مرداد ۱۹, ۱۳۹۹

زندگی دردناک یک دختر تن فروش

stop

شاید واسه شمام پیش اومده باشه با یه اعصاب تحریک شده از ترافیک و سری که از شدت سرما خوردگی در مرز انفجاره در خیابون مونده باشین و زمین و زمان رو به هم بدوزید  اما حکایت من به عنوان یه خبرنگار در نزدیک میدون ونک حکایت تلخیه از درد و رنج دختری که دیگه دختر نیس، زن نیس، هیچی نیس، پوچه و تو خالی، رانده شده و پر از نفرت.

به گزارش آلامتو به نقل از پارسینه ؛ نفرتی که شاید امثال ما به اون هدیه کردیم ، در حالی که شاید اگه در شرایط برابر با اون زندگی می کردیم کسی بودیم مانند اون، تنها و پر درد و توخالی با ماسکی رنگارنگ و لباسای مارک دار!

ماجرا اما خیلی ساده اتفاق، ساعت کمی از ۹.۳۰ شب گذشته بود و من در حالی که تازه با پیچیدن به سمت یکی از فرعیای میدون ونک کمی از ترافیک خلاصی پیدا کرده بودم با دخترکی مواجه شدم که ترسان کنار خیابون می دوید.

ناخودآگاه حس فمنیستی در من فوران کرد  و با زدن چند بوق از اون خواستم که سوار شه. دخترکی بود کم سن و سال با شال و مانتویی خوش دوخت و گرون و صورتی پر آرایش که حتی زیر اون سرخاب و سفیدآبا  هم  از نگرانی مانند گچ سفید بود.

از در عقب سوار شد. چند لحظه ای به سکوت گذشت و من با کنجکاوی از آینه در صورت جوون  و بی روح اون جستجو می کردم  و آخرسر در حالی که نمی دونستم چه باید بکنم آروم از اون پرسیدم، به چه دلیل در خیابون می دوی، چه مشکلی داری؟

جواب اون سکوت بود و من بازم منتظر در صورت اون جستجو می کردم و آروم می راندم. ناچار از اون پرسیدم خونه اش کجاس تا اون رو برسانم اما برق نفرت در چشمانش درخشید و منو از سوالم پشیمون کرد!

یهو اونقدر هق هقی سر داد که دل سنگ رو آب می کرد و بعد از چند دقیقه گفت:” شما بچه پول دارا فکر می کنین کی هستیدا؟ چیه فکر می کنی خونه منم مثل شماها همینجا هاست که می خوای منو برسونی؟!”

هر چند با وجود سر و وضعی که داشت از گریه یهویی اون و حرفهایش شکه شدم اما از نسبت دادن کلمه پر نفرت بچه پول دار به خودم ناخودآگاه خنده ای سر دادم که از چشم دخترک دور نمونه و بعد از اینکه چند فحش آبدار نثارم کرد با آرامش به اون گفتم: من خونه ام از اینجا خیلی دور تره و فکر نمی کنم بچه پولدارها پراید قرضی سوار شن.

نگاش کمی آروم گرفت. از اون خواهش کردم نشانی خونه اش رو بده که اون از محله ای برام گفت که در انتهای تهران و روی خط راه آهن قرار داره. از محله ای برام گفت  که مادر و آبجی کوچکترش در اون جون دادن. از خونه ای برام گفت که پدر معتادش با کمربند به مادرش حمله می کرد و به اون و آبجی کوچکترش تجاوز می کرد! تا جایی که مادر و خواهرش تاب نیاوردند اما به قول خودش اون جون سگ داشت که زنده مونده!

از صورتی می گفت که زیباست و پدرش میگه باید با اون درآمد زایی کنه و اگه شب به شب پول به خونه نیاورد تنها برادرش رو که ۱۰ سال بیشتر نداره، معتاد می کنه و می فروشه! اون می گفت و من مچاله می شدم، اون می گفت و من در خود می شکستم. اون می گفت و من از اعصاب خرد خودم شرم زده می شدم.

می گفت ۱۶ سال بیشتر نداره، می گفت از ۱۰ سالگی! اونقدر با مردهای جور واجور سر کرده که حسابش از دستش در رفته. می گفت یه بار با برادرش فرار کرده اما از زور گرسنگی و بی جایی باز به همون خونه جهنمی برگشته. می گفت امروز هم از نامردی پسر پول داری فرار می کرد که میخواس از بدبختی اون فیلم بگیره و با دوستانش تفریح کنه! می گفت گوشی اون رو دزدیده و فرار کرده.

می گفت از نگاه های پر نفرت زنان و دختران بیشتر بدش میاد تا نگاه هرزه مردهای بی شرم. می گفت و من می گریستم.

نزدیک میدون آزادی بود که پیاده شد. نه آدرسی به من داد و نه راه تماسی. می گفت آب از سر اون گذشته س و میدونه برادرش هم روزی مانند پدر می شه اما…

دلم میخواس تعقیبش کنم… دلم میخواس به نهادی سازمانی کسی، جایی معرفی اش کنم که از اونا کمک بگیره اما اون پدر داشت؛ پدر به معنی سرپرست خونواده! بابایی که می تونه هر لحظه اون رو از بهزیستی یا بقیه نهادا طلب کنه!

من دست از پا دراز تر با چشمانی خیس که مطمئن بودم هیچوقت با دیدن دخترکان خیابانی رنگ نفرت نمی گیره، چشمانی که اجازه نخوام داد این بار رنگ ترحم و تحقیر بگیره، دست از پا درازتر به خونه برگشتم ….

در هر حال، نگفته پیداست، مشکلات کلان شهر تهران به اندازه وسعت اون و حتی بعضی وقتا بزرگتراز اون هستش، به خصوص اگه بحث راهکارهای قانونی واسه پشتیبانی از زنان در میان باشه. هرچند وجود خلأ های قانونی واسه پشتیبانی از زنان در برابر آسیب و آسیب دیده برکسی پوشیده نیس.

بدیش اینه قوانین آماده شده از جمله قانون پشتیبانی از خونواده هم نتونست به خلأ ها جواب منطقی دهد و قانون تعالی خونواده هم با هدفی غیر کارشناسی و در فضایی احساسی آماده شده و در انتظار بررسی در صحن مجلس شورای اسلامیه.

اینکه زنان خیابانی نتیجه فقر و اقتصاد مریض و نبود پشتیبانی های اجتماعی هستن واقعیتی غیر قابل انکاره اما اینکه به چه دلیل واسه برگشت اونا به زندگی سالم تلاشی هدف دار و قانون مدار نمی شه یه سوال بی جواب طی سال های گذشته بوده. سوالی که حالا سوال من و جامعه هست و ای کاش پاسخی راضی کننده داشته باشه!

پارسینه