گفتار نخست : تأثیر جرایم خُرد بر احساس ناامنی
هنگامی که واژه جرم شنیده می‌شود غالباً اعمالی مانند سرقت، قتل، کلاهبرداری به عنوان مصادیق آن به ذهن متبادر می‌شود. در حالی که تعداد زیادی از جرایم مانند توهین، فحاشی، برهم زدن نظم عمومی، رانندگی بدون پروانه از جمله جرایمی هستند که هر روزه در سطح جامعه اتفاق می افتد. امروزه مسأله افزایش این گونه کج روی‌ها که از آن درحقوق کیفری تحت عنوان جرایم خُرد یاد می‌شود، در کنار دیگر معضلات اجتماعی به یکی از عوامل گسترش احساس ناامنی در میان افراد تبدیل شده است[۵۲]
در واقع جرایم خُرد، رفتارهایی هستند که به کژرفتاری که دارای پاسخ اجتماعی است، نزدیک تر است تا به جرم انگاری با پاسخ قهرآمیز و سرکوب گر و برحسب ضرورت، قانون گذار برای آنها مجازات کیفری تعیین نموده است. اما تبع اجتماعی آن‌ها به حدی نیست که مردم، مرتکبان آن‌ها را مستحق مجازات‌های سنگین و سرزنش شدید بدانند. کثرت و آمار بالای ارتکاب جرایم خرد، باعث پایین آمدن کیفیت زندگی شهروندان، فشار روانی و اضطراب برای عموم آن‌ها خواهد شد و هتک نظم عمومی به خصوص در کلان شهرها با توجه به کثرت و تعدد این قبیل جرایم، اگر بیش از جرایم مهم به جامعه لطمه وارد ننمایند، قطعاً تأثیر سوء آن‌ها کم تر نخواهد بود. شیوع این جرایم به حدی بوده که برخی از جرم شناسان به این اجماع رسیدند که جرم از تسامح و تساهل نسبت به انحرافات کوچک به وجود می‌آید و تقریباً تمام افراد جامعه در خلال زندگی روزمره خود، خصوصاً در کلان شهرها به دفعات با این قبیل جرایم مواجه شده‌اند و بعضاً خود مرتکب آن‌ها شده اند[۵۳]
برخی معتقدند که بخش کوچکی از ترس مردم مربوط به جرایم خُرد است و قسمت عمده ناامنی و ترس مردم ناشی از جرایم خشونت بار است. این مساله دو موضوع را در ذهن به وجود می آورد، نخست آن که مشاهدات و بررسی‌ها نشان نمی‌دهد که چه مقدار از نگرانی‌های شهروندان در شهرهای بزرگ از وقوع جرایم بزرگ ناشی می‌شود و چه مقدار مربوط به استرس و تنفر ناشی از بی نظمی در خیابان‌ها است. براساس آنچه از رفتارها و اظهارات مردم در مصاحبه‌هایشان به دست آمده می توان قضاوت کرد که آنها ارزش زیادی برای نظم عمومی قابل هستند و زمانی که پلیس در حفظ نظم عمومی اقدام می‌کنند، احساس تسکین و اطمینان دارند.
