تعاریف دیگر کانون‌های جرم خیز به شرح ذیل است:

  • محدوده جغرافیایی کوچکی است که جرم در آن متمرکز شده است. مثل چهارراه، گذرگاه‌های بن بست، پارکها و نقاط کور[۱۶۱]
  • چنان چه محدوده ای از نظر مقیاس و ابعاد جغرافیایی کوچک باشد اما از نظر وقوع جرایم در زمان، دارای جرائم بیش تری نسبت به محدود پیرامونی خود باشد به این محدوده کوچک «ابرکانون جرم خیز » اطلاق می‌شود[۱۶۲]

هریس[۱۶۳] در کتاب خود سه معیار برای تشخیص و تعیین حدود نقاط جرم خیز بیان می‌کند. وی فراوانی بزه، کوچک بودن محدوده محل وقوع جرائم و محدودیت زمانی برای تکرار بزه را از جمله معیارهای تعیین کننده محدوده جرم خیز ذکر نموده است. گفتنی است که میان دانشمندان بر سر تعداد و فراوانی بزه در مکان‌های جرم خیز وحدت نظر وجود دارد اما بر سر وسعت محدوده جغرافیایی و محدوده زمانی اختلاف نظر وجود دارد. [۱۶۴] وسعت مکان‌های جرم خیز تابعی از جمعیت انسانی و شرایط وضعی است. گوایدی و همکارانش معتقدند که اندازه معمولی مکان‌های جرم خیز بسته به شرایط وضعی، جمعیت و فعالیت روزمره میان ۱۰۰ تا ۳۰۰ متر است. برخی دیگر معتقدند که برای شناخت مکان‌های جرم خیز بهتر است که به جای معیار وسعت جغرافیایی، از معیار نرخ جرم استفاده شود. اما معیار نرخ جرم بدون مشخص کردن این که جرایم در چه وسعتی از مکان واقع شده است، نامفهوم می نماید. به این دلیل به نظر می رسد بهتر است از هر دو معیار استفاده شود. [۱۶۵]
برخی محدوده جرم خیز را یک ساختمان و برخی وسعت آن را یک مایل مربع یا یک محله دانسته اند. در تعریف دوره زمانی نیز از یک هفته تا یک سال اختلاف نظر است.
اصطلاحات فرعی دیگری نیز در ارتباط با کانون‌های جرم خیز ارائه گردیده است که عبارتند از :

  • نقاط جرم خیز: به محدوده‌های مشخص با ابعادی کوچک تر از مکان‌های جرم خیز اطلاق می‌شود. در واقع این واژه به تمرکز جرم در برخی از مکان‌های شهری اشاره دارد و نشان دهنده آن است که در برخی نقاط مشخص (مثلاً یک مغازه) به دفعات عمل مجرمانه تکرار می‌شود[۱۶۶]
  • مسیرهای جرم خیز : به محدوده‌های وسیعتری از نقاط جرم خیز گفته می‌شود و دلالت بر تمرکز بزهکاری در طول یک خیابان یا مسیر عبور و مرور دارد[۱۶۷]
  • نواحی جرم خیز : منطقه ای جغرافیایی که نوعاً وسعت بیش تری از مکان جرم خیز دارد. نمونه ای از منطقه با نرخ بالای جرم را می توان در پروژه‌های مسکن عمومی، پارک‌ها و مناطق تجاری که نسبت به مناطق مشابه، نرخ جرم بالاتری را به خود اختصاص داده اند، مشاهده کرد. تحقیقات میدانی نشان می دهند که مناطق با نرخ جرم بالا دارای نرخ چشمگیری بزه دیدگی مکرر هستند[۱۶۸]

در این زمینه بند‌های ۱۰ و ۱۴ ماده ۴ قانون نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران مصوب ۱۳۶۹ با بیان عبارت «مراقبت و کنترل مرز‌های جمهوری اسلامی ایران» و «نظارت بر اماکن عمومی» می تواند تا حدودی توجه قانون گذار را به این گونه مسیرها و اماکن نشان دهد[۱۶۹]
با در نظر گرفتن تعاریف فوق می توان دریافت تحلیل جغرافیایی کانون‌های جرم خیز؛ فرآیند نمایش، شناسایی و تعیین حدود محدوده‌های تراکم و تمرکز بزهکاری در سطح شهر‌هاست و به این طریق سعی می‌شود ضمن شناسایی عوامل این تمرکز اقدام به ارائه راهبردها و سیاست‌های مناسب جهت حذف و یا کاهش اثر این عوامل، از وقوع بزه در این محدوده‌ها در آینده پیشگیری شود. بخش دیگر این فرآیند تعیین اولویت‌ها و نحوه تحصیص بهینه منابع اعم از نیروی انسانی و تجهیزات و امکانات پلیسی جهت کاهش بزهکاری دراین محدوده‌ها می‌باشد[۱۷۰]
چند دلیل عمده وجود دارد که چرا رویکرد مکان محوری در امور پلیسی بهره وری دارد :

