تیر ۱۶, ۱۳۹۹

زندگی نامه خانواده عجیبی در تهران + تصاویر

 

بیوگرافی خونواده عجیبی تو تهران

این خونواده عجیب تا حالا با هیچ انسانی غیر از خودشون مراوده نداشته ان، ساندویچ و غذاهای امروزی نخورده ان، موبایل رو به چشم ندیده ان و…

این خونواده عجیب تا حالا با هیچ انسانی غیر از خودشون مراوده نداشته ان، ساندویچ و غذاهای امروزی نخورده ان، موبایل رو به چشم ندیده ان و تموم این اتفاقات در سال ۱۳۹۰ در مرکز شهر مشهد افتاده تنها همبازی اونا در تموم این ۳۵ سال تعدادی گوسفند زنده بودن که پدر اون ها واسه خلاص شدن از تنهایی براشون گرفته بود عجیب تر از تموم این حوادث ثروت خیلی زیادیه که حالا پدر خونواده واسه اونا به ارث گذاشته پسر دوم خونواده واسه اولین بار به تنهایی از در منزل خارج شد. اون حاضر شد حقایقی حیرت انگیز رو از این خونه مرموز در اختیار ما بذاره

شروع اسارت

لباس سفید عروسی به تن داشت که پا در خونه ای طلسم شده گذاشت. دختر دهاتی به اصرار پدر و مادرش با مردی ازدواج کرد که همسری نازا داشت و نمی دونست که بعد از مراسم ازدواج واسه همیشه روستای شون رو ترک می کنه. باور کردنی نیس حتی اگه واقعیت داشته باشه! ۱۹ سال بیشتر نداشت که مردی در خونه شون رو زد، کارمند بود و می خواست با این دختر جوون و سرحال ازدواج کنه، وقتی شنید قراره هووی زن نازایی شه به گوشه ای پناه برد، می دونست خودش حق انتخاب نداره و پدر و مادرش با تصور اینکه خواستگار کارمنده و حقوقی داره ایشون رو به اون میدن. بار سفر رو بستند تا به مشهد برن، حتی اشک هاش خشک شده بود.

شاید باید به خاطر تنهایی هاش گریه می کرد، به خود دلداری می داد تا تصور کنه شوهرش فرشته س که می خواهد به اون پرواز کردن یاد بده. با دنیایی از امید عروس شد. ۳۵سال پیش بود که در خونه ای با دیواره های سیمانی و شیروانی زنگ زده ای باز شد و نوعروس با پای گذاشتن روی موزائیک حیاط واسه همیشه زندانی شد. در اولین حکمی که از طرف شوهرش صادر شد باید نه فقط با خونواده اش واسه همیشه قطع رابطه می کرد بلکه حق خروج از اون چهاردیواری رو نداشت. مرد رفتار عجیبی داشت، نوعروس جوون بود و خواست یاغی گری کنه که زیر مشت و لگدهای شوهر چاره ای جز تسلیم ندید، همون سکوت اول کافی بود تا دیگه جربزه نداشته باشه یه کلمه ای حرف بزنه.

نو عروس همراه با دیواره ها و ثانیه ها روز به روز فرسوده تر می شد در فضای سرد و بی روح خونه متروکه. وقتی واسه اولین بار باردار شد تصور کرد دوران بدبختی ها تموم شده، می دونست شوهرش بچه دوست داره و همین می تونه در زندان رو به روی اون باز کنه و پر پرواز رو به اون بده. این روزنه امید هم رنگ باخت چون پدر خونواده نه فقط در زندان رو باز نکرد بلکه دختر و ۳پسرش رو هم به سرنوشت مادرشون گرفتار کرد.

مادر زندانی

خونه پر از سکوت بود، همه از پدر وحشت داشتن، همسایه ها این خونه رو یه معما می دونستن، بچه ها تنها وقتی دیده می شدن که به مدرسه می رفتن. پدر هر چند وقت یه بار به خونه سرکی می کشید و خرید بر عهده خودش بود، هر بار می اومد آشغال هایی با خود همراه داشت و در گوشه ای از حیاط می گذاشت، روز به روز خونه شیروانی دار پر از زباله می شد تا جایی که ماشین پیکان زیر همین آشغال ها مدفون شد.