ترس از جرایم خُرد بیش تر در افراد مسن دیده می‌شود. سوزان اِریک [۵۴] از دانشکده حقوق‌هاروارد اخیراً تعدادی از مطالعات انجام شده بر روی ترس عمومی را جمع آوری کرده است، یکی از آنها در پرتلند اورگان[۵۵] انجام شده است که نشان می دهد سه چهارم افراد مسن هنگامی که به یک گروه از جوانان برخورد می‌کنند به سمت دیگر خیابان می روند. در بالتیمور [۵۶] مشخص شد که نزدیک به نصف عبورهایی که از خیابان صورت می گیرد، برای جلوگیری از جوانان ناشناس است. وقتی مصاحبه کننده از افراد مسن پرسیده که نقاط خطرناک خارج از خانه کدام است؟ در پاسخ گفتند جایی که جوانان در آن جا جمع می‌شوند. در بوستون[۵۷] نظر عمومی مردم بر این بود که بیش ترین ترس مربوط به ساکنان ساختمان‌هایی است که بی نظم هستند. [۵۸]
«کسانی که در منطقه‌هایی زندگی می‌کنند که سطح بزه‌دیدگی در آن جا بالا است، بیشتر احتمال دارد که تصور کنند بزه دیده خواهند شد. ساکنان منطقه‌های مرکزی یا قدیمی شهر یا خانه‌های سازمانی اغلب احساس می‌کنند که بسیار آسیب پذیرند. افرادی که در منطقه‌های دارای سطوح بالای بی نظمی فیزیکی زندگی می‌کنند. بسیار بیش تر محتمل است که بر این باور باشند که بزه دیده خواهند شد. این مساله مهمی است که بر کیفیت زندگی آن‌ها اثر می‌گذارد.»[۵۹]
بنابراین محیط‌های آسیب دیده و مخروبه در ایجاد بی نظمی در شهر و ارتکاب جرم موثر بوده و منجر به ترس کلی از وقوع جرم می‌شود. این ترس که غالباً غیر مرتبط با سطح واقعی جرم و خطر قربانی شدن است، نوعی احساس در شهروندان به وجود می‌آورد که باعث می‌شود ساکنان به خانه‌های خود پناه برده، محله خود را رها کنند و به اشخاص بی توجه نسبت به گرفتاری جامعه خود تبدیل شوند.
اسکوگان[۶۰] در ارزیابی گسترده خود از اداره امور پلیس شیکاگو بیان می‌کند: «جای شگفت نیست، وقتی مردم شیکاگو فکر می‌کنند که سرقت و حمله و ضرب و جرح یک مشکل بزرگ در محله‌هایشان است، بیش تر هراسناک شوند. آنها همچنین وقتی در اطراف خود می‌توانند نشانه‌های قابل رویت در مورد از بین رفتن نظم اجتماعی را ببینید. بیشتر هراسناک می‌شود. آن‌ها گزارش می‌دهند که در مکان‌هایی که سستی عمومی، پرسه زنی و دیوار نویسی وجود دارد، بیشتر می‌ترسند و بازار مواد مخدر در محله‌هایشان باعث اضطراب آن‌ها می‌شود. [۶۱]
اگر تا به حال عده ای از جرم شناسان بر این باور بودند که جرم، بی نظمی و فساد ایجاد می‌کند حال باید گفت که بی نظمی است که جرم را ایجاد می‌کند. افزایش تخلفات سبک، خواه عنوان مجرمانه داشته باشد و خواه جرم انگاری نشده باشد و در حد یک انحراف باشد، سبب احساس بی نظمی در محله و جامعه می‌شود، یعنی احساس عدم کنترل باعث می‌شود که افراد احساس بی تکلیفی پیدا کنند و همین بی نظمی است که بزهکاری را ایجاد می‌کند[۶۲]
«به گفته گارلند، نمایان شدن بیشتر نمادهای جرم و بی نظمی

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است

در مناطق مختلف، در افزایش احساس نا امنی در زندگی شهروندان تأثیر گذار است. بیشتر پژوهشهای جرم شناختی نشان می دهد که ترس از جرم در عمل واکنشی است به مشاهده روزمره نمادهای مرتبط با جرم که در پیام‌های رسانه ای و باورهای خاص نسبت به جرم منعکس می‌گردد. بنابراین درک و بینش افراد از احتمال بزه دیدگی، تحت تأثیر ارزیابی آنها از محیط فیزیکی واجتماعی، از جمله قضاوت آنها نسبت به این سه بُعد، قرار دارد: (الف) پیوند اجتماعی، اعتماد و کنترل غیر رسمی اجتماعی، (ب)بی نزاکتی یا آنچه تحت عنوان” پنجره شکسته شده” شناخته میشود و(پ) ارزش‌ها، هنجارها و اخلاقیات افرادی که جامعه محلی را تشکیل میدهند. بنابراین حس کنترل گاه فراتر از کنترل خطرات ملموس (یعنی موارد صریح بزه دیدگی) است و کنترل محیط فیزیکی و اجتماعی را نیز در بر می گیرد. »[۶۳]
دانستن این امور به ما کمک می‌کند تا اهمیت بی نظمی‌هایی نظیر نقاشی‌های روی دیوار را درک کنیم. افزایش نوشته‌های گرافیکی روی دیوارها، این باور را القا می‌کند که محیطی که در آن حضور داریم کنترل نشده است و هر کس هر کاری بخواهد در آن انجام می‌دهد. در نتیجه اقدام به اجرای قانون در این شرایط، کوشش‌های پلیس واجتماع را به سمت بازسازی محله‌های مخروبه مانند نظم بخشیدن به نقاشی‌های روی دیوار، از میان برداشتن وسایل نقلیه متروکه و نصب روشنایی‌های مناسب در اطراف خانه‌ها محیط‌های تجاری سوق می دهد. اقدامات مذکور به کاهش ترس از جرم و افزایش احساس کنترل اجتماعی کمک خواهد کرد.