  • تحقیقات طولی و مقطعی در شهرهای متعدد، تمرکز بالای جرم را در مکان نشان می‌دهد، این مسأله بیان‌گر آن امر مهم است که پلیس در مکان‌های ویژه باید نیروی خود را متمرکز کند تا این که بخواهد منابع خود را در سراسر چشم انداز شهر پخش کند؛
  • تا حدود زیادی جرم در طی زمان و در کانون‌های جرم خیز ثبات دارد و چنین مکان‌هایی می تواند هدف مناسبی برای پلیس باشد؛
  • با توجه به ثبات مکانی، نیاز نیست که پلیس مجرمان را پیشگیری کند بلکه می تواند در مکان وقوع جرم، منتظر مجرمان باشند[۱۷۱]

بند دوم) تاریخچه بهره گیری از مدل پلیسی گری مکان محور در سازمان‌های پلیسی
مطالعه تحولات پلیسی گری نشان می دهد که در اوایل تشکیل نهاد پلیس، اقدامات پلیسی به صورت یک شکل و با توزیع مساوی در سطح شهر به اجرا گذارده می شد. در دهه ۱۹۷۰ توزیع یکسان گشت‌های پلیس با انتقادات مقامات رسمی مواجه شد و در ادامه، شناسایی و کنترل قربانیان، مکان‌ها و اموال و رویدادهای پر خطر از اهمیت خاصی برخوردار شد. دلایلی به دست آمد که پلیسی گری متمرکز بر خطرات و متغیرهای پدید آورنده بزهکاری می تواند کاهش چشم گیر نرخ جرم در مناطق جرم خیز را در پی داشته باشد[۱۷۲] ایده پلیس گری نقاط جرم خیز می تواند از انتقاد‌های اخیر به نظریه سنتی جرم شناسی نشأت گرفته باشد. اکثر جرم شناسان در برداشت خود از جرم بر اشخاص و جوامع متمرکز

