کرده است ! به سمت چپ خود نگاه می کنید , کارمند بانک خود را می بینید. این مساله واقعیتی را به شما می گوید !)
برنامه نویس رایانه هم که تحت تاثیر این بازی قرار نگرفته بود, گفت :

مطلب مرتبط :   تعریف سرمایه اجتماعی

Written by