گفتار دوم : تبیین نظری – جرم شناختی مدل مقابله با جرایم خُرد و بی نظمی
بند نخست ) نظریه فروپاشی سازمان اجتماعی
نظریه فروپاشی سازمان اجتماعی نخستین بار توسط شاو ومک کی مطرح شد. آن‌ها در نیمه نخست دهه ۱۹۰۰ با اتکا به مکتب شیکاگو در خصوص چگونگی تأثیر زیست بوم انسانی شهر شیکاگو بر میزان جرایم به مطالعه پرداختند. نظریه فروپاشی سازمان اجتماعی در اساس به میثاق موجود برای همبستگی اجتماعی به منظور کاهش جرم و ترس از جرم اهمیت می دهد. بر اساس این نظریه از هم گسیختگی سازمان اجتماعی در زیست بوم انسانی، ساز و کار اجتماعی کنترل بزهکاری را تضعیف کرده و در نتیجه رفتارهای انحرافی و بی نزاکتی اجتماعی شیوع پیدا می‌کند که این خود منجر به افزایش جرم و ترس از جرم می‌شود[۶۴]
بند دوم) نظریه تنوع خرده فرهنگها
این رویکرد در بحث ترس از جرم، منشعب از نظریه سلین است که آن را با مطالعه بر روی جرایم ارتکابی به وسیله شهروندان آمریکایی مهاجر تدوین کرد. به موجب این نظریه بزهکاری ممکن است از ضدّیت، رقابت، رویارویی دو مقرره یا دو فرمان یا دو دستور اخلاقی ناشی از دو فرهنگ به وجود آید؛ فرهنگ حاکم و خرده فرهنگ قومی و مهاجرتی. سلین آمریکا را به جامعه ای تعبیر میکند که همه اقوام در آن وارد می‌شوند و زندگی میکنند. عده ای از مهاجران از نظر فرهنگی در آن جامعه حل شده و در مقابل عده ای که دارای فرهنگ قوی هستند، حل نمی‌شوند. سلین می گوید که در این جامعه ملیت‌های مختلف هستند. پس مدل‌های مختلف منفک وجود دارد که متشکل از نژاد‌ها و فرهنگ‌های مختلف است[۶۵]استدلال این نظریه آن است که در اجتماعاتی که در آنها تنوع قومی و نژادی بسیاری وجود دارد و این اقوام هر یک بدون پیوند با کلیت اجتماع از آداب و رسوم خود پیروی می‌کنند، ترس از جرم بالا خواهد رفت.