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

شده بودند، در حالی که برای وقوع جرایم تنها وجود شخص بزهکار کافی نیست، بلکه وجود یک آماج جرم مناسب و فقدان محافظان کارآمد نیز لازم است. یکی از نتایج طبیعی این دیدگاه این بودکه جاهای به خصوصی که جرم در آن‌ها واقع می‌شود به کانون توجه محققان پیش گیری از جرم تبدیل شود از نیمه دهه ۱۹۸۰ تا پایان آن گروهی از جرم شناسان شروع به بررسی نحوه توزیع جرم در مکان‌های کوچک نمودند. اگر چه پلیس در طی تاریخ به اهمیت تمرکز تلاش نیروهای خود بر نواحی با میزان بالای جرم و جنایت پی رده بودند، ظهور دیدگاه امور پلیسی نقاط جرم خیز از لحاظ تئوری، تجربی و عملی به سال ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بر می گردد. [۱۷۳]
به طور مشخص پژوهش در این زمینه را شرمن، کارتین و برگر در سال ۱۹۸۹ انجام دادند. شرمن و همکارانش در مطالعه شهر مینیا پلیس آمریکا دریافتند ۵۰% تماس‌های تلفنی درخواست کمک از پلیس تنها از ۳/۳ درصد از سطح شهر انجام گرفته است. این پژوهش در سال‌های بعد مورد توجه سایر پژوهشگران قرار گرفت و موجب شد که تحقیقات زیادی در مورد شهرهای دیگر جهان به ویژه کشور‌های توسعه یافته صورت گیرد. تمام مطالعات صورت گرفته، کانون‌های جرم خیز شرمن و همکارانش را مورد تأیید قراردادند[۱۷۴]
امروزه امور پلیسی نقاط جرم خیز یک روش مطلوب سازمان‌های پلیسی برای کاهش جرم و ترس از جرم می‌باشد. در سال ۲۰۰۶ پیمایش صورت گرفته از سوی سازمان پلیس ایالت متحده آمریکا نشان داد که از هر ده سازمان پلیسی، نزدیک به هفت سازمان از راهبرد تمرکز بر کانون‌های جرم خیز جهت برخورد با جرایم خشونت آمیز در حوزه عملیاتی خود استفاده می‌کنند[۱۷۵]
گفتار دوم : تبیین نظری مدل پلیسی گری مکان محور در پرتو نظریه‌های جرم شناسی
طیف گسترده ای از تئوری‌های برجسته جرم شناسی از قبیل پیشگیری وضعی از جرم، فعالیت روزمره، جرم شناسی محیطی، فضاهای قابل دفاع و. . . به حمایت از امور پلیسی نقاط جرم خیز می پردازند. مدافعان رویکرد مکان محور معتقدند که از محیط فیزیکی می توان در جهت تأثیرگذاری بر رفتار به درستی استفاده کرد، این امر باعث می‌شود درصد وقوع جنایت و ترس از جرم کاهش یابد و در نتیجه به این وسیله کیفیت زندگی نیز بهبود یابد.
بند نخست ) مکتب شیکاگو
اولین مطالعات به شیوه علمی در حوزه جغرافیایی بزهکاری از نیمه اول سده نوزدهم و با بهره گیری از اندیشه‌های بوم شناسی اجتماعی (کارهای اولیه کتله وگری) شروع شد و توسط محققان و اندیشمندان مکتب بوم شناسی جنایی در اوایل سده بیستم ( شاو و مک کی) ادامه یافت. هر چند از دو دهه قبل به ویژه از سال ۱۹۹۰ با رشد شتابان شهرها و افزایش بی رویه بزهکاری در مناطق شهری، توجه و علاقه زیادی به بررسی‌های مکانی جرایم وجود داشت و همین امر موجب شد تا ابزارهای تحلیل فضایی توسعه یابد و نظریات و رویکردهای مکانی جدیدی در این زمینه مطرح شود[۱۷۶]
بند دوم) پیشگیری محیطی از جرم
جاکوبس[۱۷۷] در اثر معروف خود تحت عنوان «مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکا» که در سال ۱۹۶۱ انتشار یافت به مطالعه نوع طراحی شهرها و تأثیر آن در کاهش بزهکاری و همچنین تأثیر مراقبت‌های طبیعی و معمولی مردم در پیشگیری از جرم پرداخت. شاید اثر جاکوبس را بتوان نقطه شروعی برای ارائه رویکرد‌های جدید در رابطه مکان و بزهکاری در نظر گرفت. [۱۷۸] به اعتقاد وی شهرهای جدید، به گونه ای طراحی نشده اند که مردم قادر به دیدن خیابان‌های عمومی و مکان‌های اطراف منزل خود باشند و همین امر باعث شده است تا امکان کنترل اجتماعی و غیر رسمی برای پیشگیری از جرم از مردم سلب شود. او معتقد بود که جرم در محیط نظام پذیر، قابل مشاهده و کنترل است. بنابراین مراقبت‌های ساکنان شهر، مانعی مهم برای بروز بزهکاری است. [۱۷۹]
سی. ری. جفری[۱۸۰] در سال ۱۹۷۱ کتاب « پیشگیری از جرم از طریق طراحی محیطی» را منتشر کرد. وی با انتشار این کتاب تئوری CPTED را به اسم خود ثبت کرد، این تئوری تأثیرات میان رشته ای مانند، جامعه شناسی، روان شناسی، طراحی و زیست شناسی را بر تحقیقات جرم شناسی بر جای گذاشت. هدف از آن کاهش فرصت‌ها برای جرم از طریق به کارگیری ترکیب‌های طراحی فیزیکی است که مانع وقوع جرم هستند. و به طول خلاصه ایجاد محیط دفاعی با نظر به ترکیب دو جنبه فیزیکی و روان شناسی به طور همزمان، جوهر و اساس مفهوم پیشگیری از طریق طراحی محیطی را تشکیل می دهد. [۱۸۱]
به طور کلی طرح پیشگیری از جرم از طریق طراحی محیطی، از راه طراحی و مدیریت محیط فیزیکی ساختمان‌ها، اماکن مسکونی و محیط‌های تجاری، امنیت عمومی را افزایش و ترس از وقوع جرم را کاهش می دهد. در واقع این نوع از پیش گیری شامل تغییر در فضای زندگی و کار مردم، در راستای از بین بردن نقاط کور، زمینه‌های تحریک بزهکاران و آمادگی برای هشدار سریع در خصوص جرائم در حال وقوع است.
بند سوم ) فضاهای قابل دفاع
همزمان با رویکرد CPTED، اسکار نیومن[۱۸۲] در سال ۱۹۷۳ در کتاب «مردم و طراحی در شهر پر خشونت» نظریه فضای قابل دفاع را مطرح می‌کند. او فضاهای قابل دفاع را اماکن و فضاهایی تعریف می‌کند که به کسی تعلق ندارد، بر حفظ و نگهداری آن نظارتی نمی‌شود و حتی در مقابل دیدگان عمومی که معمولاً نوعی ابزار نظارتی و عامل بازدارنده محسوب می‌شود، قرار ندارند. <
sup>[۱۸۳]

نیومن معتقد است که فضای قابل دفاع، ابزاری برای بازساخت محیط‌های مسکونی شهرهایمان است به گونه ای که آنها دوباره می توانند به محیط‌های سرزنده و قابل زیست تبدیل شوند و کنترل این شهرها نه به دست پلیس بلکه دست اجتماع مشترک مردم انجام می گیرد. او به این نتیجه رسید که میزان جرم و جنایت در مکان‌ها و فضاهای منزوی شده که به شکل بسیار ضعیف از بازسازی دقیق عمومی دور نگهداشته شوند، در بالاترین حد است و در مکان‌هایی که میزان بسیار بالایی از نظارت محلی در آن‌ها و جود دارد، احساس وحدت و همبستگی مردم زیاد است، جرم بسیار پایین است[۱۸۴]
بند چهارم ) فعالیت روزمره
در اواخر دهه هفتاد تحقیقاتی بر روی فرآیند تصمیم سازی مجرمان، موقعیت‌ها و فعالیت روزمره انجام شد. چنان چه تجمع جرم در فضا، ممکن است نتیجه فعالیت روزمره یا عدم سازمان دهی اجتماع، بی ثباتی و فقدان خدمات اجتماعی در مناطق مورد هدف باشد. پس مکان‌هایی که جرم در آن‌ها رخ می‌دهد به طور کامل تصادفی نیستند بلکه تا اندازه زیادی دارای ساختار‌های فضایی قابل توجه می‌باشند. کوهن و فلسون[۱۸۵] در سال ۱۹۷۹ با مطرح کردن نظریه فعالیت روزمره بیان کردند که وجود متخلف و مجرم با انگیزه تنها عامل مؤثر برای وقوع جرم نیست بلکه وجود هدف مناسب و فقدان نگهبان مترصد و قابل نیز از عوامل تأثیرگذار به شمار می‌روند. آن‌ها در تحقیقات خود نشان داده‌اند که با تغییر ماهیت هدف و نوع نگهبانی نرخ جرم نیز کاهش می یابد و به عبارت بهتر راهبردهای پیش گیری مبتنی بر محل وقوع جرم ممکن است، نتیجه مثبت در برداشته باشد. [۱۸۶]
بندپنجم) پیشگیری وضعی از جرم
در ادامه فعالیت‌های کوهن و فلسون، جرم‌شناس انگلیسی رونالد کلارک، رویکرد پیش‌گیری وضعی از جرایم را از بُعد نظری و عملی، مورد تحقیق قرار داد. تمرکز اصلی رویکرد مزبور در پیشگیری بر کاهش فرصت ارتکاب جرم در محیط وقوع جرم بود. بنابراین، به جای اصلاح رفتار مجرمان که ممکن است کاری دشوار باشد، فرصت ارتکاب جرم را باید از میان برد. طرفداران پیشگیری وضعی از جرایم کلی یک سلسله مطالعه موردی نشان دادند که کاهش فرصت جرم در برخی از نقاط حساس، خاص و جرم خیز به پیشگیری از وقوع جرایم و کاهش آن‌ها ختم می‌شود[۱۸۷]
سرانجام در سال ۱۹۹۷ رونالد کلارک، مدلی برای پیشگیری موقعیتی جرم ارائه داد تا فرصت‌ها و جذابیت‌های جرم را کاهش دهد. این مدل دارای چهار هدف بود :

نوشته ای دیگر :   سامانه پژوهشی -تجدید در توصیف طبیعت در اشعار ابن خفاجه اندلسی- قسمت ۱۳