در جای دیگری ابن خفاجه بار دیگر دامنه خیال پردازیش را گستر میدهد و بر آفتاب جامهی انسانی میپوشاند و رنگ سرخ کرانه آسمان در هنگام غروب را به شرابی گلگون، همانند میکند و خورشید را باده خواری میداند که از آن مینوشد:
و تَسحَبُ فِیهَا الشَّمـسُ ذَیـلَ عشیّهـا فَتَشـربُ مِـن خمـرٍ هنـاکُ تُـرَوّقُ
(همان؛ ۲۲۱)
ترجمه:
در (کرانهی آسمان) خورشید دامن شامگاه (سرخرنگ) خود را میکشد و از شرابی (پرتوی سرخ آفتاب) که آنجا میدرخشد، مینوشد.
در میان شاعران تصویرپرداز دوره عباسی نیز، شاعری مانند ابن معتز میان شراب و پرتوهای آفتاب هنگام غروب پیوند برقرار ساخته، ولی از نظر قوه خیال پردازی و جانبخشی به این پدیده، مانند ابن خفاجه تصویر آفرینی نکرده است:
و قَهــوۀٍ کَشُعـاعِ الشَّمـس صـافیـۀٍ کـأنَّ أقـداحَهـا قـد عُمِـنَ بـالزَّبَـدِ
(همان؛ ۱۰۹)
در بیت مذکور ابن خفاجه با ماه تابان روبرو شده است و از او خواسته با وی همنشین و هم سخن شود. این منظره در نزر شاعر از لحاظ زیبایی ارزشمند نیست بلکه این تصویر، بین طبیعت و احساس فنا و نابودی که در درون شاعر میجوشد پیوند و ارتباط برقرار ساخته است و این تصویری که وی از ماه ارائه داده بسان تصویر عاشقان و شاعران دیگر نیست که تنها سیمای زیبای معشوق خود را در آن میدیدند، بلکه چنین تصویرگریای پند و اندرز را به ارمغان دارد که در آن میتوان فرجام و سرنوشت انسانها و حتی تمام دنیا را در آن جستجو کرد. بنابراین شاعر با نگرش ژرف بینانه، در برابر چهار حالت ماه، چهار نوع زندگی انسانها و طرز تفکرشان را بیان نموده است که برخی بسان ماه ناقص که به سوی کمال خویش در حرکت است، به دنبال یافتن گمشده و نقصان خود، هرکاری از لهو و لعب را آزمایش میکنند، وبرخی دیگر نیز بسان ماه کامل که بر همه جا روشنایی میبخشد، با چشمانی باز به پیرامون خود نور و آگاهی میبخشند و گروهی دیگر انسانهای سبک سر و به دور از میادین مردم زیست میکنند همانند ماهی که از زمین دور است.
با نگاهی دیگر به این قصاید در مییابیم که وحدت و یگانگی موضوع در آن نمایان است بطوری که شاعر از اول تا آخر آن یک موضوع را دنبال میکند و آن هم مسئله تفکر و عبرت در پدیدههاست و این امر بر خلاف شاعران دوره جاهلی است که اکثراً در یک قصیده به موضوعات گوناگونی میپرداختند.
در حقیقت در سرزمین اندلس شاعرانی را به مانند ابن خفاجه نمییابیم که این چنین بر ماه تابان، صفات و ویژگیهای انسانی پوشانده باشند و عواطف و احساسات خود را در برابر این پدیده به نمایش گذاشته باشند؛ بلکه بیشترین تلاش شاعران این دوره بر وصف این پدیده در قالب تشبیهات و پیوند آن با پدیدههای دیگر استوار گشته است. به عنوان مثال ابن حمدیس (شاعر وصف پرداز این دوره)، این چنین ماه را در هنگام خسوف در قالب تشبیه تمثیل وصف نموده است:
و البدرُ قد ذَهَبَ الخسوفُ بِنُـورِۀ فـی لیلهٍ حَسِرَت أواخِرَ مَسدَّهـا
فکَأنّــۀ مــرآۀُ قَیــنٍ اُحمِیــت مَشَـی احمِرارُ النارِ فِی مُسوَدِهـا
(ابن حمدیس؛ بی تا: ۱۴۳)
ترجمه:
و ماه در شبی که پایان آنشب به درازا گراییده است، خسوف (ماه گرفتگی) موجب از بین رفتن نور آن شده است.