بچه ها حق بازی حتی در حیاط خونه رو نداشتن بیشتر با نگاه بود که با هم حرف می زدن وقتی نمره های شان۲۰ می شد انگیزه ای واسه خوشحالی نداشتن انگار سلام دادن رو یاد نگرفته بودن و تو یه جزیره نامعلوم تنهای تنها بودن. کتک خوردن از پدر یه عادت شده بود، وقتی پای در خونه شیروانی می گذاشتی باور نمی کردی خونواده در اون زندگی می کنن، بوی بد زباله و فاضلاب همه رو به عقب می راند انگار مادر خونواده هم روحیه ای واسه تمیزی نداشت، همه جا رو خاک گرفته و زیبایی حیاط خونه لابه لای تپه ای از زباله گم شده بود.

بچه ها یکی پس از دیگری با نمرات ممتاز دیپلم گرفتن و تنها بهونه واسه خارج شدن از خونه رو هم از دست دادن. همه می دونستن قفل این اسارت روزی شکسته می شه، پدر خونواده بدبین و سخت گیرتر شده بود تا اینکه مریض شد و خیلی زود خود رو تسلیم سرنوشت مرگ کرد. طلسم شکست، وقتی مادر و بچه ها شنیدند زنگ پرواز نواخته شده حتی به دلیل مرگ پدر قادر به گریه نبودن.

دیدار پس از ۳۵ سال

در آهنی زنگ زده با صدای خشکی باز شد و اونا واسه همیشه اونجا رو ترک کردن، صحنه دیدار زن با خونواده دهاتی اش اونم بعد از ۳۵ سال زندگی در زندان. بچه ها انگار از دنیای دیگری اومده ان، هیچ کس رو نمی شناختند و نمی دونستن در مهمانی ها چه رفتاری داشته باشن. خونه پر از سکوت دیگه جای موندن نبود باحال این که مشخص شد پدر سخت گیر نزدیک به یه میلیارد تومن واسه زندانی هاش ارثیه گذاشته. با مرگ مرد مرموزی در مشهد، راز زندگی وحشتناک خونواده اش تو یه خونه متروکه و فرسوده معلوم شد. همسر این مرد از همون روز اول ازدواج در خونه زندانی بوده و بچه هاش هم مانند اون، گوش به زنگ و حرف گوش کن دستورات پدر سلطه گر بودن. وقتی ماموران کلانتری شهید فیاض بخش مشهد وارد خونه شیروانی شدن باور نمی کردن داستان زندگی زنی با ۴ بچه اش در این خونه واقعیت داشته باشه.

زندگی ام سوخت

زن ۵۴ ساله با چهره ای تکیده، شادی کم روحی به چشم هاش داده بود و دل پردردی داشت، ۳۵ سالی می شد که تنها همدم و هم دمش بچه هایی بودن که سرنوشتی بهتر از اون نداشتن. این زن با ادبیات خاصی حرف می زند: «۱۹سال بیشتر نداشتم که با این مرد ازدواج کردم، از وقتی به این خونه آمدم جز بداخلاقی و بی توجهی ندیدم، باید با همه قطع رابطه می کردم، به کتک های شوهرم عادت کرده بودم و گریه ام فقط با نوازش بچه ها آروم می گرفت». ایشون می گوید: «یه روز زن همسایه آتیش تنوری واسه ما آورد، در رو به آرومی باز کردم و اون رو گرفتم، وقتی شوهرم فهمید اون رو از دستم گرفت و به سرم کوبید، باور می کنین هم کلاسی های بچه ام هم جربزه اومدن به در خونه رو نداشتن، شوهرم اونا رو هم کتک می زد.»

زن آهی کشیده و ادامه می دهد: «وقتی شوهرم نبود راحت تر زندگی می کردیم البته جربزه خارج شدن از خونه رو نداشتیم اما حتی اگه در خواب اون رو می دیدم از ترس می لرزیدم، اول تلاش می کردم خونه ای تمیز داشته باشم بعد که دیدم هر کاری می کنم پدر بچه ها توجهی نداره و با جمع بیاری زباله و رنگ نزدن به دیواره ها خونه رو به یه زباله دان تبدیل کرده من هم دل و دماغم رو از دست دادم و خونه روز به روز خاک گرفته تر شد.» زن از رهایی لذت می برد و می گوید: «در این سال ها در هیچ مراسمی خانوادگی و فامیلی شرکت نکردیم، شوهرم وقتی بیرون می رفت روی در علامت می گذاشت و اگه بدون اجازه در باز می شد من و بچه ها رو کتک می زد، در این مدت سلامت روحی و جسمی ام رو از دست دادم و وقتی پدر بچه ها مُرد تونستم برادرها و خواهرام رو ببینم، یه آرزو بود که به اون رسیدم.»