بند سوم) نظریه پیوند اجتماعی
موضوع اصلی نظریه‌های جامعه شناختی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم این بود که جامعه در حال دگرگونی از یک جامعه مبتنی بر روابط مبتنی بر ارتباطات خونی، خویشاوندی و نزدیک، به یک جامعه صنعتی و تشکیل یافته از روابط ثانویه است. این دگرگونی انسجام اجتماعی را تهدید می‌کند و آثار عمیقی بر زندگی افراد باقی خواهد گذاشت[۶۶]
در نتیجه رشد سریع شهرنشینی و مهاجرت روز افزون روستاییان به شهر، ما شاهد تغییرات قابل توجه در روابط شهرنشین‌ها بوده ایم. بررسی اندیشمندان علوم اجتماعی نشان می دهد که فردگرایی و ارزش‌های فرد گرایانه رو به توسعه است، در نتیجه می‌توان گفت چنین تحولی موجب ضعف در پیوندهای همسایگی و محلی است.
در محیط‌هایی که جمعیت سیال و ثبات جمعیتی کم تر است، چون شناخت مردم از هم و همبستگی آن‌ها با یکدیگر کمتر است، ترس از جرم بیش تر است. مراوده و ارتباط با افراد غریبه و نا آشنا، احساس ناامنی و ترس را به همراه دارد. همچنین در محیط‌هایی که تغییرات سریع جمعیتی و اقتصادی وجود دارد، مردم ترس از جرم را بیش تر تجربه خواهند کرد، اگر چه ممکن است هیچ افزایشی در فعالیت‌های جنایی آن منطقه صورت نگرفته باشد. به این ترتیب هر قدر پیوندهای اجتماعی در روابط قوی تر باشد و افراد همبستگی بیش تری با هم داشته باشند، حمایت‌های اجتماعی زیادتر و ترس از جرم کم تر است. به همین دلیل است که افرادی که در محیط‌های روستایی زندگی می‌کنند نسبت به شهرنشین‌ها احساس ترس کمتری دارند[۶۷]
به موجب آمار رسمی کانادا در سال ۱۹۹۳ میزان بزهدیدگی افراد در مناطق شهری ۲۲۲ مورد در هر هزار نفر بوده است، این میزان در مناطق روستایی تنها ۱۲۳ مورد گزارش شده است. این تمایز در بین شهرهای بزرگ و کوچک نیز دیده می‌شود؛ ۶۰درصد شهروندان در شهرهای بزرگ اعلام کرده اند که از پیاده روی تنها در شب می ترسند، حال آ
ن که این میزان در شهرهای کوچک تنها ۳۰ درصد است
[۶۸]
بند چهارم ) نظریه بی نظمی فیزیکی و اجتماعی
عنصر بی نظمی نیز رابطه مثبتی بین تصور فرد از محیط اجتماعی و فیزیکی با ترس از جرم، ترسم می‌کند. بی نظمی هر جنبه ای از محیط فیزیکی و اجتماعی است که برای هر ناظری نشان دهنده (۱) فقدان کنترل بر محیط (۲) فقدان توجه به ارزش‌ها و خواسته‌های دیگران است که در فضا سهیم هستند. نشانه‌های آشکار بی نظمی اجتماعی شامل افرادی که در خیابان‌ها پرسه می زنند، مستی در ملاعام، خرید و فروش مواد مخدر، تکدی گری، افراد کارتن خواب و امثال آن است. بی نظمی فیزیکی به ظاهر محله‌ها اشاره دارد، مکان‌هایی که در آن‌ها شلوغی، ساختمان‌های متروکه، دیوار نوشته‌ها و امثال آن موجود است[۶۹]
به این ترتیب بی نظمی در هر دو شکل اجتماعی و فیزیکی نشان دهنده ضعف کنترل اجتماعی و فقدان توجه به محیط پیرامونی فرد است و در نهایت منجر به ریسک بالای بزه دیدگی می‌شود.