گویی آن ماه آینهی سرخی در دست آهنگری است که حرارت آتش در سیاهی آن خزیده است.
۵-۲-۱-۱-۳٫ ستارگان
در میان ادبیات و فرهنگ ملتهای گذشته هر کدام از ستارگان نماد از چیزی است و بر اثر جایگاه و موقعیت آنها به نسبت همدیگر، سعد و نحس، یا اصطلاح نیک اختر و بد اختر را به وجود آورده است به عنوان مثال رحل نحس اکبر و مشتری سعداکبر است. (شمسیا؛ ۱۳۷۶: ۲/۶۱۶) ابن خفاجه در خلال توصیفاتش به توصیف برخی از ستارهها پرداخته است که به شرح آنها میپردازیم.
ستاره شعری (شباهنگ)
این ستاره که به آن ستاره شباهنگ یا کاروان کُش نیز گویند، این ستاره را جزو سرطان که بیست و چهارمین صورت فلکی است به حساب آوردهاند. (همان) ابن خفاجه آن را در قصیدهای تحت عنوان ذئب فی اللیل: گرگی در شب این چنین وصف نموده است:
و مَفَــازٍۀ لا نَجـمَ فـی ظُلَمـائِهـا یَســرِی، ولا فَلَــکٌ بهــا دُوّار
تَتَلَهّـبُ الشِّعـرَی بهـا و کـأنِّهــا فی کـفّ زنجـیِّ الدّجـا دینــارُ
(ابن خفاجه؛ ۲۰۰۶: ۱۲۳)
ترجمه:
و چه بسا بیابانی که در تاریکیهای شب هنگام آن، هیچ ستارهای پیدا نبود و حرکت نمیکرد.
ستاره شعری در آن بیابان بی آب و علف میدرخشید، گویا این ستاره دیناری درخشان و در دست فرد زنکی (سیاه) است.
ابن خفاجه در بین دوم این ستاره درخشان را شبانگاهان به دیناری زرد رنگ تشبیه کرده است که در دست انسانی سیاه میدرخشد.
شاعر در جای دیگر دیوانش، در قصیدهای تحت عنوان «مقلۀ ریا و کبد حری: چشمی گریان و دلی سوزان» این ستاره را دوباره چنین توصیف میکند:
وللشِّعـر عنـدی کلّمـا نِـدبَ الصّبـا فـأبکَی، محلٌ الحقَ الشّعر بالشِعَری
(همان؛ ۱۱۷)
ترجمه:
هنگامی که نسیم صبا ناله و زاری سر میدهد (می وزد) و درختان را به گریه میاندازد و شبنم از برگهای آن جاری میشوند، شعر در نزد من جایگاهی دارد که ارزش آن را با ستاره شعری پیوند میدهد.
افتخار و بزرگ منشی شاعر در این بیت روشن است و گویا بلندی ستاره شعری در نزد وی

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

معیاری برای سنجش اشعارش است و این امر در نزد شاعران مشرق زمین به خصوص ابوالعلاء المعری نیز به کار گرفته شده است.
۵-۲-۱-۱-۳-۱٫ ستاره سُهی
ستارهای دور دست در کرانهی آسمان است که در ادبیات آن را نماد بلندی قرار دادهاند. ابن خفاجه در قصیدهای به عنوان سیف الملک: شمشیرپادشاه آنگاه که ممدوح خود را میستاید سناره که جزو ستارههای هفت برادران کوچک «رب أصغر» می باشد این چنین از آن سخن میگوید: