(ضیف؛ ۳۲۲:۱۱۱۹)
ترجمه:
به جزیره اشبیلیه آمدم ورودی که اطراف آن را گرفته بود از آن گلایه مینمود تا گفتگویش را پاسخ دهد.
نسیم، گریبان جامه اش را چاک زد، پس به طلب تاوان از دو کرانه خود روان شد.
کبوتران بر شاخسار درختان خندیدند و تمسخر کردند و او نیز از شرم و حیا، دریدگی جامه اش را به هم آورد.
شاعر در این ابیات، صدای آب را به عنوان شکوای جزیره تخیل نموده و مد آب را فردی انتقامجو دانسته و با جمع کردن دامنش از جز آن تعبیر داده است.
ابن سهل نیز از شاعران مشهور اندلس در وصف شامگاه، با مهارت خاص خود اینچنین بر آفتاب ویژگی انسانی پوشانده است بطوری که خواننده را مجذوب خود میکند:
أنظُـر ألَی لـوِن الأصیـل کَأنّـۀ لا شـکَّ لــونُ مــودَّعٍ لفـــراقٍ
والشمسُ تنظـر نحـوَۀ مُفصـرَّۀ قـد خمّشَـت خـدَّا مـن الإشفـاقِ
لاقَت بحُمرِتهـا الخلیـجُ فـالّف خَجلُ الصّبـا و مَـدامـعُ العشَّــاق
سقطَـت أوانَ غروبِهـا مُحمّـرۀً کالخَمـر ضَرَت مـن أنامـلسِبــاق
(ابن سهل؛ بی تا: ۱۲۰-۱۲۱)
ترجمه:
به رنگ شامگاه بنگر که بی شک همانند رنگ عاشقی است که معشوق خود را وداع میگوید.
خورشید، زردگونه به آن مینگرد، حال آنکه مانند چهرهای است که از غم و اندوه خراشیده باشد.
سرخی خود را بر آن خلیج افکنده، پنداری آزرم عشق با سرشک عاشقان در آمیخته است.
به هنگام غروب چون قطره سرخی میچکد، چونان قطره شرابی که از سر انگشت ساقی فرو چکد.
در این دوره تنها شاعران وصف پرداز نبودند که به عناصر طبیعت شخصیت انسانی میبخشیدند و آن را در حالات مختلف روحی، شریک خویش میگردانند. بلکه شاعر غزل سرای بزرگی چون ابن زیدون نیز به این امر پرداخت؛ وی شاعری درونگرا و شعرش سرشار از عاطفه و احساس است لطافت و دقت شعری در سراسر ابیاتش جاری است. (الفاخوری؛ ۲۰۰۵: ۱/۹۷۱)
ابنزیدون در مشهورترین قصیدهاش تحت عنوان (سلوتم و بقینا عشاقا) با پدیدههای طبیعت سخن
میگوید و طبیعت ساکت، انسانی به مانند خود میآفریند تا درد و رنج زندان و دوری از وطن و محبوب را با وی در میان بگذارد و آن را در غمهایش شریک گرداند تا که شاید چنین دوستی اندکی از حزن و اندوهش را بر دوش بکشد و نغمههای امید را در شاعر، بسان افقهای درخشان گذشتهاش بدمد. فضای درونی و اضطراباتی که ابن زیدون را در هنگام سرودن ابیات زیر احاطه ساخته بود سبب شد تا تابلوی هنری بینظیری را ابداع کند و این تصویرهای زیبای جاوید را بیافریند. که در این زمینه شاعر الفرید دوموسیه میگوید:
«هیچ چیزی بسان درد و رنج زیاد شاعر را بزرگ نمیگرداند». (الدقان؛ ۱۹۷۸: ۱۶۲)
إنِّی ذکــرتُکِ بالزَّهـراء مُشتـاقـاً و الأفق طَلقُ و مَرأی الأرض قد راقَ
و للنَّسیــم إعتـلالُ فـیإصـائِلـۀ کأنَّــه رقّ لــیفاعتَــلَ إشفــاقـاً
و الرُّوضُ عن مائلۀ الفِضیَّ مبتسـمُ کمـا شققَــت عـن الّبّـان أطـواقـا
یومُ کأیـامِ لـذَّاتٍ لنـا إنصـرمَـت بِتنا لهـا حیـن نـامَ الـدَّهـر سـرَّاقـا
کـإنَّ أعینـه إذ عــاینـت أرقَــی بکـت لمـا بِـی فجال الدَّمعُ رقـرقرا
وردُ تـألَّـق فیضــاحَی منابِتـــِۀ فازدادَ منه الضحی فیالعیـن إشراقـا
(ضحی؛ بی تا: ۶۶)
ترجمه:
(ای ولا ده) با شور و شوق تو را در شهر (الزهراء) به یاد آوردم، در حالی که افق جذاب و منظرهی طبیعت، زیبا بود.
نسیم به هنگام غروب نرم و لطیف بود، گویی بر حال من شفقت برده و به این خاطر بیمار شده است.
و باغ با آب نقرهای رنگ خود، خندان آشکار شد، به مانند گردنبندهایی را که از گردن آشکار کردی.
روزی بسان دیگر روزهای شادکامی ما رخت بربست، به هنگام غفلت روزگار در کمین دزدیدن آن قرار گرفتیم.
روزگار هنگامی که را نخوابیده و شیدا مشاهده نمود، به حال زار من گریست پس اشکش از روی عطوفت و نرمی جاری شد.
گل سرخی در رستنگاه رخسارش (محبوب) درخشید، با پرتو آن گل، روشنایی چاشتگاه زیادتر شد.
در ابیات مذکور شاعر بطور شگفتی بین احساسات خود و پدیدههای طبیعت پیوند برقرار ساخته و تمام آن پدیدهها با وی چون خانوادهای متوازن و دوستدار همدیگر گشتهاند بطوری که نسیم، ملایم و نرم میشود باغچه علیرغم شادابی و خندان بودنش اندوهگین میشود که الفاظی چون (شفقت فشق الجیوب) به عمق آن حزن میافزاید و زنان غالباً چنین واژگانی را در سوگواری و مرثیه سرایی و مجالس عزا و ماتم به کار میبرند، شکوفه میگرید و بلاخره پدیدههای طبیعت با اندوه شاعر آکنده از فضایی اندوهبار میشوند، باغچه منطقه زهراء یادآور خاطرههای عاشق با محبوبش ولاده میشود. (عباس؛ ۱۹۹۳: ۱۶۲)