ایشون از روز اول آزادی می گوید: «باورم نمی شد مشهد این قدر تغییر کرده باشه، مهم تر از همه شنیدم یه میلیارد تومن ارثیه داریم که دیگه واسه خوشبختی ما فایده ای نداشت، ما از همه چیز محروم بودیم و حالا یه ثروت خوب داریم، اما کل دنیا رو هم داشته باشیم دیگه فایده ای نداشت، چون که زندگی و سرنوشت مون سوخته و از این به بعد تنها شرایط بهتری داریم و من از اینکه بچه ام اجتماعی نیستن نگران هستم.»

گفت وگوی اختصاصی با پسر بزرگ خونواده اسیر در خونه شیروانی

پسری با عینک ته استکانی پیش روی مون نشست، ۳۲ سال داره، اما رفتارش کودکانه س، به سختی داخل خونه شیروانی دعوت مون می کنه. «مهدی» با استرس عجیبی جلوتر قدم برمی داره، خونه کلنگی به فروش گذاشته شده، در حیاط مقدار زیادی آشغال، تیکه های آهن پاره، پلاستیک و نون خشک روی هم تلنبار شده. هر قدم که برمی داری تصور می کنی یا زیر پایت فرو میره یا حیوان گزنده ای به تو حمله می کنه. شاید قبل از فروش این خونه، دیوارهایش آوار شن. زیرزمین مخوفی داره، پای در اتاق پر از خاک می گذاریم که تلویزیون کوچیکی در وسط اون قرار داره، تو یه قدمی اش پتویی کثیف می بینیl که انگار کسی زیر اون خوابیده، مهدی می گوید برادرش دوست نداره کسی رو ببینه، از اونجا خارج می شوم و از مهدی می خواهم به همه سوالاتم جواب بده. مکث می کنه، انگار نمی خواهد حرفی بزنه، توقع دارم از حالات چهره اش پی به راز درونش ببرم اما امکان نداره. درحالی که چشمانش نشون می داد جواب منفی میده، یهو می پذیرد.

در اتاقی پر از تارهای عنکبوت می نشینم، اولین سوالم به وجود اومده بوسیله کنجکاوی ام بود:

به چه دلیل به سر و وضع خونه نرسیده اید؟

مهدی، نگاش رو به دور و بر می چرخونه: در زندگی ما دیگه حوصله ای نبود که دست به تعمیرات بزنیم، نه مادرم و نه ما روحیه ای نداشتیم، ما تنها زنده بودیم، زندگی نمی کردیم.

به چه دلیل این شرایط رو داشتین؟

پسر جوون انگار به سکوت عادت کرده است خیلی طول می کشد تا حرفی بزنه: «ما از پدرمون وحشت داشتیم، ببینین یه آبجی و ۲ داداش دارم، هیچ کدوم ازدواج نکرده ایم و همه مون انگار مشکل روحی و روانی داریم، مادرم که دختر دهاتی بود همسر دوم بابام شد اون ها ده سال با هم فرق سنی داشتن و هیچ وقتی نتونستن زندگی خوبی داشته باشن.»

مادرت چه رفتاری با بابات داشت؟

مادرم از بابام می ترسید البته من و آبجی و برادرانم هم می ترسیدیم، مرد وحشتناکی بود.

مگه چه رفتاری داشت؟

بابام خیلی سخت گیر بود و اجازه نمی داد از خونه بیرون بریم، کسی هم حق نداشت به خونه مون رفت وآمد کنه.

دلیلی نداشت؟

به فکر بود در خارج از خونه ما خلافکار و معتاد می شیم نسبت به مادرم هم بدبین و شکاک بود، شاید راست می گفت، ما الان

نه معتاد هستیم و نه خلافکار اما به جای اون روانی شدیم، ما یه عمر زندانی بودیم.

زندانی؟

منظورم زندانی شدن در همین خانه س، مادرم ۳۵سال پا از این خونه بیرون نگذاشت، من و آبجی و برادرانم هم تنها اجازه داشتیم به مدرسه بریم و زود برگردیم.

در مدرسه دوستائی داشتی؟

در مدرسه هیچ وقت با کسی دوست نشدیم چون که می دونستیم بابام بفهمه بیچاره ایم.

معلمان تون دلیل این رفتارها رو نمی پرسیدن؟

چون از نظر تحصیلی همیشه شاگرد اول بودیم و هوش و استعداد زیادی داشتیم از طرف معلمان و مدرسه مشکل خاصی احساس نمی شد و کسی شک نکرد در چه شرایطی زندگی می کنیم.

بستگان تون بی فرق بودن؟

اون ها هیچ رفت وآمدی به خونه مون نداشتن، همه از بابام دلخور بودن، بستگان مادرم که دهاتی هستن جربزه نداشتن به سراغ ما بیان.

به روستای مادرت نرفته اید؟

اصلا، اعضای خونواده ما تا به حال به مسافرت نرفته، هنوز از مشهد خارج نشده ایم.

جایی رو می شناسید؟

فقط از راه تلویزیون شهرهای جور واجور و مناطق تفریحی کشورمون رو شناخته ایم.

خودت تمایلی به سفر داری؟

راستش رو بخواین دوست نداریم به مسافرت بریم، به این زندگی عادت کرده ایم، ببینین در ایام عید و تابستون همیشه در خونه زندانی بودیم، بابام همه چیز رو می خرید حتی حق بازی در حیاط رو هم نداشتیم.

با پدرتون حرف می زدید؟

کتک های پدرمون تنها چیزیه که از اون به یاد داریم، اون اصلا اهل دردودل کردن و حرف زدن نبود.

با مادر و آبجی و برادرانت چیجوری؟

حرف نزدن یه عادت شده بود، هیچ یه از ما با هم خیلی حرفی نمی زدیم، خیلی از چیزایی رو که می خواستیم و حتی انتظارات خود رو از همدیگه با نگاه به هم می فهماندیم و زیاد صحبت نمی کردیم.

هم بازی ای نداشتید؟

تنها هم بازی های مون تعدادی گوسفند بودن که یه مدت بابام در حیاط خونه نگهداری می کرد اما بوی بد اون ها باعث شد همسایه ها اعتراض کنن و بابام با دعوای مفصلی گوسفندان رو با خود برد و باز تنها ماندیم.

پدر ولخرجی داشتی؟

اصلا، از روزگار خونه مشخصه که بابام خسیس بود، در عمرم پول توجیبی نگرفته و هر چی خودش می خواست می خرید.

مادرت جر و بحثی نداشت؟

بعضی وقتا جر و بحث داشتن، بابام خیلی عصبی بود و در اون سو مادری گوش به زنگ و حرف گوش کن و آروم داشتم، هیچ وقت اختلافات اون ها جدی نشد، من و آبجی و برادرانم هم تسلیم پدرمون بودیم و هیچ گاه شکایت ای نکردیم.

فهمیدم جواب سلام منو ندادی، به چه دلیل؟

نمی دانم چقدر باید جواب این سوال رو بدهم، دوست ندارم با کسی حرف بزنم، از زمان کودکی هم اگه بچه های همسایه مون سلام می کردن حق نداشتم جواب شون رو بدهم چون بابام راضی نبود با کسی حرف بزنم و اگه خلاف این رو ازم و دیگر اعضای خونواده ام می دید به حسابم می رسید.

در خرید لباس حق انتخاب داشتین؟

اصلا، در موقع لباس خریدن می گفت که نباید لباس شیک و مد روز باشه با اینکه پول به ما نمی داد همیشه تاکید داشت ولخرجی نکنیم.

وقتی خبر مرگ بابات رو شنیدی چه احساسی داشتی؟

ناراحت شدیم اما هیچ کدوم گریه نکردیم چون اعتقادی به گریه نداریم، روز سوم مرگ بابام همراه بستگان مون به قبرستان رفتیم خیلی تلاش کردم به زور چند قطره اشک بریزم اما فایده ای نداشت.

ارثیه میلیاردی می تونه جانشین سرنوشت تلخ زندگی تون باشه؟

بعد از مرگ بابام بود که فهمیدیم یه میلیارد تومن ارث برده ایم. اون رو تنها پشتوانه خودمون می دانیم.

با این پول چه می کنی؟

یه خونه به ارزش۳۵۰ میلیون تومن در مشهد خریده ایم که مادر، آبجی و یکی از برادرانم در اونجا زندگی می کنن.