بورسیک و اسمیک اظهار داشتند که وجود خشونت به ساکنان هشدار می دهد هنجارها از کار افتاده است. با این حال ضرورت ندارد خشونت خاصی وجود داشته باشد تا احتمال رفتار مجرمانه ای را بدهیم، برای مثال پرسه زدن یک جوان که از رفتارهای خشونت آمیز به حساب نمی آید – ولو بی هدف و برای گذراندن وقت- می تواند نشانه رفتار سارقی باشد که به دنبال آماج جرم است. خشونت و نابهنجاری نشان می دهد که پیوند اجتماعی در وضعیت مطلوبی نیست این امر می تواند اخطاری جدی نسبت به بالا رفتن میزان جرایم تعبیر شود، به عبارت دیگر وجود رفتارهای نابهنجارگویای خطری (حقیقی یا حسی)است که در نتیجه آن ممکن است ترس افزایش یابد[۷۰]
در پژوهشی تأثیر بی نظمی اجتماعی، تعلق خاطر اهالی محله، پیوند همسایه‌ها، تنوع خرده فرهنگی و بافت سنتی متفاوتبر ترس از جرم بررسی شده است. در این پژوهش با پرسش از ۳۰۰ نفر از شهروندان مناطق ۳ و۱۲ شهرداری تهران، آشکار شد که ترس از جرم و احساس نگرانی در بین شهروندان منطقه۱۲ به مراتب بیش تر از ساکنان منطقه ۳ می‌باشد، چرا که در منطقه ۱۲ بی نظمی بیش تر، تعلق و پیوندهای محله ای کمتر و تنوع خرده فرهنگی بیش تری وجود دارد[۷۱]
در دهه ۱۹۶۰ بی نظمی‌های شهری در آمریکا یک مسأله اساسی به شمار می آمد، دانشمندان علوم اجتماعی شروع به بررسی دقیق نقش پلیس در برقراری نظم عمومی نمودند و همچنین در بهبود این نقش پیشنهادهای ارائه کردند. نه تنها به این خاطر که خیابانها را امن تر نمایند، بلکه با این هدف که خشونت‌های دسته جمعی را کم کنند.
اما از آن جا که موج جرایم آغاز شده از اوایل دهه ۶۰، بدون هیچ کاهشی در طول این دهه و دهه پس از آن همچنان ادامه یافت، نگاه‌ها به سوی نقش پلیس به عنوان مبارزان علیه جرم جلب گردید. به این ترتیب در سال ۱۹۸۲ جیمز ویلسون و جرج کلینگ، نظریه پنجره‌های شکسته را به صورت مقاله در نشریه آتلانتیک مطرح کردند. آنها استدلال کردند کسانی که با پرسه زدن، استفاده از مواد مخدر، فعالیت در گروه‌های جنایی کوچک و نوشیدن مشروبات الکلی به صورت علنی نظم عمومی را در سطوح پایین‌تر مختل می‌کنند، کنترل آنها موثرترین راه برای تقلیل بی نظمی اجتماعی و ترس مردم است.[۷۲] اصول اصلی این نظریه مبنی بر مواردی است؛ (۱)بی نظمی و ترس از جرم ارتباط قوی با یکدیگر دارند؛(۲) پلیس قانون خیابان را اجرا می‌کند و مردم جامعه در بررسی این قواعد شرکت می‌کنند؛ (۳) بر محله‌های مختلف قواعد متفاوتی حاکم است؛ (۴) بی نظمی ناخواسته منجر به فروریختن کنترل‌های اجتماعی می‌شود؛(۵) محله‌هایی که کنترل‌اجتماعی در آنها در هم شکسته است در برابر جرم آسیب‌پذیرتر هستند؛ (۶) ایفای نقش پلیس در حفظ نظم، موجب بروز مجدد شیوه‌های غیر رسمی‌کنترل اجتماعی می‌شود؛ (۷) بیشتر مسائل از عملکرد تک تک افراد بی نظم ناشی نمی‌شود بلکه از گرد آمدن شمار زیادی از افراد بی نظم حادث می‌شود؛ (۸) محله‌های مختلف ظرفیت‌های متفاوتی برای مدیریت بی نظمی و جرم دارند.[۷۳]
