ابن خفاجه در یکی از قصیدههای مشهورش که پژوهشگران ادب عربی آن را «وصف الجبل» نامیدهاند در اواخر عمرش به سرنوشت خود و وفات دوستانش میاندیشد و کوه را فرد با تجربه و ستوار میپندارد و با آن به مناجات میپردازد تا اندکی از مصیبتهای روزگار را از خودش کاهش دهد، ابتدا به وصف شب رویهای خود میپردازد که همواره چگونه مرگ در جلوی چشمانش ظاهر شده است و گویا با وصف آن شب رویها، به گذشت عمر زود گذر خود اشاره میکند:
بِعیشکَ هل تَدرِی أ هُوجُ الجنـائِبِ تَخُبُّ بـرَحلـِی أم ظُهـورُ النّجـائب
فما لُحتُ فیأولـی المشارق کوکباً فأشرقتُ حتَّی جِئتُ أخرَی المَغَارب
وحیـداً تهـادانِی الفیافِـی فـاجتلَی وُجوهَ المنـایـا فـی قنـاعِ الغَیـاهِب
و لا أنـسَ إلّا أن أضـاحِکَ سـاعۀً ثغـورَ الأمانی عـن وجـوه المطالب
(ابن خفاجه؛ ۲۰۰۶: ۶۴)
ترجمه:
سوگند به زندگیت (ای نفس) آیا میدانی؟ بادهای تند جنوب است که جهاز و بار مرا حرکت میدهد یا اسبهای سریع و تندرو هستند.
به محض اینکه مانند ستارهای در آن طرف مشرق درخشیدم فوراً به آخر و پایانه مغرب رسیدم. (اشاره به عمر زودگذر در دنیا).
در حالی که تنها بودم بیابانهای بی آب و علف مرا به سوی یکدیگر میفرستادند و چهره مرگ را در نقاب تاریکیها نظاره میکردم.
هیچ همدنی با من نبود جز اینکه لحظهای با دندانهای سپید آرزوها در صورت خواستهها، لبخند زدم.
در مسیر راه شاعر با کوهی بلند و پابرجا روبرو میشود که نخست به بزرگی و عظمت آن سخن میگشاید.
و أرعـنَ طمـاحِ الـذؤابـۀ بـاذخٍ یُطـاول أعنـان السّمـاء بغـارب
یسدُّ مهبّ الرّیحِ مِـن کـلَّ وجهـۀٍ و یَزحَـمُ لَیـلاً شُبهَـۀ بالمَنـاکِب
و قـورٍ علـی ظهـر الغـلاه کأنّۀُ طِـوالَ اللّیـالِی مُفکـرٌ فی العَوَاقب
(همان؛ ۴۸)
ترجمه:
این کوه، بلند، مغرور و با تکبر است و با شانههایش سر به آسمان میساید.
از هر جهتی جلو وزیدن باد را مانع میشود و با شانههایش ستارگان آسمان را در تنگنا قرار میدهد.
کوه با وقار و استواری است که در بیابان جای گرفته و در تمام شبها به انسان اندیشمند و عاقبت اندیش میماند.
این تصویر کوهی است که نماد بلند نظری، ارتفاع، خودنمایی و ابهت در سکوت است که مانند شخصی متفکر در اندیشه فرو رفته است و کوه ساکت به ذکر آنچه را که دیده است دهان میگشاید. او شخصی دیگر است که در مقابل شاعر ایستاده و سخن میگوید و در حقیقت انعکاسی از روحیات شاعر را بیان میکند:
أصختُ إلیۀ و هو أخـرسُ صامتٌ فحـدّثنی لیـلَ السُّـری بالعجائب
و قـال ألاکَم کُنتُ مَلجـأ فـاتـکٍ و مـوطــنِ أوّاۀٍ تبتّــلَ تــائـبٍ
و کم مَّر بی مـن مُـدلِجٍ و مـؤوّبٍ و قـال بِظِلّـی مِـن مَطیٍّ و راکبٍ
و لاطَـمَ مـن نکـبِ الرّیاحِ معاطفی و زاحمَ من خُضرالبحـارِ غـواربی
(همان؛ ۵۱)
ترجمه:
به کوه گوش فرا دادم حال آنکه ساکت و بی صدا بود و در حلول شب رویها با بیزبانیش از شگفتیها برایم سخن گفت.
و گفت: چه بسیار پناهگاه بسیاری شجاعان و جایگاه پارسایان بیشمار و توبه کنان فراوانی بودهام.
و چه زیاد انسانها در شب و روز بر من رفت و آمد کردهاند و در سایه من از سوارکاران و پیاده استراحت نمودهاند.
و چه زیاد بادها شانههایم را در نوردیدهاند و اطراف و جوانبم را دریاها در تنگنا قرار دادهاند.
در این ابیات شاعر از زبان کوه سخن میگوید که چه اندازه پناهگاه انسانهای شجاع و پرهیزکار بوده است و سوار و پیاده از هر طرف به آن روی آوردهاند، چه روزها که بادها با شانههایش روبرو شده و اطرافش با دریاهای سبزگون مقابله نموده است. این امر انعکاس دهندهی روحیات شاعر است و سخن از مقابلهی کوه با امواج دریا، نمایانگر همان دریای مصیبتها در زندگی شاعر است که در طول روزگار در برابر آنها استوار و پابرجا مانده و شکیبایی ورزیده است.
شاعر در ادامه توصیفاتش در ابیات زیر به مرگ انسانها اشاره میکند:
و مـا کانَ الا أن طَوَتهُم یَـدُ الرّدی و طـارَت بهـم ریِـحُ النَّوی و النَّـواِئب
فما خَفقُ أیکِـی غیرَ رجفـه أضلـعٍ و لا نـوحُ وُرقی غیـرَ صـرخۀِ نــادب
فحتّی متی أبقَـی و یظعـن صـاحب أوَدّع منــــۀ راحــلاً غیـــر آیــبٍ

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است