پس تو و برادرت به چه دلیل اینجا هستین؟

می خواهیم این خونه رو بفروشیم و واسه همیشه اون رو از یاد ببرم، اینجا مونده ایم تا بعضی از اثاثیه مون رو دزد جنگ، بعد از فروش حتما به همون خونه می رویم.

از دید روحی در چه شرایطی هستین؟

خواهرم سخت بیماره، هم از دید روحی و هم جسمی، باید مقداری از پول ها رو خرج درمان اون بکنیم.

می خواهی چه شغلی رو دنبال کنی؟

هیچ فکری در این مورد نکرده ام با این ارث باید خیال مون راحت باشه و نگران شغل نباشیم.

چه آرزویی داری؟

من هیچ آرزویی ندارم، موبایل هم ندارم.

درخصوص عشق چه می دانی؟

تا به حال عاشق نشده ام چون با کسی مراوده نکرده ام.

می خواهی ازدواج کنی؟

ملاک خاصی واسه انتخاب همسر درنظر دارم؛ می خواهم صداقت داشته باشه و اگه روزی مثل بابام خواستم به اون ظلم کنم، سکوت نکنه و حق خودشو بگیره.

خودت مثل بابات میشی؟

امکان نداره، من عقیده دارم باید به همسرم خیلی محبت کنم و زندگی آسون و راحتی براش جفت و جور کنم.

وقتی بابات زنده بود چه آرزویی داشتی؟

تنها آرزویم نمره های ۲۰ درس ام در مدرسه بود که با گرفتن دیپلم اونم با معدل ممتاز این سری از آزرزوهام هم، مرده ان.

به موسیقی علاقه داری؟

هیچ اطلاعی از موسیقی ندارم اصلا اهل این جور چیزها نیستم، در این سال ها تنها تفریح من و خونواده ام تلویزیون بوده.

خواهرت خواستگاری داره؟

خواهرم تنها دل نگرانی منه، دختر بسیار خوب و مهربانی است اما هیچ کس به خواستگاری اش نیامده.

دلتنگ بابات هستی؟

بعضی وقتا دلم براش تنگ می شه اما دوست ندارم در مورد گذشته ها چیزی به خاطر بیارم، بعد از مرگ بابام تنها یه بار، اونم روز سوم مرگش به قبرستان رفته ام.

تا حالا ساندویچ خورده ای؟

در مورد غذای بیرون و ساندویچ باید بگم اعتقادی به این نوع غذاها ندارم.

کدوم منظره رو دوست داری؟

در تلویزیون دیده ام دریا زیباست اما اطلاع خیلی از اون ندارم، تا حالا به ساحل دریا نرفته ام و نمی توانم در مورد دریا نظری بدهم.

چه رنگ هایی رو دوست داری؟

رنگ های تیره و سورمه ای رو بیشتر دوست دارم.

تعریفت از زندگی چیه؟

همون چیزی که تو یه کتاب خونده ام، زندگی یعنی فاصله بین نقطه تولد تا مرگ!

به نظرت بهترین پدر کیست؟

یه پدر باید مثل دکتر حسابی باشه و بچه هاش رو دوست داشته باشه. بابام هیچ وقت به هیچ کس نگفت دوستت دارم، من هم تا حالا نگفته ام و بعید می دانم حاضر شوم از این جمله استفاده کنم.

آلبوم عکس های تون رو که نگاه می کنی چه حسی پیدا می کنی؟

باید بگم ما تا حالا اصلا عکس نگرفته ایم و به جز عکس هایی که همراه پدرمون می رفتیم می گرفتیم یعنی آلبوم عکس نداریم، بابام می گفت عکس گرفتن یعنی مسخره بازی.

حرف دیگری نمونده، با دلی تکیده و غمگین می خواهیم از خونه پر از سکوت خارج شیم وقتی فضای به هم ریخته حیاط رو می بینم و می پرسم به چه دلیل بخشی از اون جا خالی شده می شنوم ، جای پیکان مدل ۵۷ پدرشه که سال ها زیر زباله ها بود و بعد از مرگ ایشون به عنوان خودروی فرسوده، فروخته ان.

مهدی، خیلی زود در رو به رو من می بندد و داخل می شه، اما و اگه های زیادی در ذهنم رژه می روند و اینکه باید اینجور حقیقتی رو قبول کنم و تصور نکنم کابوس دیده ام.

 

بیوگرافی خونواده عجیبی تو تهران

 

بیوگرافی خونواده عجیبی تو تهران

 

بیوگرافی خونواده عجیبی تو تهران