به دنبال آن در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ قوانین جدیدی تصویب شد که پاره‌ای از رفتار‌های ناقض نظم عمومی را ممنوع می‌کرد. شهرهایی همچون نیویورک و سان فرانسیسکو، پرسه زدن، به منظور خود فروشی یا فروش مواد مخدر را ممنوع کردند و به پلیس اجازه دادند که گدایان خیابانی را از پرسه زدن تا ده متری دریافت پول متفرق نمایند[۷۴]
به این ترتیب در کنار تأثیر جرم، برخی به بررسی نماد‌های مجرمانه بر ترس از جرم پرداختند، نمادهایی که گویای شرایط و رفتارهای مجرمانه یا مرتبط با پدیده مجرمانه هستند. نمادهای مجرمانه یا به تعبیر دیگر بی نظمی‌های اجتماعی همچون تخریب وسایل همگانی خرید و فروش مواد مخدر و همچنین بی‌نظمی‌های ساختاری همچون خانه‌های رها شده، انبوهی از زباله و اجناس اوراق شده، می‌تواند در افزایش ترس از جرم تأثیر گذار باشد[۷۵]
به همین دلیل در سالهای اولیه ظهور این نظریه، انقلابی در اجرای قانون و فعال سازی محله‌های در مبارزه با مظاهر جرم و بی نظمی ایجاد شد. صاحبان پنجره‌های شکسته وادار می شدند که هرچه زودتر آن‌ها را تعمیر کنند، تصاویر مستهجن به سرعت از روی دیوارها پاک می شدند و سپس با ترسیم کنندگان آنها به سرعت برخورد می‌شد، اتومبیل‌های اسقاطی از درون محله‌ها جمع‌آوری و به
دور انداخته می‌شد، افراد مست و متکدیان از خیابان‌ها رانده می‌شوند
[۷۶]
اگر چه نظریه پنجره‌های شکسته، موضوع اختلاف نظرهای شدید بوده است، اما موضوع نمادهای مشهود بی نظمی به عنوان یک مسأله ویژه در جوامع محلی همچنان ادامه یافته است. برنی[۷۷] بر این نکته تأکید دارد که از مدت‌ها پیش شواهدی وجود داشته که نشان می‌دهد مردم در برخی مکا ن‌ها، بیش از آنکه از نظر روانی تحت تأثیر جرایم شدید قرار گیرند، تحت تأثیر محیط‌ها و رفتارهای بی نظم قرار می‌گیرند. جالب اینجاست که در پیمایش‌های تجربی که با استفاده از مفهوم«نشانه‌های جرم» از سوی اینز و همکاران در سالهای ۲۰۰۴-۲۰۰۵ صورت گرفته، پاسخ دهندگان انواع بی نظمی‌های محلی را (مانند دیوار نوشته‌های دائمی، پرسه زدن جوانان در محیط‌های خاص و فحش دادن به عابران و. . . )در مقایسه با جرم‌های شدید تر مانند برگلری، تهدید بزرگتری برای امنیت محلی می دانند.[۷۸]
نظریه پنجره‌های شکسته حوادث زنجیره‌ای را به عنوان یک اصل مسلم می‌پذیرد، به این معنا که اگر با یک بی نظمی و جرم خرد مدارا شود، سپس جرایم جدی‌تری به وقوع خواهد پیوست. وقتی جرایم خرد و بی نظمی مورد بررسی قرار نمی گیرد، ساکنان محله احساس ناامنی می‌کنند، اما وقتی پلیس این نوع شرایط خرد را بررسی می‌کند، ساکنان احساس امنیت بیش تری می‌کنند.
گفتار سوم : راهبرد‌های مدل مقابله با بی نظمی و جرایم خُرد
بند نخست ) سیاست پنجره‌های شکسته
یک تسهیل کننده بسیار مهم برای خیزش ذهنی از گشت پیاده به سمت امور پلیسی اجتماع محور، نظریه پنجره‌های شکسته ویلسون و کلینگ است. سوالی که آنها در مقاله خود در مجله ماهانه آتلانتیک به آن پرداختند این بود که زمانی که میزان واقعی جرم به نظر می‌رسد بدون تغییر است، گشت پیاده چگونه باعث احساس امنیت در افراد می‌شود. آنها نتیجه گرفتند که این امر چیزی بیش از افزایش رویت پذیری صرف پلیس، احساس حضور پلیس و قابل شناخت بودن افسران حوزه نگهبانی است. احتمال این که افسران پیاده با جرایم خُرد، بی نظمی، خشونت و نشانه‌های جرم بیش از افسران گشت خودرویی مواجه شوند و با آن‌ها برخورد کنند بیش‌تر است. شهروندان غالباً این گونه علامت‌ها و شرایط مشابه را به عنوان نشانه‌های عدم امنیت محله خود در نظر می گیرند[۷۹]
سیاست پنجره‌های شکسته از طریق دادن اختیارات گسترده به پلیس برای دستگیری مرتکبین جرایم کوچک به دنبال آن است که از بی نظمی اجتماعی که خود منجر به جرایم مهم می‌شود، جلوگیری کند. هر چند که در هر حال بایستی به بی نظمی پاسخ داد، در همه موارد نیازی به استفاده از برخورد سزاگر و سرکوب گر نیست. بی نظمی می‌تواند ریشه در فرهنگ افراد یک جامعه داشته باشد، بنابراین لزوماً نباید پاسخ کیفری و قهرآمیز داشته باشد. در این گفتمان پلیس حافظ نظم تلقی می‌شود، نه یک نیروی سرکوب گر نظامی. اجرای سیاست مزبور به پلیس اجازه می داد برای مقابله با بی نظمی عمومی از میان انواع مختلف ضمانت اجراها – از اخطارهای غیررسمی تا تذکرات رسمی – یکی را انتخاب کند و معتقد بود دستگیری باید به عنوان آخرین راه چاره به کار رود نه اولین راه چاره[۸۰]
ماهیت جرایم خُرد را از نظر پیچیدگی، نحوه ارتکاب و میزان خساراتی که به جامعه وارد می‌کنند موجب ایجاد اشتقاق و طبقه بندی در عملکرد و سازماندهی نیروهای پلیسی شده است. به گونه ای که رسیدگی به جرایم خُرد توسط بخش‌های انتظامی پلیس و یا در برخی کشورها پلیس محلی صورت می‌گیرد. پلیس محلی یعنی بخشی از پلیس که با اونیفورم در محلات حاضر می‌شوند، مردم محله را می‌شناسد و با مردم رابطه نزدیکی دارند و اقدامات آنها بیشتر در خصوص حفظ نظم عمومی در خیابان‌ها و محلات است.
به این ترتیب پلیس محلی علاوه بر مهار و کاهش جرایم و بی نظمی‌های محلی، در صدد کاهش ترس از جرم و نگرانی مردم از بزه دیده واقع شدن و تعدیل احساس ناامنی شهروندان نیز می‌باشد.
در برخی کشورها که پلیس را به پلیس اداری و قضایی تقسیم می‌کنند، در این کشورها انجام وظایف مربوط به برقراری و حفظ نظم و جلوگیری از وقوع جرم و بی نظمی در جامعه را پلیس اداری به عنوان پلیس انتظامی یا پیش گیری از وقوع جرم یا پلیس احتیاطی بر عهده دارد[۸۱]
مقابله با جرایم خُرد را می‌توان در قالب طرح‌های سالم سازی محلات با مشارکت مردم سازماندهی نمود و پلیس و دستگاه‌های قضایی دولتی می‌توانند گروه‌های مردمی را در جهت اصلاح فرهنگی محلات و مقابله با ناهنجاری‌های رفتاری ناقص نظم عمومی سازماندهی نمایند و این همان چیزی ست که به عنوان سیاست جنایی مشارکتی از آن یاد می‌کنند.

نوشته ای دیگر :   راهبردهای پلیس برای کاهش ترس از جرم- قسمت ۹