و حتی مَتی أرعَی الکواکبَ سـاهراً فمـن طالعٍ اخری اللیــالی و غــاربٍ
فسلّی بما أبکـی و سرّی بمـا شجَی و کان علی عَهد السُّـری خیـرَ صـاحب
و قلــتُ و قـد نکّبـتُ عنـۀ لطیـۀٍ ســلامٌ فــإنّـا مــن مقیـمٍ و ذاهــب
(ابن خفاجه؛ ۲۰۰۶: ۴۹)
ترجمه:
دست مرگ همه آنان را درهم پیچاند و باد جدایی و مصیبتها آنان را ربود.
لرزش و حرکات درختان چیزی جز اضطراب اندامشان نیست و نوحه و فغان پرندگان چیزی جز ناله و زاری انسانی رنجور نیست.
تا کی من (بر نفس خویش) ستم کنم در حالی که دوستان بار سفر بستهاند و امکان بازگشت ندارند (میمیرند).
و تا کی با بی خوابی ستارگان آسمان را نظاره کنم که تعدادی آخر شب طلوع میکنند و تعدادی به افول میگرایند.
کوه به آنچه که مرا میگریاند آرامشم میداد و به آنچه که مرا اندوهگین میساخت شادمانم میکرد و او در مدت شب رویهایم بهترین دوستم بود.
در حالی از وی به خاطر ادامه سفرم روی برگردانم به او گفتم درود بر تو، ما (انسانها در دنیا) برخی اقامت کنان و برخی رونده هستیم.
در این ابیات، کوه مانند شاعر اندوهگین و غمبار است چرا که سرانجام همه انسانها چه خوب و چه بد، مرگ و نابودی است و هر پدیدهای با کوه و شاعر در این سرانجام هولناک و وحشتناک اندوهگین و شریک میشود تا جایی که اندام درختان به لرزه میافتد و فاختگان و کبوتران بخاطر این فرجام دردناک ناله و زاری سر میدهند. ابن خفاجه و کوه عمرشان طولانی شده است در حالی که همه دوستان قبل از آنان دار فانی را وداع گفتهاند. شاعر در ادامه میگوید: کوه خوشحال است زیرا همان حزن و اندوه درون من، وی را نیز فرا گرفته است و به ناچار هر پدیدهای در دنیا باید روزی بار سفر را به سوی جهان جاوید بر دوش نهد و با اینکه تمام دنیا رو به زوال و نیستی است بنابراین شاعر با چنین تلقیناتی، خود را از شبح ترسناک مرگ میرهاند و آن را در نزد خود آسان میکند.
بنابراین با نگرشی کلی به این ابیات درمییابیم که کوه در طول قصیده بیشتر و بیشتر رنگ انسانی به خود میگیرد، گاهی نشانگر تصویری از رفتار و افکار شاعر بوده یا اساساً خود شاعر است. او از مدت طولانی و پابرجایی و لذت جاودانگی سخن نمیگوید، بلکه از مشکلات زندگی و تنهائیش بعد از رفتن دوستان حرف میزند، شاعر از این طریق ارزش مرگ را بیان میدارد یعنی مرگ که همیشه شاعر از شبح خوفناک و ترساننده آن فرار میکرد، آسان جلوه گر میشود، با گریستن شاعر آرامش مییابد و در دوستش و همتایش (کوه) که صبر و استقامت را میبیند آسوده خاطر میشود و او را در حالیکه برای مواجهه با مشکلات و سرنوشتش، دلی محکمتر دارد، ترک میکند.
در حقیقت در میان شاعران اندلس و حتی شاعران مشرق زمین، شاعری را به مانند ابن خفاجه نمییابیم که این چنین تجارب و اندیشهها و احساسات درونی خود را در خلال به تصویر کشیدن کوه به نمایش گذاشته باشد. به عنوان مثال ابن زمرک اندلسی از شاعران این دوره، محبوب خود را تنها در استقامت و پایداری به کوه و آن هم از رهگذر اسلوب تشبیه به تصویر کشیده است:
هُـوَ الجَبـلُ الرّاسِی تَصـدَّعَ بعـدمـا أقَـرَّت بـه شُـمُّ الجبالِ رواسیـها
(ابن خفاجه؛ بیتا: ۱۶۴)
ترجمه:
۱- او (ممدوح) کوه استوار و پابرجا است (که اکنون) شکست خورده است بعد از آنکه مردان پر غرور و متکبر به استواری و پایداری او در مقابله با دشمنان اعتراف کردند.
در میان شاعران دوره عباسی نیز، شاعری مانند بحتری را مییابیم که ممدوح خود را در اسلوبی تشبیهی به این پدیده همانند ساخته است:
هـوالجبلُ الرّاسِی الَّـذی اعتَـرَفَت لـۀ رجـالُ نـزارٍ وهِـیَ راغِمَـۀٌ صُفـر
(همان)
ترجمه:
او (ممدوح) کوه استواری است که سران بزرگ قبیلهی نزار به مجد و بزرگی او اقرار ورزیدهاند در حالی که خودشان ذلیل و عاجر هستند.
صنوبری نیز با همان شیوه و اسلوب بحتری از این پدیده یاد کرده است:
هـو ذلــک الجبـلُ المنیـفُ المـرتَقَی فـی العلـمِ و البحرُ البعیدُ الشاطئ
(همان)
ترجمه:
او آن کوه محکم و بلند، و آن دریای بیکران در علم و دانش است.
۵-۲-۱-۲-۲٫ دریا
ابن خفاجه در قصیدهای تحت عنوان بحر یفرق و یعشق: دریایی ترسناک و دوست داشتنی دریا را این چنین به تصویر میکشد:
ولجَــهٍ تُفـــرقُ أو تُـعشــق فمــا تَنــی أحشـاؤُهـا تَخفِـق
یسیــر فیهـا سـائرٌ هـاجَهــا مــن الصَّبــا مُـزبــدۀ یُقِلــقُ
فخلُتنـی فـی وسطهـا فـارسـاً قُـــرّب منــۀ فــرسٌ أبلـــق
(همان؛ ۱۰۸)
 

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.